صبح وقتی میخوام شروع بکار کنم احساس میکنم باید از اینجا شروع کنم.. باید بنویسم.. باید کمی روحم رو تغذیه کنم. باید دلتنگی ام روفریاد بزنم.
من آدمی هستم که آفریده شدم برای عاشق شدن.. برای عاشق بودن...عاشق ماندن.
برای محبت.. نمیتونم مغزم رو خاموش کنم قلبم رو هم... اصلا انگار باید بوی عشق توی زندگی من باشه تا بتونم با ثبات به جلو پیش برم..
من نمیدونم از این وضعیت خوشحالم یا نه..نمیدونم این خوبه یا بد..
دیشب خودم رو به یه ایونت دعوت کردم... تجربه ی بسیار جالبی بود..
یه فیلم رو انتخاب میکردن ومیخواستن که بشینیم دور هم و راجع مسائل روانشناختی اون فیلم صحبت کنیم...
حقیقتا میترسیدم وارد جمع که بشم کامل ساکت باشم ولی تونستم چند جمله ای صحبت کنم با اینکه فیلم رو ندیده بودم.. البته که اشتلباه از من بود..
یعنی من فکر میکردم اکران فیلم هست.و بعدش بحث ها ادامه داره.. برای همین بدون آمادگی رفتخ بودم...
ولی فوق العاده بود.. فوق العاده .. همینک تونستم حرف بزنم رو دوست داشتم.
برای چند ساعتی خوشحال بودم..
اما خب میدونی غول افسردگی من رو همراهی میکرد.. من رو تا دم در کافه همراهی کرد. دستش رو روی شونم زد و گفت برو بیرون منتظرت میمونم تا برگردی..
شاید پیشرفت خوبی باشه نمیدونم..
برای یکشنبه جلسه ی تراپی دارم..و دلم میخواد وقتی زنگ زدم فقط گریه کنم.
شاید هم از قبل یه چیزایی رو آماده کنم و برای تراپیست مهربونم بفرستم و بخوام فقط اون صحبت کنه..
توان توضیح ندارم... نه که ندارم.. نمیدونم.شاید هم دارم فقط نمیخوام که داشته باشم..
از جدایی ام فک کنم دو هفته میگذره ومن هنوز دلتنگم..
نمیدونم برای اونادم یا برای رابطه یا اون جو .. نمیدونم.
شاید هم ترسیدم.شاید نگرانم .
من ترس از دست دادن دارم..ترس از تنهایی.. انگار غول زندگی من تنهایی هست و این غول سالهاست با من داره معاشرت میکنه..
راستی باید یه چیی رو بگم.
من بالاخره شماره کپل رو حذف کردم..مرحله آخر جدایی..
چند وقت شد ؟ بهمن بود که تصمیم قطعی جدایی اش رو شنیدم. اسفند بود که جدا شدیم. ولی بهمن چه سالی؟
1401؟ یا 1400؟
اصلا کی آشنا شدیم؟
چند وقت شد؟
کپل چقدر محتاجانه عاشق من بود..
نمیدونم قبلا گفتم یا نه..نوشتم یا نه...ولی دوست دارم بنویسم..
اولین شبی که منو در آغوش کشید.. سرانگشت های نرمش رو روی لبم کشید و من نفسم رو حبس کردم..
هنوز انگشتش رو حس میکنم.
از پشت بغلم کرده بود. دستاش دور کمرم رو یادمه..
وقتی بهم نگاه کرد و گفت : میشه آروم باشی؟ میشه گریه نکنی؟
هنوز صداش تو گوشمه..
چند هفته بعدش وقتی توی سرمای بهمن از خونه ی سردم بهش زنگ زدم و گفتم میشه بیام اونجا؟
کف پاهام که گرمای خونه اش رو حس کرد رو یادمه.. اون احساس امنیت که داشتم توصیف نشدنی ترین حس دنیاست.
اون اوایل وقتی شب رو پیشش میموندم تا صبح خوابم نمیبرد.. بهش نگاه میکردم.. موهاش.. چشماش.. استخون زیرچشمش..
مژه هاش..
آروم نفس میکشیدم که بیدار نشه..
صبا که میخواست بره سرکار بیدار میشدم تا دم در همراهیش میکردم...دیدنش توی اون پله یکی از قشنگترین صحنه های زندگیم بود..
