ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻭﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﮐــــﯽ ﺑودی؟ومن اسم کســـــی رو بگـــــم که..پدرش نیســــت....
by : x-themes

امروز 20 شهریوره..

20شهریور 1397 برای من بسیار عجیب بود.

نزدیک به 16 روز بود که رفته بودم. از خونه ای که با خون دل ساخته بودم.. 16روز بود جز روزی یه نسکافه هیچی نخورده بودم..

انقدر ناتوان بودم که به زور تا سرویس بهداشتی میرفتم..

حتی گریه هم نمیکردم..

عجیبه که حالم از حال این روزهام بهتر بود..

تازه فهمیده بودم دانشگاه یزد قبول شدم..

تو همین روزا بود که خودمو جم و جور کرده بودم و رفته بودم محل کارم.. یادمه انقدر اغراق آمیز آرایش کرده بودذم که فقط خدامیدونه..

رژلب بنفش عجیبی زده بودم... چشمامو دورتا دور خط چشم پهنی کشیده بودم.. موهام رنگش روشن تر شده بود.

فکر کنم مانتو کوتاهی پوشیده بودم..

تلاش داشتم حال بد و نزارم رو زیر این رنگ و بو قایم کنم.

محکم راه میرفتم و حرف میزدم...

تمام قدرتم رو جمع کرده بودم که نشون بدم ضعیف نیستم..که تصمیم درست رو گرفتم.

آخ .. امان از قلبی که توی من میتپید..

امان از اون صدا..

هنوز صدای قلبش قشنگترین صدای دنیاست...

امروز که 5سال تمام از آن روزها میگذرد من بسیار غمگین ترم از آن روزها.. بسیار ناامیدتر و خسته تر...

هیچ،هیچ قلبی در من نمیتپد.. حتی قلب خودم.. قب خودم برای خودم هم ننمیتپد چه برسد برای کس دیگری..

به اونجایی از زندگی رسیدم که هیچ چیز خوشحالم نمیکنه..

هیچ چیز.. حتی پول.. حتی عشق.

انقدر ترسیده ام که خدا میداند..

خدااااا.... اصلا کو خدا.. همیشه نالیدم که خدایی نیست...نبوده.. نخواهد بود...

دل من کی قراره خوشحال بشه و بخنده؟

دارم 30 ساله میشم.. چیزی نمونده...

دوشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۲ 10:50 |- ✘Nafas -|

ϰ-†нêmê§