یه بار یکی گفت : شهلا میتونه از زندگیش داستان های عجیب و باور نکردنی بنویسه....
مریم بارها بهم گفت :چرا نمینویسی؟ تو استعدادش رو داری...
یادمه علی میگفت:تو خوب بلدی بنویسی..خوب حرف میزنی.
چند روز پیش سبحان گفت : تو از کلمات خوبی برای حرف زدن،نوشتن استفاده میکنی،خوب حرف میزنی و مینویسی...
نمیدونم چقدر درسته..ولی حس خوبیه شنیدن همه ی اینا...
ولی میدونی هیچ وقت هیچکس بهم نگفت: شهلا تو چقدر زیبایی...یا حتی نگفتن: شهلا تو زیبایی..
برعکس همه گفتن : تو زشت نیستی..
حتی میدونم یبار اون مردآبی گفته بود: شهلا زشته...
وحتی به خودم گفت من به چهره ات عادت کرده بودم دیگه و برام مهم نبود..
کلمات..
کلمات آدم میکشن...کلمات قلب ها رو تسخیر میکنن.
و کلمات من رو از این رو به اون رو میکنن.
دلم میخواد یه روز بیام و اینجا از یه اتفاق خوب بنویسم..
مثلا بگم : باورم نمیشه فلان اتفاق افتاد..
یا بگم:وای چقدر امروز خوشحالم..
نه ،خیلی ساله که دیگه این کلمات توی زندگی من غریب شدن...
برعکس...هرروز اتفاقات عجیب و پر درد رو دارم تجربه میکنم...بعد از اینکه از شیراز اومدم یزد فکر میکردم دیگه هیچ اتفاقی منو سورایز نمیکنه و هیچی نمیتونه بیش از این ناراحتم کنه..
اشتباه میکردم.
مثلا همون قضیه ی سه ماه پیش ..هنوز از شک ماجرا بیرون نیومدم.
یا مثلا همین یکی دو هفته پیش که سبحان زنگ زد و رفتم خونه اش..
آره خونه اش..
خونه ی سبحان و همسرش،سارا.
سارا یک سال از سبحان بزرگتره...متولد اولی ماه بهاره...
خوش سلیقه و کدبانوعه...
از یه خانواده شیرازی با یه خونواده تقریبا خلوت(فک کنم 2تا برادر و یه خواهر و شاید فقط دوتا برادر)
خوش خط...خوش فکر و احساس میکنم خوش اخلاق..
حدس میزنم قدش خیلی بلند و کشیده نیست..
از رو لباساش میتونم بفهمم هیکل ساعت شنی ای نداره و احتمالا مستطیلیه...
موهاش بلنده و خیلی وقته بلوندش نکرده..
اولین ازدواجش هست ...
اونا سعی کردن بچه دار بشن اما هنوز موفق نشدن..
خدای من..بچه ی سبحان.. از یه زن دیگه ..
من اونجا چیکار میکردم.
سبحان در اتاق خوابشون رو قفل کرده بود.حدس زدم عکسی از عقد یا عروسی اشون اونجا باشه ولی نبود..
بعد از مدت ها شراب شیراز رو چشیدم...
باید نمیفهمیدم کجام...
سکوت کرده بودم...سبحان یه کلمه هم راجع همسرش حرف نزد...
همه ی اینا رو از روی نگاه کردن به خونه اش فهمیمدم..
جهیزیه ی به شدت معمولی ای داشت...زیادی معمولی..
داشتن برای مهاجرت تلاش میکردن...
نمیدونم تا دیدار بعدی امون یک هفته گذشت یا بیشتر..
هیچ حسی نداشتم... نه خوشحال بودم نه غمگین..نه حتی بخاطر کاری که داشتم میکردم عذاب وجدان داشتم.
17 بهمن 1398 من و سبحان شروع شدیم...
17بهمن1399 اولین دعوامون رو داشتیم و از اونجا دعواهای ما شروع شد.
اسفند1400 رسما از هم جدا شدیم..
بهمن 1401 التماسش کردم برگرده و نزاره با یکی غیر از اون ازدواج کنم....برنگشت
اردیبهشت1402 سبحان سرو کله اش پیدا شد.و بعد از یکسال دیدمش
آذر1402 فهمیدم ازدواج کرده...فکر میکردم چند ماهه ازدواج کرده.
1 آبان 1403 فهمیدم سبحان یکسال بهم دروغ گفته ...دوسال ازم همه چیزو پنهان کرده.
سبحان 23 بهمن 1399 نامزدی کرده.
18 اسفند1401 عقد کرده.
و بعد از فهمیدن همه ی این ها من سکوت کردم.
نشستم توی ماشینش و ازش خواستم دیگ هیچوقت بهم زنگ نزنه..پیام نده.
بهش گفتم دوسش دارم و بودنش آزارم میده.. گفتم وقتی هست من امیدوار میشم به عشق و این درست نیست.
سبحان نفهمید که من همه چیز رو فهمیدم...
کلی حرف زد و تهش گفت اگر این چیزیه که من میخوام و برام مناسبه.. پس برای همیشه میره..
و رفت.
| ϰ-†нêmê§ |