ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻭﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﮐــــﯽ ﺑودی؟ومن اسم کســـــی رو بگـــــم که..پدرش نیســــت....
by : x-themes

این تنها احساس خوشایندی بود که میتونستم تجربه کنم ..

بعد از 17سالگی ام که توی کنکور شکست خوردم هرسال هر کنکوری که بود ثبت نام میکردم برای اینکه ثابت کنم هنوز هم باهوشم.. میخواستم خودم رو باور کنم... تمام اون سالها تنها چیزی که من رو من میکرد و خوشحال قبول شدن پی در پی ام در همه کنکورها بود.

یادمه توی 24 سالگی ام وقتی نشستم جلوی مشاور وگفتم تنها راه نجاتم از این زندگی خفت بار رو درس خوندن میبینم با پوزخند بهم گفت : خیلی اعتماد به نفس داری که فکر میکنی قبول میشی..

درست میگفت پر از زخم بودم. پر از غم . سال ها بود به هیچ کتاب و جزوه ای دست هم نزده بودم. مردی من رو همراهی میکرد که هرروز من رو ضعیف تر و ضعیفتر میکرد.

ولی من همون سال دو تا دانشگاه قبول شدم.

:)

امسال تصمیم گرفتم کنکور بدم.

روی تقویم محل کارم علامت بزرگی گذاشتم.....روی پرینتر برگه یادداشت نارنجی چسبوندم..

امروز 28 آذر .. دو روز از تمدید ثبت نام گذشته..

جالبه...

دیروز در کشو محل کارم رو باز کردم و یه جعبه کوچولو دیدم که توش قرص های تقویتی خداتومنی ام رو نگه میدارم دیدم. باورت میشه؟ یادم رفته بود حتی این قرص ها رو دارم...

فراموشی... فراموشی..

چرا چیزای دیگه رو فراموش نمیکنم پس؟

دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۱ 13:19 |- ✘Nafas -|

مهرنوش دیشب گفت : بیا گاز رو باز بزاریم و بخوابیم... نه تعجب کردم نه ترسیدم . فقط گفتم : بسیار موافقم..بسیار.

داشتم میرفتم بیرون که این را گفت..

تمام مدت داشتم فکر میکردم چه راه خوبی... چرا به فکر خودم نرسیده بود. به تمام جوانبش هم فکر کردم حتی..

به اینکه یک روز خانه را تمیز کنم. حمام روم. لباس صورتی کوتاهم را بپوشم . نامه ی کوتاهی بنویسم و بخوابم... و دیگر بیدار نشوم..

بدون مهرنوش.. او باید زنده بماند و خوب شود.قلبش باید بخندد روحش برقصد و خوشحال باشد.

راستش به این فکر کردم آن مرد دوری که مسبب دردهای عمبقم هست را هم به خانه ام دعوت کنم و باهم به این سفر برویم بدون اینکه به او چیزی بگویم.

بگذار سوپرابز باشد برایش...

به این فکر کردم دفترچه ای رو به رویش بگذارم و با او بازی کنم.مکالمه ی کوتاهی با اوداشته باشم و در سومین سطر از اوخواهم پرسید :هنوز دوستم داری؟

سوال بعدی را اینطور خواهم پرسید: بزرگترین پشیمانی ات در زندگی چیست؟ و سوال آخر را بنویسم : مرا در سفری طولانی همراهی خواهی کرد؟

دستم را رها نمیکنی؟

این اعترافات را روی میز پاتختی جلو چشم میگذارم..

فکر میکنم مهرنوش اولین نفری باشد که جسد بی جان ما را پیدا کند و دفترچه را.. میخواهم اینها را به زنی نشان دهند که جای مرا گرفت..

بعد از آن به محبوب دورم فکر کردم.. به اینکه وقتی بشنود چه خواهد کرد؟ چه احساسی خواهد داشت ؟

میدانم اشک میریزد و خود را سرزنش میکند..

تصمیم دارم شب قبل از خواب به او زنگ بزنم و به او بگویم : جون من! عزیز دورم. برایم شبی آرام آرزو کن شاید اینبار آرزویت برآورده شد..

بعد از آن به مردی فکرکردم که قرار بود همسرم باشد.شک ندارم اشکی نخواهد ریخت . برای چند ثانیه افسوس خواهد خورد و مرا فراموش میکند.

