24 ساله که شدم تا مدت ها احساسی نداشتم.. فکر میکردم هیچ چیز نمیگذرد..
به یاد دارم نزدیک به یک ماه همین حس سردرگم را داشتم.
امسال که 28 ساله شدم از همان لحظه های نخست درک میکردم ذره ذره پیر شدنم رو.. بزرگ شدن نه...تاکی میکنم پیر شدن..
هر لحظه و هر ساعتی که میگذره من به مرگ نزدیک تر میشوم... گفته بودم مرضیه(دختر عمو) و احسان (پسرعمه ام) در 29 سالگی به زندگی خود پایان دادند؟
تمام یک هفته ی بعد از تولد28 سالگی ام داشتم فکر میکردم اگر فقط یکسال دیگر زنده باشم چه؟
باید چه کنم؟ راستش به این نتیجه رسیدم که هیچ کاری نمیتونم بکنم...
چقدر امروز دلم میخواد فریاد بزنم که خسته ام... حتی خواب هم دیگر آرامم نمیکند.. چقدر همه چیز سرد شده.. مثل دست هایم.. مثل پاهایم.. مثل قلبم.
الان که مینویسم بعد از یک هفته به کار برگشته ام. تعطیلات لذت بخشی نبود اما آنچنان بد هم نگذشت.. عاشق عکس های تولدم شده ام..
صدای پخش شده از شادمهر از اتاق کناری لبخند روی لبم می آورد..
لبم.. راستی زیر لبم گوشه ی سمت راس را پرسینگ زده ام.. به نظر خودم خیلی جذاب شده..تصمیم یهویی بود نیاز داشتم به درد کشیدن تا یادم بیاد زنده ام...
موهایم را بافتم. یک بافت ریز آفریقایی در مرکزی ترین نقطه سرم و دو طرفش دو گیس هلندی با موهای اضافه...موهای اضافه ی یخی.. که با سفیدی کنار گوش هایم به شدت ست شده بود.. موهایم را دم اسبی بستم آنهم مقداری الحاقی داشت..
لباس سورمه ای کوتاه که پشتش با زنجیرهای طلایی شل بهم وصل شده بود را پوشیدم...
از حق نگذریم بعد از مدت هایی که به سال میرسند بسیار زیبا شده بودم..
و هرساعت صد لعنت میفرستادم که کسی نیست به قربان قدو بالای رعنایم رود یا موی کمندم... لب سرخ و چشم شهلایی ام یا حتی گردن قو مانندم.
کیک بنفشم بسیار جذاب بود. حتی به زیبایی نوشته بودند رویش:جرومزاده ها من هنوز زنده ام.. کنایه زده بودم به تمام آنها که میخواستند هیچوقت نباشم.
دسته گلم را خودم خریدم.. دست گل کوچیک عروس.. چقدر این گل دلرباس.. حتی به اندازه رز سفید..
نشسته بودم روی تخت صورتی ام و منا پشت سر هم عکس میگرفت..
چقدر دلم گرفته بود و بغض داشتم..
سه بار تولد گرفتم کیک فوت کردم اما هیچ آرزویی نکردم.. هیچ.
هیچ نمیخواستم از این دنیا...
| ϰ-†нêmê§ |