ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻭﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﮐــــﯽ ﺑودی؟ومن اسم کســـــی رو بگـــــم که..پدرش نیســــت....
by : x-themes

زندگی من همیشه پر از چالش بوده... گاهی که زندگیم آروم و روی روال پیش میرفت به شدت میترسیدم، میترسیدم ی اتفاق بد بیوفته، انگار همیشه منتظر بودم... به قول مشاورم روح من با درد عجین شده...

ی تایم کوتاهی بعد از عید یه چیزایی داشت خیلی آروم و قشنگ پیش میرفت، کار پیدا کرده بودم، آروم بودم، روزا میگذشتن اونطور که باید... هوا خوب بود. خونواده چندبار اومدن.. قلبم آروم بود...

تا اینکه همش بهم ریخت.

حملات عصبی ام شروع شد.حملاتی بهم نزدیک و هربار با شدت بیشتر.. قلبم سر ناسازگاری برداشت... کارم رو رها کردم...

تا ساعت 12:00 شبِ اون شب...

سی و پنج دقیقه صحبت....

ساعت 03:30 بامداد. بعد از یکسال و دوماه دیدمش...

پیرهن آبی که یه کوچولو ب تنش گشاد بود.. شلوار جین روشن بدون زاد، ساده... کفش سفید.. همون کیف چرم قهوه ای... همون ساعتی که براش هدیه گرفته بودم دور دستش... موهای مرتب شده با ژل...

مثل همیشه تمیز و مرتب... معلوم بود برای دیدنم سعی کرده در بهترین حالت خودش باشه...

دوتا تیله های مشکی با یه لبخند سرد داشت بهم نزدیک و نزدیکتر میشد..

سلام کرد... فقط بهش نگاه کردم...

من سکوت کردم.. بهم نزدیک تر که شد ، وقتی منو کامل دید اولین جمله ای که گفت : چرا انقدر کوتاه؟؟؟

موهام رو میگفت...پشت تلفن توی همون35دقیقه بهش گفته بودم ک کوتاهش کردم.... حق هم داشت.. موهایی ک تهش وسط باسنم میرقصید حالا به زور به شونه هام میرسید...

بالاخره زبونم باز شد : زشت شده؟؟

-نه.. بهت میاد.. فقط خیلی کوتاهه..

خیلی آروم بهم نزدیک شد، با احتیاط، انگار منتظر بود پسش بزنم... ولی من عین مترسک یخ زده در سکوت ایستاده بود...

بغلم کرد.. انگار که کوه آتشفشانی در من روشن شد... دستامو دورش حلقه کردم.. سرمو توی گردنش غروب و کردم و با همون نفس نصفه نیمه ام، نفس کشیدمش...

عطرش عوض شده بود... انگار بیشتر از حد معمول از عطر جدیدش استفاده کرده. اینم از همون کارایی هست که انجام داده که خوب بنظر برسه...

بوی قهوه میداد.. پرسیدم گرسنه ای؟! گفت نه، قهوه خوردم .

هیچوقت قهوه نمیخورد.. مطمینم اینکارو کرده که وقتی بهم میرسه خسته نباشه...

رفتم روی تخت.. هنوز هم ساکت بودم و حرف نمیزدم...

پرسید: هنوز شلوارکم اینجاست؟ یه پوزخند زدم وگفتم اره، من میپوشمش...

پرسید: منم رو تخت بخوابم؟؟

گفتم : هرجا که راحتی میتونی بخوابی...

همون جمله ی همیشگی اش رو گفت : من توی کمر تو راحت میخوابم.

چقد غریب و دور بود برام این جمله... چقدر گذشته...

اومد خوابید ...

دستاش همون دستای قبل بود... نفسش همون نفس بود.

ولی من، چرا من نبودم؟؟! سرد بودم و ساکت.. انگار نفس هم نمیکشیدم...

انگار که همه ی دردا تموم شد. انگار آرامش ب من برگشته بود.

چهار ساعت کمتر، خوابیدیم...

بیدار شدیم... سرم رو ک چرخوندم صورتش رو دیدم...

یعنی قراره چی بشه...

بیدار شدیم.

بازم من ساکت بودم. فقط پرسیدم : برات صبحانه آماده کنم؟!

گفت نه ...

جلوی در که رسیدیم گفت: یادت رفت تتو هات رو نشونم بدی...

آستینام رو بالا کشیدم...

خندید..

+قشنگه؟ -آره قشنگه..

سوار ماشین جدیدش شدیم..

ده دقیقه بعد من به مقصد رسیده بودم...

خداحافظ کپل...

رفت...

نیم ساعت بعد زنگ زد که مطمین شه رسیدم..

دوباره خداحافظ..

س

کپل رفت...

دوباره برای همیشه رفت

چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۲ 15:28 |- ✘Nafas -|

ϰ-†нêmê§