به دوستان دور و نزدیکم فکر کردم.. چه کسی به آنها خبر خواهد داد؟ دنیل چطور باخبر میشود که من دیگر نفس نمیکشم؟او هم اشکی برایم نمیریزد اما میدانم قلبش خواهد لرزید.. منا بیشتر از همه برایم گریه خواهد کرد. زهرا و نفیسه هم..و در آخر ام البنین.. دوست دیگری دارم؟؟ به یاد نمی آورمشان.

به اقوام فکر کردم که بعید میدانم هیچکدامشان واقعی گریه کنند مگر مهسا ومریم شاید خاله هایم..

خانواده ام..

علیرضا ،دردانه ی من ،میدانم بسیار سردرگم و غمگین خواهد شد.میدانم دریغ نمیکند از غصه خوردن برایم.. میدانم غذا نمیخورد و ....

مریم بسیار خود را عذاب میدهد میدانم... میدانم آنقدر بر سر و صورت خود میزند که از حال خواهد رفت.. بمیرم برای فرزندانش.

فاطمه سعی میکند کمی قوی تر از بقیه باشد.اما از درون میدانم که شکسته میدانم که در این مورد سخت میتواند روی پای خودش بایستد اما بازهم مدیریتش را برای مراسمم به کار می اندازد .. همسرش سنگ تمام میگذارد.. بمیرم برای یکتایم که در سکوت اشک میریزد.شاید از روی دامن مادرش یا مادرم بلند نخواهد شد.

فریبا نای راه رفتن نخواهد داشت.. بچه هایش مدام به او چسبیده و گریه میکنند از گریه ی مادرشان اما فریبا همچنان که نفسش کم آمده برایم فریاد میزند

مهرنوش ج سد مرا فراموش نخواهد کرد میدانم.چاره ای ندارم. چاره داشتم نمیخواستم او ما را پیدا کند.باید از این به بعد بیشتر و بیشتر مراقب این گل زیبا بود. مهرنوش شاید حتی در مراسمم شرکت هم نکند اما میدانم کنج اتاق مینشیند روزها و هفته ها و ماه ها گریه میکند

پدرم در اوج بی احساسی پر از احساس میشود و بلند بلند گریه میکند شاید اسمم را صدا کند ...

مادرم... نمیخواهم و نمیتوانم تصورم از مادر را بعد از این اتفاق بیان کنم.. او دیگر زنده نخواهد بود.. نفس میکشد راه می رود میخوابد اما زنده نیست

میدانم او نمیتواند در برابر این غم قوی بماند .. و ای کاش میتوانست

امید دارم بعد از من قوی بمانند.. امید دارم بخندند ... خوشحال باشند. عذاب وجدانی نداشته باشند.

به این فکر کنند این تصمیم من بود. مثل همیشه به تصمیمم احترام بگذارند.

شاید اینطور کمی دلشان آرام گیرد..

چه کسی میداند زندگی پس از مرگ چگونه است؟ چه کسی از آن دنیا آمده و حقیقت را میگوید؟ خدا را چ دیدی شاید هر چه در این دنیا درد کشیدم وگناه کردم در آن دنیا خوشی کردم و بخشیده شدم...

نمیدانم..

من به همه چیزش فکر کرده ام و نمیترسم.. منتظرم برای فرصت مناسب .. شاید هم برای نشانه ای از سمت کسی.. شاید خدا.

..............................................................................................................................................................................................................

پ.ن:

دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۱ 8:26 |- ✘Nafas -|

24 ساله که شدم تا مدت ها احساسی نداشتم.. فکر میکردم هیچ چیز نمیگذرد..

به یاد دارم نزدیک به یک ماه همین حس سردرگم را داشتم.

امسال که 28 ساله شدم از همان لحظه های نخست درک میکردم ذره ذره پیر شدنم رو.. بزرگ شدن نه...تاکی میکنم پیر شدن..

هر لحظه و هر ساعتی که میگذره من به مرگ نزدیک تر میشوم... گفته بودم مرضیه(دختر عمو) و احسان (پسرعمه ام) در 29 سالگی به زندگی خود پایان دادند؟

تمام یک هفته ی بعد از تولد28 سالگی ام داشتم فکر میکردم اگر فقط یکسال دیگر زنده باشم چه؟

باید چه کنم؟ راستش به این نتیجه رسیدم که هیچ کاری نمیتونم بکنم...

