ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻭﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﮐــــﯽ ﺑودی؟ومن اسم کســـــی رو بگـــــم که..پدرش نیســــت....
by : x-themes
محبوب من سلام!

امروز جمعه ای بود بس دلگیر...غمگین و تنها تمام مدت توی خابگاه بودم...

دیشب حرقای خوبی شنیدم خیلی به آینده امیدوار شدم...

کاش همه چی حل شه...به زودی زود...

شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۷ 1:10 |- ✘Nafas -|

سلام!

من برگشتم دقیقا بعد از دوسال...

مثل همیشه وقتی اینجا مینویسم که دلشکسته و تنهام...

همیشه باخودت میگی این بدترین اتفاقی هست که برام افتاده...اما اینطور نیست..همیشه بدتری هم وحود داره...

ومن الان توی یکی از اون شرایط بدتری هستم که میتونم...

حرف زدن اینجا اصلا آسون نیست یا شاید من زیادی به همه بی اعتماد شدم..

روزای فوق العاده سختی رو پشت سر گذاشتم...

امروز اما،اینجا ایستادم..

من شهلا هستم..دانشجوی ترم اول کارشناسی دانشکده معماری یزد...

بله.من بازهم به اجبار در غربت به سر میبرم...اینبار غربت سخت تر از گذشته است...من تنها هستم

تنها به معنای واقعی کلمه...

امروز بعد از 2ماه حبس خودم توی خوابگاه با دوستام برای تفریح تصمیم گرفتیم بریم پارک کوهستان که مقداری از شهر دوره....وسایل مورد نیاز یه عصرونه ی دانشجویی رو آماده کردیم و....

پیش به سوی خوشی...6 نفری خودمون رو توب پژو جاکردیم و هرچی راننده تاکسی غر زد نشنیده گرفتیم وکلی خندیدیم...تا اینکه رسیدیم بالاخره...

برخلاف پارک های همیشه شلوغ شیراز اینجا به شدت خلوت بود و هوا کمی سرد..اما سوزناک..

کلی تو ذوقمون خورد اما ناامید نشدیم...به راهمون ادامه دادیم...یه چادر صورتی مسافرتی توجهمون رو جلب کرد.دوجفت کفش زنونه و مردونه و صداهای مشکوک خبر از یه خبرایی میداد...

خاستیم بریم کفشاشون رو برداریم و بریم که یکم بخندیم  که ناگهان با یه مامور و دوتا نگهبان روبرو شدیم...خلاصه که ما عقب کشیدیم و رفتیم اما....بیچاره اون دو کبوتر عاشق...

تصمیم گرفتیم بشینیم و عصرونمون رو نوش جان کنیم...که متوجه شدیم زیرانداز یادمون رفته...گفتیم اشکال نداره هوا سرده بشینیم چایی بخوریم که دیدیم بلههههه فقط آبجوش بردیم...نه قندی نه چایی...و هیج مغازه و آدمی نبود ...

یکم چرخیدیم...کلی عکس گرفتیم..خسته از سرما خواستیم اسنپ بگیریم که فهمیدیم این محدوده اصلا اسنپی موجود نیست که نیست که نیست....

ما موندیم و سرمای سوزناک یزد وهوای تاریک...

بعد ازکلی غر زدن آژانس گرفتیم و برگشتیم خابگاه....

آخ خابگاه...زندان این روزای من.چقدر خسته ام ار این چهاردیواری لعنتی...خیلی دلتنگم خیلی.

کاش این روزها قشنگتر میگذشت...کاش اینقدر گریه نمیکردم...درد نمیکشیدم..

دستی کاش دست های بی جونم رو میگرفت و منو بالا میکشید...

پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۷ 20:33 |- ✘Nafas -|

ϰ-†нêmê§