عزیز جان شهلا
چقدر حرف نگفته برات دارم... چقدر دارممیجنگم که دیگه دوست نداشته باشم و نمیتونم...
نمیفهمم چرا نمیتونم ازت دل بکنم..
فکر میکردم اگه وارد یه رابطه بشم فراموشت میکنم...
یه رابطه ی نرمال دارم ..اونقدر نرمال که باورم نمیشه.. هرلحظه منتظرم یه اتفاقی بیوفته و دعوامون بشه یا یه مشکلی پیش بیاد..
ولی تو... نمیتونم فراموشت کنم..
یه مدت طولانی با یه جمع فوق العاده میرفتم یه دوره هایی به اسم مایند فولنس..
تمام لحظاتم به تو فکر میکردم.. به دستات و سر انگشتات..وقتی روی بدنم میکشیدیش.. وقتی روی لبهام میکشیدیش..
به نگاهت فکرمیکردم... به چشم هات وقتی به گردنم نگاه میکردی.. خیلی زیاد خسته ام از نداشتنت..
سبحان جانم!
بالاخره اعتراف کردی که ازدواج کردی..
بهت گفته بودم ترسناکترین مساله برای من *ازدواج تو* هست..حتی حرف زدن راجعش هم عذابم میده..
ازم پرسیدی چرا؟ گفتم نمیدونم... میتونم بدون دلیل رها شدنم رو هضم کنم.. میتونم بی جواب گذاشتن همه سوال هام رو هضم کنم.. میتونم برگشتنت بعد یکسال ونیم رو هضم کنم.حتی مهاجرتت رو میتونم قبول کنم.. ولی..ازداوج نه... نمیتونم...
عصبانی ام.خیلی زیاد و نمیدونم با این حجم عصبانیت و غصه باید چیکار کنم..
دلم برای صدات،حرفات خیلی تنگ شده.. خیلی زیاد
| ϰ-†нêmê§ |