چقدر امروز دلم میخواد فریاد بزنم که خسته ام... حتی خواب هم دیگر آرامم نمیکند.. چقدر همه چیز سرد شده.. مثل دست هایم.. مثل پاهایم.. مثل قلبم.

الان که مینویسم بعد از یک هفته به کار برگشته ام. تعطیلات لذت بخشی نبود اما آنچنان بد هم نگذشت.. عاشق عکس های تولدم شده ام..

صدای پخش شده از شادمهر از اتاق کناری لبخند روی لبم می آورد..

لبم.. راستی زیر لبم گوشه ی سمت راس را پرسینگ زده ام.. به نظر خودم خیلی جذاب شده..تصمیم یهویی بود نیاز داشتم به درد کشیدن تا یادم بیاد زنده ام...

موهایم را بافتم. یک بافت ریز آفریقایی در مرکزی ترین نقطه سرم و دو طرفش دو گیس هلندی با موهای اضافه...موهای اضافه ی یخی.. که با سفیدی کنار گوش هایم به شدت ست شده بود.. موهایم را دم اسبی بستم آنهم مقداری الحاقی داشت..

لباس سورمه ای کوتاه که پشتش با زنجیرهای طلایی شل بهم وصل شده بود را پوشیدم...

از حق نگذریم بعد از مدت هایی که به سال میرسند بسیار زیبا شده بودم..

و هرساعت صد لعنت میفرستادم که کسی نیست به قربان قدو بالای رعنایم رود یا موی کمندم... لب سرخ و چشم شهلایی ام یا حتی گردن قو مانندم.

کیک بنفشم بسیار جذاب بود. حتی به زیبایی نوشته بودند رویش:‌جرومزاده ها من هنوز زنده ام.. کنایه زده بودم به تمام آنها که میخواستند هیچوقت نباشم.

دسته گلم را خودم خریدم.. دست گل کوچیک عروس.. چقدر این گل دلرباس.. حتی به اندازه رز سفید..

نشسته بودم روی تخت صورتی ام و منا پشت سر هم عکس میگرفت..

چقدر دلم گرفته بود و بغض داشتم..

سه بار تولد گرفتم کیک فوت کردم اما هیچ آرزویی نکردم.. هیچ.

هیچ نمیخواستم از این دنیا...

یکشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۱ 10:17 |- ✘Nafas -|

به نام تنهایی

به نام من

و به نام دوستی که همچنان بعد از گذشت همه ی این سال ها هنوز فراموش نکرده تولدم را...

دوست خوب من، دوست دورم ممنون که قشنگترین حس دنیا رو بمن هدیه دادی با تبریکت ❤❤❤

تولدم گذشت. تمام شد. من 28 ساله شدم.

هنوز هم در مرخصی برای به سر میبرم.

کمرم زیر بار مشکلات زندگی در این روزها خم شده.

پر غصه تر شده ام. غمم افزون شده همچون سنم.

مادرم بازهم بیمارستان بستری شد.

مادرم مرخص شد.

برادرم مثل هرسال تبریک زیبایی برای تولدم نوشت حتی در آخر تاکید کرد بسیار مرا دوست دارد.

شب تولدم گریه نکردم اما... تا دلت بخواهد آرزوی مرگ کردم.

سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۱ 5:52 |- ✘Nafas -|

این بار سوم یا چهارمه که مینویسم...فقط نمیدونم این بار هم پاکش میکنم یا نه...

دوباره بهم زنگ زد...

میدونم دلتنگه.. میدونم طاقتش داره تموم میشه اما داره مقاومت میکنه..

توی دفتر بود یا کلاس نمیدونم.. صدای خنده ی دختر میومد...تهران بود فکر کنم... گفت اینجا بارون میاد.پس یزد نیست..

اصلا فکر کنم از یزد خارج که میشه جرات پیدا میکنه بهم زنگ بزنه..

مثل همیشه حرف زد.. همون حرف هایی که پیش بینی کرده بودم..همون حرف های همیشگی..

منتظر بود مثل همیشه همراهی اش کنم...

ولی..

اینبار فرق میکرد.. اینبار سرش داد زدم...هرچی از دهنم در اومد بارش کردم.. حرفایی که توی این ده ماه توی دلم مونده بود رو بهش گفتم.. سکوت کرد.

فریاد زدم که دروغ گفته.. دروغ میگه همین الان هم که داره میگه دوسم داره..

