ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻭﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﮐــــﯽ ﺑودی؟ومن اسم کســـــی رو بگـــــم که..پدرش نیســــت....
by : x-themes

هیچی مثه قبل نیست...

مثل من که شبیه قبل نیستم...

بیست و چهارسالگی ام رو وقتی جشن گرفتن که تازه اومده بودم یزد.. داغون شکسته پر از زخم...

امروز زیر دوش آب گرم یه لحظه با خودم گفتم بیست و هشت سالمه... بیست و هشششششت ساااال...

زیاده... خیلی! چقد این چهارسال عجیب گذشت.. دلم نمیخواد بگم کاش زمان ب عقب برگرده.. من ی روزایی رو اینجا دوست داشتم.

مثلا شبای تابستونی که توی تراس خونه ام خوابیدم.

مثلا اون پیاده روی پاییزی روی برگای درختا تو خیابون بوعلی...

یا اون شبی که با زینب تا صب تو یکی از کوچه ها رقصیدیم و همه فک کردن مستیم، ولی نبودیم... فقط زیادی غمگین بودیم.

من یه لحظه هایی رو دوس دارم که خیلی غمگین بودم اما فک میکنم باید تو زندگیم میومدن... میومدن تا الان، همین الان رو برسونن.

حتی قیافمم دیگه مثه قبل نیست...

مثلا زیر چشمام بیشتر گود شده... موهام کم حجم تر شده... و سفید تر...

صبور تر از قبل هم شدم... 🙃

امروز صبح رفتم مصاحبه، همونجا بود ک فهمیدم چقدر بزرگ شدم😂. اخه یادم نمیومد چند سال پیش چند وقت تو دفتر بیمه کار کردم.. پیر شدم فک کنم.

راستی تصمیم گرفتم سال نو رو خونه بابا باشم...

میخوام برای تولد علیرضا پیشش باشم

دلم براش ی ذره شده..

پولم داره تموم میشه و غصه ام داره شروع میشه😂

از امروز احتمالا برمیگردم بحالت ترس. اضطراب...

ولی خب. درست میشه مگه نه؟؟

بعد عید ی کار خوب پیدا میکنم. و زندگی ب روال عادی اش برمیگرده نه؟؟؟

امیدوارم که همینطور باشه...

شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۱ 17:1 |- ✘Nafas -|

نرفتم شیراز... انگار از روزی که با اون حال از شیراز و خونه ام خداحافظی کردم شیراز طلسم شده ... انگار یکی جلوم رو میگیره و نمیزاره برم. چرا؟؟ نمیدونم...

برگشتم یزد... برگشتم به تخت بزرگ و نرمم. تشک و پتوی صورتی ام... و آخ که به جرات میتونم بگم هیچ جا خونه خود آدم نمیشه...

امروز داشتم با مشاورم صحبت میکردم. و چقدر صحبت با این بشر خوبدو آرامش بخشه.. چقد من رو خوب شناخته و چقدر واقعی من رو میبینه...

حتی وقتی داره از اشتباهاتم یا نقص هام میگه هم لذت میبرم.

و بیشتر لذت میبرم وقتی از نقاط قوتم میگه..

وقتی بهم میگه که چ تصمیمات درستی توی زندگیم گرفتم، وقتی میگه که قدرتمند و باهوشم، وقتی من رو ستایش میکنه چقدر لذت میبرم...

گاهی فکر میکنم چطور، آدم های گذشته ی من این همه خوبی رو ندیدن!

یا دیدن و به روی من نیاوردن... یادمه روز اخیر که توی خونه ی صورتی ام بودم به اون مردی که روبروم نشسته بود نگاه کردم و گفتم : خانواده، آبرو، سلامتی، سرمایه وکار و همه چی ام رو ازم گرفتی، اشکال نداره. ولی نمیبخشمت که اعتمادبنفس و عزت نفسم رو ازم گرفتی...

بهم گفت: میترسیدم یه روزی بفهمی چقدر میتونی قوی و خوب باشی و بفهمی لیاقتت رو ندارم و ترکم کنی...

میدونی، اون لحظه حس کردم دیگه برای هیچوقت نمیتونم نفس بکشم. چند سال خودم رو وقف کسی کرده بودم ک داشت منو فلج میکرد ک بمونم..

خدایا شکرت برای قدرتی که بمن دادی ک از پس همه اون روزا بگذرم...

دوماهه حالم بهتره... دوماهه دارم نفس میکشم..

کاش این حال پایدار باشه.

راستی چهارشنبه سوری مست نکردم و کل شهرو نگشتم..

تو خونه موندم و غذا خوردم و خوابیدم... همین

تصمیم گرفتم دیگه مشروب نخورم.. نمیدونم چرا. ولی خب شاید این طوری خیلی هم بد نباشه..

چند روزه دیگه عیده... برعکس چند سال اخیر ک دوست نداشتم سفره پهن کنم امسال خیلی دوس دارم.

ولی میترسم.. من از سالهایی ک با عشق و شور و شوق سفره پهن کردم هیچ خیری ندیدم...برای همین بیخیال شدم.

خلاصه که اینطوری.

داشتم فک میکردم چقد دلم میخاد اینجا کسی بود که باهم حرف میزدیم. مثلا همین دوست مهربونی ک نوشته های منو میخونه..

و گه گاهی برام کامنت میزاره.. تو هم چیزی بگو. حالا که حالم خوبه بزار یکم کنجکاوی کنم... 😂

پنجشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۱ 22:5 |- ✘Nafas -|

لعنت به بهمن...

خوب شد که تمام شد..

داشتم از غصه دق میکردم اما باز هم خودم خودم رو نجات دادم.

وامم جور شد. سفر دریا افتضاح بود. دوباره رفتم سفر.

رفتم کرمان... سه روزه... اما انگار سه روز زنده بودم.

کی فکرشو میکرد یه روز با همچین اشتیاقی از کرمان بنویسم...

مشاوره ام میگه بهتره یزد رو ترک کنم... اما به کجا؟ کیلیل؟؟

شیراز؟؟ آخ شیراز زیبای من...

شاید کرمان.... اما نه من توان مهاجرت رو دیگه ندارم... بسه.

شد یک ماه ونیم که نه سر کار میرم نه دنبال کارم...

به جاش بیشتر میرم استخر. باشگاه ثبت نام کردم. کتاب میخونم.

سفر های کوتاه میرم... زیاد پیاده روی میکنم.. راستش کمی حالم بهتره... دارم سعی میکنم با آدم ها ارتباط برقرار کنم هرچقدر هم سخت..

راستی تتوم رو کامل کردم.

یک زن شبیه شیطان روی ساعد( اونجا ک سروم میزن) و دقیقا مقابلش یه زن شبیه فرشته روی دست چپم...

دوسشون دارم... ظریف و زیبا...

شبیه به خود من... شبیه روزهایی ک شیطانم و روزهایی که فرشته ام..

راستی دارم میام کیلیل... همین الان توی راهم. چند ساعت دیگه میرسم.

شب میخوابم. فردا ظهر میرم شیراز.

دوس داشتم چهارشنبه سوری رو مست کنم و تو خیابون های شلوغ شیراز باشم..

از عید متنفررررم.. همیشه متنفر بودم. کاش زودتر بیاد و بره.

فک نکنم برای عید برم خونه بابا. سفره هم نمیندازم...مامان اومده بود یزد پیشم.. وقتی رفت دیدم برام سبزه کاشته 🙃

آخ مامان، چقد تو خوبی... کاش کاش میتونستم خوشحالت کنم..

دوشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۱ 19:11 |- ✘Nafas -|

ϰ-†нêmê§