ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻭﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﮐــــﯽ ﺑودی؟ومن اسم کســـــی رو بگـــــم که..پدرش نیســــت....
by : x-themes

8 مهر ماه 1403

ساعت 18:23

سبحان زنگ زد.

از شب قبلش مطمین بودم که زنگ میزنه ، به دلم افتاده بود... بعد از اون استوری که گذاشته بودم ه دلم براش یه ذره شده و اون میدونست که من با اونم...

خونه خودم نبودم... پر از غم بودم وداشتم از کسی پرستاری میکردم که بی محبت ترین حرف هاش رو نثارم کرده بود ولی من بغلش کرده بودم و گفته بودم با من بمون(همون ضعف احمقانه ای که از تنهایی میترسم)... داشتم با خودم فکر میکردم اگه زنگ بزنه حتما به خط ایرانسلم زنگ میزنه و اینجا آنتن ندارم...

ازم پرسید : داری به چی فکر میکنی؟؟ 24 ساعت خواب و بیدار بود و مریض...لبخند زدم و گفتم به هیچی..گفت : از چی کلافه ای؟

گفتم : من خوبم نگران نباش.. خوابش برد دوباره..

داشتم فکر میکردم اگ زنگ بزنه و اسمش رو روی گوشم ببینه چه توضیحی بدم؟؟؟

سرمو تکون دادم و پاشدم ظرفا رو شستم. غذا براش درست کردم.. دنبال بهونه بودم که از خونه بزنم بیرون..

بهونه جور شد.

18:21دقیقه اسنپ رو نگه داشته بودم ه هزینه اش رو آنلاین حساب کنم...که سبحان زنگ زد.

قطع کرمدم که بتونم اسنپ رو حساب کنم...

پیاده شدم و 18:23 بهش زنگ زدم.

دقیقا21:00 دقیقه باهاش حرف زدم...راستش اگر میخواستم ادامه بدم میتونستم تا صبح باهاش حرف بزنم..

آخ صداش...

آخ حرفاش..

کاش میتونستم تک تک جمله هاشو بنویسم.. کاش میتونستم لحن حرف زدنش رو توصیف کنم.

اصلا فکر میکنم این مامان بابام نبودن که منو لوس کردن.برعکس این سبحان بود که منو انقدر پرتوقع از عشق و لوس بار آورده...

کی؟؟؟ کی مثل اون میتونه منو دوس داشته باشه؟؟؟

بهم گفت : من هنوزم با همه وجودم دوست دارم...

من 8 مهر1403 ساعت18:23 زنده شدم.

سه شنبه دهم مهر ۱۴۰۳ 23:31 |- ✘Nafas -|

گاهی فکر میکنم وقتی تموم بشه چطوری قراره به گوششون برسه...واکنششون چیه..

چه حسی خواهند داشت آدم هایی که منو به این مرحله رسوندن...

سبحان جان!

دیشب که احساس خلاء عجیبی سمت چپ سینه ام حس کردم به تو فکر کردم.. به اینکه آیا باید تورو مقصر بدونم برای این حال؟ این وضعیتم؟؟

باید دلتنگت باشم؟؟؟ هستم...خیلی زیاد دلتنگ تمام لحظاتی هستم که دوستم داشتی ...به چند دقیقه نمیکشه که به یاد میارم تمام لحظاتی که بی رحم بودی... همون لحظه ای که با بی رحمی تمام بدون هیچ توضیح و خداحافظی ول کردی رفتی...

همون لحظه ای که دستم رو توی راهرو خونه ام ول کردی و گفتی من خسته ات کردم...

اون ظهر گرمی که روی نیمکت جلوی کوچمون نشستم و تو پشت تلفن گفتی هیچکس تا حالا هیچ احساس تنهایی رو توی من پر نکرده و من بغض کرد..

من همه ی اون لحظه ها و حرف ها رو یادمه و بابتشون سالهاست دارم اشک میریزم..

من احساس میکردم میتونم از این پل غمگین گذر کنم ولی نه ... نمیتونم.

دوست دارم یه نفر رو این وسط مقصر جلوه بدم و باهاش دعوا کنم..ولی ته دلم میدونم که اون یه نفر فقط خودمم...

لحظه هایی که خودم رو سرزنش میکنم لحظه های قشنگی نیست

گاهی وقتا حتی گریه هم نمیتونم بکنم...

فقط قلبم تندتر میزنه ....اونقدر تند که نفس هام نمیتونن به پاش برسن و کم میارن...

کم میارم و دلم میخواد بمیرم.

و ای کاش یکی از این شب ها تموم میشد..

همه چیز..

من.

دوشنبه دوم مهر ۱۴۰۳ 18:25 |- ✘Nafas -|

احسان -مرضیه توی همی حدود سن های من بودن که خو د کشی کردن... همیشه حس میکردم سن سی سالگی رو قرار نیست ببینم..

فکرمیکردم تابستونی که 29 ساله ام قطعا خودم رو خلاص میکنم ازاین زندگی..

من زندگی رو دوست دارم. من دست و پا زدن برای بدست آوردن هرچیزی ،شغلی،اعتباری ،عشقی دوست دارم.....

من روزهایی که پر از غم و تا خرخره تو بدهی ام رو هم دوست دارم چون میدونم این یعنی دارم تلاش میکنم دارم بدست میارم....

تنها جایی که نمیتونم قوی باشم توی احساساتمه...توی روابطم...من در طول تمام زندگی ام قوی بودم و جنگیدم... توی رابطه ام ولی دوس دارم دختر کوچولویی باشم که برام میجنگن..مراقبم هستن...دوستم دارن..

من به کسی نیاز دارم که دوسم داشته باشه..