متصل تکرار میکرد که :شهلا من دروغ نمیگم...

میدونم زندگی داره بهش فشار میاره..میدونم زنگ زده بود که حالش بهتر شه.. زنگ زده بود بهم اطمینان بده که باهیچکس نبست.. ازخودش دفاع میکرد که بمن خیانت نکرده و نمیکنه..خودش رو متعلق به من میدونست..

فریاد زدم :چه تعلقی که نمیبینم....بهم نشون بده...

اعتراف کرد که خودش رو مرد بی عرضه ای میدونه که نمیتونه من رو بدست بیاره.. همون بهونه های همیشگی.. خانواده-مادر-مادر-مادر

دلم آروم نشده بود از نیم ساعت دادی که سرش زده بودم تا توانستم با پیام هم بهش حمله کردم..

تیر آخر را زدم. بهش گفتم حتی شماره اش رو هم حذف میکنم که از دیدن همین چارتا استوری و عکس پروفایل هم خلاص بشه..بهش گفتم همونطور که این ده ماه بهش هیچ پبامی ندادم در ادامه هم اگر در حال مرگ بودم هم بهش زنگ نمیزنم..گفتم خیالت راحت من از ذهنت و قلبت یه جوری بیرون میرم که اصلا فکر کنی نبودم...گفتم اگر اینکار حال مادرت رو خوب میکنه اگر زندگیت رو زندگی میکنه باشه من انجامش میدم.

مثل همیشه توی یه پیام دو صفحه ای جواب 4-5تا پیام چند صفحه ای رو داد... با چنتا فحش به خودش گفته بود اینکار رو نکنم..خودش میره..

کجا میخاد بره این دیوانه؟ اصلا انگار رفتنی هست از قلب و مغز من...

دارم دیوونه میشم..

تنها راه ارتباط زنده ای که ازش داشتم همین دوتا شماره بود... حالا گفته ام که همین ها را میخواهم حذف کنم..

چند ساعتی گذشته...

هنوز کار را تمام نکرده ام...ب خودم اجازه دادم کمی آرام شوم. و در آرامش این کار راه کنم...

چه کنم؟ نمیتوانم بدستش بیاورم.. نمیتوانم داشته باشمش.. حتی نمیتوانم دوستش نداشته باشم..

لعنت بهت مرد.. این تنهایی،غصه و درد لایق من عاشق نبود.

نباید به اینجا میرسید...

اصلا چرا نمیتونم فراموشش کنم؟ چطور میتونم؟

دوشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۱ 15:15 |- ✘Nafas -|

ترسیده ام ...در سیاهی فرو رفته ام..

دوباره شب ها خواب ندارم...درد جسم بر من غلبه کردهو ناتوان شده ام...

روحم از جسمم هم نشات گرفته و درد دارد..

قلبم.... قلبی دیگر برایم نمانده... 3 روز صبر کردم تا جواب پیامم را بدهد آن یار دور من.. خودخوری کردم و نخوردم و نیاشامیدم نخابیدم و نخندیدم و منتظر ماندم...چشمم به گوشی خشک شدو خبری از او نشد... از ده تا پیام چند صفحه ای که نوشته بودم خجالت میکشیدم.

آخر تصمیم گرفتم به او پیام دهم... هرچند نامزدی را از بهم زده بودم.اما به او چیزی نگفتم..دروغ چرا اایمان داشتم که جواب باب دلم را بمن نخواهد داد .انگار میدانستم و میدانم که ... نمخواهد یا نمیتواند... بگذار بگویم نمیخواهد که اگر کسی کسی را بخواهد بی شک بهم میرسند.

برایش اینطور نوشتم : عزیز جونم،کاش حداقل سکوت نمیکردی مثل وقتی رفتی،میگفتی نه و تمامش میکردی،نه اینجوری من رو تمام کنی.سکوت هیچوقت چاره ساز هیچ مساله ای نبوده و نخواهد بود.هرجا،با هرکی و هرطور هستی امیدوارم دلت شاد باشه قشنگ من.

دوستت دارم تا همیشه، خداحافظ(قلب سفید+قلب بنفش)

....

