ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻭﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﮐــــﯽ ﺑودی؟ومن اسم کســـــی رو بگـــــم که..پدرش نیســــت....
by : x-themes

رفتم ترمیم برای ناخنام..

کوتاهشون نکردم.. اتفاقا مدلشون رو تغییر دادم. .. الان ناخنام تیز و بادومی شدن و من عاشق مدلشون هستم.. زمینه مشکی با ورق های قرمز پوشونده شده.... یه انگشت براق. یه انگشت نیمه براق و مات ومابقی انگشت ها مات..

فوق العاده ان.. خیلی خیلی زیبا شدن. بعد از مدت ها حس خوبی بود.

دامن کوتاه قرمز.نیم تنه مشکی..بوت بلند تا زیر دامن باپاشنه ی میخی... موهام رو فقط اتو کشیدم..

زیبا شده بودم.

برای اولین بار در مراسمی رقصیدم. از همان اول تا آخرش.. سه روز پا درد داشتم اما... می ارزید..

خوشحال بودم..

داشتم بدهی هام رو تسویه میکردم...

یه پلاک SH نشون کرده بودم که با عیدی ام بخرم...

حساب کرده بودم تا خرداد قسط هام تموم میشه و میتونم وام جدید بگیرم... شاید گوشیم رو عوض کنم..

با صابخونه به توافق رسیده بودم و امسال هم همینجا میمونیم. درسته کرایه رو دو برابر کرد اما خب بازم خوبه...

همع چیز عالی نه اما داشت میگذشت...

از سه هفته پیش دنبال کار بودم.. تصمیم داشتم شغلم رو به دلایل زیادی عوض کنم اما منطقی این بود که تا آخر قراردادم بمونم...

خیلی یهویی جمعه بهم از شرکت زنگ زدن و گفتن دیگه تا آخر ماه بیشتر قرار نیست اینجا باشم و همکاری امون تموم شده..

مهندس بهم گفت روش نشده این موضوع رو حضوری باهام درمیون بزاره..

نمیدونم چرا ولی اونقدر که باید ناراحت نشدم...

فقط یکم ترسیدم.. همین

میدونم روالش چجوریه... میدونم قراره چطور بگذره..

فقط امیدوارم این وسط خدایی برای کمک رسوندن به من باشه..

همه برنامه هام بهم ریخت و نگران قسط و اجاره خونه ام... نگران اوضاع مالی ام نه چیز دیگه..

اینجور وقتا انگار جنگجو تر میشم.. انگار ساخته شدم برای جنگیدن...

دوشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۱ 8:28 |- ✘Nafas -|

هنوز زنده ام.. هنوز نفس میکشم ومتنفرم از این زنده بودن..

دلم میخواست میتونستم خودم رو بیشتر دوست داشته باشم.دلم میخواست میتونستم قوی تر باشم..

دیروز بعد از مدت های طولانی میون چنتا دوست نشستم .. صحبت از همه وهمه جا بود.. این وسط آدمایی که دوسال منو میشناسن برای اولین بار از گذشته ام با خبر میشدن.و چقدر یادآوری اون گذشته ی تلخ من رو از پا انداخت...

از دیشب تا الان نفسم بالا نمیاد..

از این حس مزخرف کاش میتونستم دور بشم.. این حس مزخرفی که الان دارم و از خودم متنفرم مقصرش داره خوش و خرم زندگی اش رو میکنه

احساس میکنم باید ساعت ها بشینم و با مشاور حرف بزنم.. به راهنمایی نیاز دارم

ب کمک نیاز دارم... به دست هایی نیاز دارم که محکمتر دست هام رو بگیره.. باید یکی باشه من رو از این سقوط ترسناک نجات بده..

من دیگه نمیکشم.. من دیگه توان ادامه دادن ندارم.من خسته ام .. خیلی.

شنبه هفدهم دی ۱۴۰۱ 12:38 |- ✘Nafas -|

ϰ-†нêmê§