مهتابی روی من
دست از سر مغزم،قلبم بردار
بزار زندگی کنم... بزار به آدم های دیگه ی زندگی ام برسم.. بزار بخندم.. عاشق بشم.
بزار فراموش کنم
عطر تلخ اونتوس سفیدت رو...
چشمای سیاه جاله ایت رو..
موهای نیمه بورت رو...
بزار انگشتای نرمت رو فراموش کنم...
بزار یادم بره اون انحنای گردنت رو...
بزار خط های روی بند بند انگشتت از سرم بیرون بره...
بزار کار کنم.. باید کار کنم تا زنده بمونم...
17 بهمن ..
سالروز مال تو شدن بود..
تمام روز رو سکوت کردم..با اینه دوست داشتم بنویسم..اما چه؟ چه بنویسم که حق مطلب رو ادا کنم؟
چه حرف وکلمه ای حالم رو توصیف میکنه؟؟
ولی تو اومدی...
دوس دارم بگم برای من و بخاطر من اومدی ولی خب خودمون میدونیم که اینطور نیست..
اینبار قبل از اینکه زنگ بزنی پیام داده بودی..
جواب ندادم..
مست و چت بودم که زنگ زدی.. ساعت ها بعد از پیامی که بیجواب گذاشته بودم..
دروغ چرا حس کرده بودم...
با فاصله از گوشیم نشسته بودم.. ولی صدای پیام که اومد احساس کردم باید خبری باشه و بود..دیر به گوشیم سر زدم..عمدا..میخاستم قلبم آروم تر بشه..
زنگ که زدی ولی جواب دادم..
ساعت 23:21 بود..
چقدر صدات همون صداست....چرا عوض نمیشی لعنتی؟؟
گفتی میخوای ببینیم ،همین موقع شب..گفتم که نمیتونم.. تولد دوستمم..
آخر جمله ام گفتم که : خوشحال شدم صداتو شنیدم.. 3بار پرسیدی چی؟؟ و من سه بار تکرار کردم..
دیشب..
دیشب دیدمت.
مشکی پوشیده بودی..
اینبار بهت دقیق نگاه نکردم.متوجه تغییراتت نشدم.. به قول خودت لاغر شده بودی..
خوشحال نبودی..
چاووشی پشت چاووشی پلی میشد..
بعضی وقتا فکر میکنم واقعا به این جزئیات دقت میکنی؟؟؟؟
برام مهم نیست حرفایی که زدی.. اصلا میخواستم که حرف نزنی..میخواستم فقط نفس بکشی و من سر بزارم توی گردنت و نفس بکشم تورو..بوی خودت رو نه اون اونتوس سفید رو..
خوش قول مثل همیشه..سر ساعت وایساده بودی سرقرار..
کاش ولی دست از سرم برداری...کاش هیچوقت نیای و نبینمت..
عشقی که بهت دارم خسته ام کرده..خیلی
کاش بری و دیگه برنگردی...
عزیز دور من !
روز های بهمن به دلتنگی بسیار برای من میگذرد..
هجو م تلخ خاطرات قلبم را و روحم را بسیار می آزارد...
یادمه یه روز از اواخر بهمن بود یا شاید اوایل اسفند،یزد خیلی سرد بود..خیلی ..
خونه ام هنوز وسیله نداشت و روزای سختی رو میگذروندم.. مریض بودم و داغون.
وقتی زنگ زدی بهم بغضم شکست و شروع کردم اشک ریختن....
هرچی حرف میزدی نمیتونستم جواب بدم.. فقط گفتم: میتونم بیام خونتون؟
شب وقتی رسیدم به خونه ات ،خونه ی کوچک و تاریکی که من عاشقش بودم.. پاهام رو روی زمین که گذاشتم بعد چند روز گرما رو حس کردم...
کف پام.. کف پام هم هربار گرم میشه یاد اون موقع میوفتم...
بهمن پرخاطره ترین روزای ساله برام..
هزارتا خاطرهخ از تو برام زنده میشه..
خیلی غمگینم.. خیلی زیاد دلتنگم..
دلم میخواد با یه نفر حرف بزنم.
ولی هیچ کس رو ندارم..
هزینه های سرسام آور مشاوره،نمیزاره با مشاوم صحبت کنم..
تا خرخره تو قرضم.. میخوام کارمو عوض کنم و نمیتونم
میخوام از اینجا برم..
چن روزه بدون هیچ دلیل و بهونه ای دنبال دعوا با آدمی هستم ک هیچ آسیبی بهم نمیزنه..
دلم میخواد جدا شم.. دلم میخواد بشینم یه دل سیر گریه کنم و از خدا گله کنم..
خیلی خسته شدم.
عزیز جان شهلا
چقدر حرف نگفته برات دارم... چقدر دارممیجنگم که دیگه دوست نداشته باشم و نمیتونم...
نمیفهمم چرا نمیتونم ازت دل بکنم..
فکر میکردم اگه وارد یه رابطه بشم فراموشت میکنم...
یه رابطه ی نرمال دارم ..اونقدر نرمال که باورم نمیشه.. هرلحظه منتظرم یه اتفاقی بیوفته و دعوامون بشه یا یه مشکلی پیش بیاد..
ولی تو... نمیتونم فراموشت کنم..
یه مدت طولانی با یه جمع فوق العاده میرفتم یه دوره هایی به اسم مایند فولنس..
تمام لحظاتم به تو فکر میکردم.. به دستات و سر انگشتات..وقتی روی بدنم میکشیدیش.. وقتی روی لبهام میکشیدیش..
به نگاهت فکرمیکردم... به چشم هات وقتی به گردنم نگاه میکردی.. خیلی زیاد خسته ام از نداشتنت..
سبحان جانم!
بالاخره اعتراف کردی که ازدواج کردی..
بهت گفته بودم ترسناکترین مساله برای من *ازدواج تو* هست..حتی حرف زدن راجعش هم عذابم میده..
ازم پرسیدی چرا؟ گفتم نمیدونم... میتونم بدون دلیل رها شدنم رو هضم کنم.. میتونم بی جواب گذاشتن همه سوال هام رو هضم کنم.. میتونم برگشتنت بعد یکسال ونیم رو هضم کنم.حتی مهاجرتت رو میتونم قبول کنم.. ولی..ازداوج نه... نمیتونم...
عصبانی ام.خیلی زیاد و نمیدونم با این حجم عصبانیت و غصه باید چیکار کنم..
دلم برای صدات،حرفات خیلی تنگ شده.. خیلی زیاد
| ϰ-†нêmê§ |