میدانی؛اینبار سلام نکردم.عزیزجونم خطابش کردم که واقعا هست. پراز غم و دلخوری بودم وقتی تایپ میکردم.حتی آرزوی آخر پیامم هم از روی دلم نبود بیشتر از روی ادب بود .برایش نوشتم تا همیشه ..امیدوارم بداند و درک کند این کلمه چقدر از من بعید بود اما برای او بکارش بردم چون حقیقت این بود و هست.. از او خداحافظی کردم ..من از هیچکس خداحافظی نمیکنم.. اصلا از این کلمه متنفرم. اما نوشتم که ب خودم هم بگویم تمام شده. قلب سفید من و قلب بنفش نماد اوست... خاستم یادش بماند.... نمیدانم او هم همینقدر به این چیزها دقت میکند یا نه.. نمیدانم میداند تمام کلماتم با دقت و وسواس برایش انتخاب میشود یا نه....

خیلی منتظر جوابش نبودم.. یعنی چشم به گوشی ندوخته بودم.. 5 دقیقه بعد جوابم را داد.

*سلام قربون چشمای خوشگلت برم(خط بعد)

سکوت من دلیل بر بی محلی و نامهربونی نیست (خط بعد)

از روزی که پیام دادی فکر و خیال ولم نمیکنه احتیاج داشتم فکر کنم(خط بعد)

جدایی از اینکه ازت دور هستم فعلا(منظورش از دور این بود که تهران است ویزد نیست)(خط بعد)

عذرمیخوام نمیخواستم بی احترامی کنم *

همین...

نه گفت برو گورت را گم کن تو را نمیخواهم .. نه گفت بمان که میخواهم برگردم و دستت را محکم بگیرم..

بعد از هر جمله به خط بعد رفته این کاری نیست که تا حالا انجام داده باشد. اما مشخص است برای همین چند خط فکر کرده.

میدانم برمیگردد یزد.. میدانم به من نه پیام میدهد و نه زنگ میزند. میدانم با خود فکر میکند صللاح من در این است که او را نبینم.

اما مثل همیشه اشتباه میکند.. و من توان توضیح دادن برایش را ندارم... اصلا میدانم توضبحی هم بدهم اضافه گویی است..

اصلا چرا نمیخواهم بپذیرم دوستم ندارد؟ چرا نمیخواهم قبول کنم که اشک و حرف هایش همه گذرا دروغ بوده ؟

چرا من آدم نمیشوم؟ چرا هیچکس توی گوشم نمیزند....

آخ امان از این حجم از حماقت من..

خسته ام.. دلم نمیخواهد ادامه دهم.

به مرگ فکر میکنم.. راهش را هم پیدا کرده ام.

جراتش مانده.. آن هم به سراغم خواهد آمد میدانم... میدانم یک روز تمام میشودتمام این افکار و درد ها ..

نمیدانم دنیای دیگری وجود دارد یا نه... اگر باشد چه بر سر من خواهد آمد.. احتمال میدهم در آن دنیا هم قرار نیست خوب خوشحال باشم..

خلاصه که روزهای تاریکی است این روزها.. بی هیچ امیدی.پر از ترس . اضطراب

دیگر به وجود خداهم شک دارم...اصلا باشد.. برای من که کاری نکرده.. پس بگذار او بیخیال من ومن بیخیال او باشم.

دوشنبه هفتم آذر ۱۴۰۱ 10:12 |- ✘Nafas -|

نامزدی ام را بهم زدم...

یکم آذر یک هزار و چهارصد و یک

نزدیک به ساعت عاشقی

بدون هیچ پشیمانی، مادرم را رنجاندم و خانواده ام راه احتمالا ناامید و سرافکنده کردم..

نمیتوانستم با مردی زندگی کنم که دوستش ندارم که هیچ از او نفرت هم دارم..

محبوب دور من! ستاره ی سهیلم....

به او گفتم که دوستش دارم. از او خواستم که پا به پای من بجنگد برای آینده....

به او گفتم که دوستش دارم و می خواهم یارم باشد همسر و همبسترم باشد...

به او گفتم که عزیزجانم دارم بر سر سفره عقدی مینشینم که دلم با او همراه نیست...

گفتم گفتم.... سکوت کرد.

در اغما فرو رفته یار من....

آخ خدایا... این چه سرنوشتی بود برای من بیچاره رقم زدی..

دلم مرگ می خواهد. کاش بمیرم و تمام شود این بدبختی.

سه شنبه یکم آذر ۱۴۰۱ 23:46 |- ✘Nafas -|

ϰ-†нêmê§