یبار دم عید وقتی رفته بود موهاش رو اصلاح کنه و برگشت عاشق موهاش شدم... با یه لبخند گشاد فقط نگاش کردم..
اولین هدیه ای که برام گرفت یه گلدون متوسط نارنجی با گلای بنفش بود..
آخ فقط خدا میدونه چقدررررر خوشحال شدم اونروز...من عاشق اون بوسه یواشکی توی راهرو خونه ام بودم که روی گونه ام زدو بعدش گونه اش رو آورد جلو که و من خیلی آروم وبا خجالت بوسیدمش...
اولین بار که میخواست از زیبایی ام تعریف کنه منو به " قو " تشبیه کرد.. بهم گفت: الهی قربون گردن قو شکلت برم..
و منی که چند دقیقه توی سکوت فرو و رفتم و بعدش گفتم: داری مسخره ام میکنی؟
اون نمیدونست ولی من میدونستم چمه...
اشک توی چشماش روز تولدش وقتی اون همه کاغذای رنگی چسبیده به دیوار رو دید..
وای از اون آهنگ ما...
"نشود فاش کسی آنچه میان من و توست...."
آخ از اون آهنگی که وقتی میرفتم توی حموم برام میذاشت...سوگند میخوند: یادته گل رز قرمز به تو دادم؟
و هر بار منی که داد میزدم تو هنوز به من هیچ گلی ندادی..اینو برای کی گذاشتی؟
ولی اونجاش که داد میزد : "تو شدی دلیل این که فراموش میکنم دردامو"
....
یبار قبل از اینکه باهم دوست شیم.. یه تاپ سفید پوشیده بودم که پشتش تور بود..موهای بلند و بلوندی داشتم. ساعت 5 صبح رسیده بودم و میخواست بره سر کار.. انقئدر خسته بودم که خدا میدونه.. رفتم ولو شدم رو تخت ..
فکر میکرد خوابم.. ولی سنگینی نگاهش رو حس کردم...
بعدا برام گفت که پیش خودش فکر میکرده: این دختر باید مال من میشد..
همه میگفتن ما خیلی بهم میایم.. آره دوس داشتم بهش بیام..
برای همین هیچوقت کفش پاشنه بلند نمیپوشیدم که حس نکنه قدم داره به نوک سرش نزدیک میشه..
اون اوایل تو خیابون دستمو ول نمیکرد...
یبار که رفته بودیم پیاده روی بهم گفت : ببخشید ماشین ندارم و مجبوری اینجوری پیاده بریم .. گفتم : دیوونه شدی؟ من عاشق پیاده روی ام.
یبار یکی از دوستاش رو دیدیم.. از همون روزایی بود که بخاطر باباش مجبور بودمنو پنهان کنه،منو به دوستش با این عنوان معرفی کرد: شهلا خانم هستن، همه ی زندگی ام..
من غرق عشق بودم.. من خوشبخت ترین بودم..
من اون روزها زنده بودم..
ولی شبی که پشت تلفن گفت: خسته ام کردی شهلا..
یا اون روزی که بهم گفت : احساس تنهایی هیچ وقت یقه امو ول نکرده..
من اون روزها مردم.. و دیگه زنده نشدم..
بماند که بارها و بارها توضیح داد که این حرفا هیچکدوم اصل مطلب نبوده و سوتفاهمه ولی..
قلب من شکسته بود و هیچ وقت دیگه خوب نشد..
آخرین هدیه ای که بهم داد همین یکی دوماه پیش ،یه ادکلن خوش بو_حیاتی-
ی شام فوق العاده دعوتم کرد..خوشتیپ تر از همیشه..
ولی من بی احساس تر از همیشه بودم..
احساس میکنم کپل برای من تموم شد..
دیگه هیچ " جون من" ی قلب من رو نمیلرزونه انگار..
...........................................................................................................................................................
حالا هم که دلتنگم..دلتنگ آدمی شاید نباشم.. من دلتنگ خودم در حالت شاد و آروم هستم..
من منطقم بیش از قلبم برام تصمیم میگیره..
منطق من و عقلم تصمیم گرفتن که از این رابطه برون بیام چون ارزش من داشت پایین میومد.. احساس میکردم با بی توجهی و بی احساسی که بهم میشه داره بمن بی احترامی میشه..