و نیست.

ازاین احساس ضعف متنفرم...

من به این آسونی به اینجای زندگی نرسیدم ولی دلم میخاد همین جا همه چیو رها کنم و برم.

دیگه نمیخوام ادامه بدم.....

دوشنبه دوم مهر ۱۴۰۳ 18:10 |- ✘Nafas -|

و این ضعیف بودن باعث شد من از خودم متنفر بشم...متنفر تر....

توی این 6ماه اتفاقات عجیب و زیادی افتاد و از گفتنشون بسیار غمگین میشم../

من بارها و بارها خیانت دیدم... بارها و بارها تحقیر شدم ودقیقا زمانی که احساس میکردم در نرمال ترین حالت ممکن زندگیم داره پیش میره همه چی خراب شد..

مهمتر از هر چیزی تصورات و اعتماد من به آدمی خراب شد که عاشقش نبودم ولی بهش اعتماد داشتم و به بودنش نیاز...

6 ماه پرچالشی رو پشت سر گذاشتم ...

یک بار-دوبار-سه بار تصمیم درست رو گرفتم و جدا شدم.

از آدمی-از رابطه ای-از جمعی....

ولی باز هم برگشتم... برگشتم به آغوش حقارت و خیانت....

و این مهر تایید محکمی پای ضعیف بودن و ترسو بودن من هست...

اینکه هنوز دلتنگ آدمی میشم که سالهاست منو رها کرده و رفته خودش نشونه ی بارزی از احمق بودن منه..

من بارها وبارها در انتخاب آدم زندگی ام اشتباه کرده ام و احساساتم نقطه ای تاریک زندگی منه که هیچوقت ازش درس نمیگیرم و این تنها نقطه ای هست که داره به من ضربه میزنه...

دوشنبه دوم مهر ۱۴۰۳ 18:5 |- ✘Nafas -|

50 درصد از امسال گذشت...

و این اولین نوشته ی منه...بعد از یه چیزی حدود نصفه یکسال....

نوشتن همیشه درمان بوده برای من.... همونقدر با ثبات منو نگه میداره که ورزش..که دارو های عجیب غریب.

30 سال... تا چند ماه دیگه سی ساله میشم... و سومین رابطه ی جدی و عمیقم به طرز وجشتناکتری رو به شکسته...

یه چیزی حدود 12 ساله که مستقل شدم... بار ها اشتاه کردم و بارها زمین خوردم... ولی هربار بلند شدم وقوی تر ادامه دادم و به جرات میتونم بگم هیچ اشتباهی رو توی این مسیر دوبار تکرار نکردم..

من اونجایی شکست خوردم که احساسم رو به میون کشیدم...

یه چیزی حدود دوماه پیش با یه چیزایی روبرو شدم که توان هضمش رو نداشتم...

هیچوقت انقدر عمیق نمیخواستم که بمیرم..

ساعت طرفای 3 نیمه شب بود که بیدارش کردم و گفتم: من دلم میخواد خودم رو بکشم...

این دومین بار بود که خیلی واقعی میخواستم مرگ رو لمس کنم...هیچ راهی برای نجات خودم نمیدیدم.. روحم مرد... قلبم نمیدونست باید بتپه یا نه...

چند روز توی سکوت گذشت باید فکر میکردم..

باید همه چیز رو برای خودم روشن و روشن روشن تر میکردم...

و نهایتا من شکست رو پذیرفتم.

قوی نبودم.

ذلت رو پذیرفتم...هوشمندانه ترین تصمیم بود؟؟؟ قطعا که نه... مجبر بودم؟؟؟؟ قطعا که نه..

من ضعیف بودم....

دوشنبه دوم مهر ۱۴۰۳ 17:52 |- ✘Nafas -|

50 درصد از امسال گذشت...

و این اولین نوشته ی منه...بعد از یه چیزی حدود نصفه یکسال....

نوشتن همیشه درمان بوده برای من.... همونقدر با ثبات منو نگه میداره که ورزش..که دارو های عجیب غریب.

30 سال... تا چند ماه دیگه سی ساله میشم... و سومین رابطه ی جدی و عمیقم به طرز وجشتناکتری رو به شکسته...

یه چیزی حدود 12 ساله که مستقل شدم... بار ها اشتاه کردم و بارها زمین خوردم... ولی هربار بلند شدم وقوی تر ادامه دادم و به جرات میتونم بگم هیچ اشتباهی رو توی این مسیر دوبار تکرار نکردم..

من اونجایی شکست خوردم که احساسم رو به میون کشیدم...

یه چیزی حدود دوماه پیش با یه چیزایی روبرو شدم که توان هضمش رو نداشتم...

هیچوقت انقدر عمیق نمیخواستم که بمیرم..

ساعت طرفای 3 نیمه شب بود که بیدارش کردم و گفتم: من دلم میخواد خودم رو بکشم...

این دومین بار بود که خیلی واقعی میخواستم مرگ رو لمس کنم...هیچ راهی برای نجات خودم نمیدیدم.. روحم مرد... قلبم نمیدونست باید بتپه یا نه...

چند روز توی سکوت گذشت باید فکر میکردم..

باید همه چیز رو برای خودم روشن و روشن روشن تر میکردم...

و نهایتا من شکست رو پذیرفتم.

قوی نبودم.

ذلت رو پذیرفتم...هوشمندانه ترین تصمیم بود؟؟؟ قطعا که نه... مجبر بودم؟؟؟؟ قطعا که نه..

من ضعیف بودم....

دوشنبه دوم مهر ۱۴۰۳ 17:49 |- ✘Nafas -|

ϰ-†нêmê§