بااینکه همه چیزای دیگه خوب و قشنگ بود...ولی من عشق احترام و توجه میخوام....پس کار درست رو انجام دادم حتی اگر من رو دلتنگ میکنه
امیدوارم روزهای دلتنگی تموم بشه...امیدوارم به آرامش برسم
سعی میکنم حواسم رو جمع کنم،تمرکز کنم حداقل سرکار..
ولی یهو وسط کار قلبم خالی میشه..
فک کنم دلتنگی همینه...
غصه ام میشه که الان با کی داره میخنده.. الان یاد منم هست؟
فک میکنم احتمالا الان مهلا هم اومده.. دور هم جمع میشن.. میگن. میخندن.حتی شاید سفر برن..ولی من تنها توی خونه ام..
من احساس میکنم دلتنگ میمیرم.. خیلی دلتنگ.
خیلی زیاداز خودم متنفر میشم.و بیشتر از اون
این روزام رو دوست ندارم مثل همه ی روزای دیگه ای که دوست نداشتم..
امروز 20 شهریوره..
20شهریور 1397 برای من بسیار عجیب بود.
نزدیک به 16 روز بود که رفته بودم. از خونه ای که با خون دل ساخته بودم.. 16روز بود جز روزی یه نسکافه هیچی نخورده بودم..
انقدر ناتوان بودم که به زور تا سرویس بهداشتی میرفتم..
حتی گریه هم نمیکردم..
عجیبه که حالم از حال این روزهام بهتر بود..
تازه فهمیده بودم دانشگاه یزد قبول شدم..
تو همین روزا بود که خودمو جم و جور کرده بودم و رفته بودم محل کارم.. یادمه انقدر اغراق آمیز آرایش کرده بودذم که فقط خدامیدونه..
رژلب بنفش عجیبی زده بودم... چشمامو دورتا دور خط چشم پهنی کشیده بودم.. موهام رنگش روشن تر شده بود.
فکر کنم مانتو کوتاهی پوشیده بودم..
تلاش داشتم حال بد و نزارم رو زیر این رنگ و بو قایم کنم.
محکم راه میرفتم و حرف میزدم...
تمام قدرتم رو جمع کرده بودم که نشون بدم ضعیف نیستم..که تصمیم درست رو گرفتم.
آخ .. امان از قلبی که توی من میتپید..
امان از اون صدا..
هنوز صدای قلبش قشنگترین صدای دنیاست...
امروز که 5سال تمام از آن روزها میگذرد من بسیار غمگین ترم از آن روزها.. بسیار ناامیدتر و خسته تر...
هیچ،هیچ قلبی در من نمیتپد.. حتی قلب خودم.. قب خودم برای خودم هم ننمیتپد چه برسد برای کس دیگری..
به اونجایی از زندگی رسیدم که هیچ چیز خوشحالم نمیکنه..
هیچ چیز.. حتی پول.. حتی عشق.
انقدر ترسیده ام که خدا میداند..
خدااااا.... اصلا کو خدا.. همیشه نالیدم که خدایی نیست...نبوده.. نخواهد بود...
دل من کی قراره خوشحال بشه و بخنده؟
دارم 30 ساله میشم.. چیزی نمونده...
برای خودم بسیار متاسف و غمگینم..
بیش از یک هفته است که ورزش نمیکنم.. رژیم غذای ام رو رعایتنمیکنم..
احساس میکنم فرم بدنماز حالتی که عاشقش بودم عوض شده..
میل شدیدی به گریه کردن دارم این روزها و دوبارهمکانیزم لعنتی خواب من فعال شده...
دلم میخواد همش بخوابم... وقتی میخوابم نیازی نیست فکر کنم... نیازی نیست غذا بخورم..
اما لعنتی تا جایی که جا داره توی خواب کابوس میبینم و دلتنگ میشم..
خیلی دلم میخاد این روزها تموم بشه
من از گفتن درد خسته شدم.
من از اینکه سالهاست خوشحال نبودم بسیار غمگینم..
سالها...
اصلا کی خوشحال بودم؟
کی احساس کردم که خوشبختم و نترسیدم این خوشبختی پایدار بمونه یا نه؟
من غمگیییینم.. کاش،کاش کسی کمک کند از این حال بیرون بیایم
| ϰ-†нêmê§ |