هیچوقت از آبان خوشم نمی آمد... آبان همیشه برایم پر از درد بود..
حالا آبان دارد تمام میشود... هزار و یک اتفاق افتاده توی همین چند روز... من مردم. من زنده شدم. من خندیدم.من بسیار گریه کردم...
من دارم عروس میشوم...
بیزارم از لباس سپیدی که تو انتخابش نمیکنی.. اصلا راجعش نظر نمیدهی و مطمینم که دوستش هم نداری.. من عاشق لباس هایی هستم که تو دوست داری فقط در خلوت دو نفره امان بپوشم...
محبوب من!
صدایت را شنیدم... تو زنگ زدی.اشک ریختی و من صدای شکستنت را شنیدم..من ته مانده ی وجودت را حس کردم اما باز هم سخن از لب باز نکردم که دارم برای همیشه میروم....
هنوز مطمین نیستم که میخواهم زن کسی غیر از تو شوم... هنوز دست دست میکنم برای جواب دادن..هر بار که میخندم با آن مردم شرم میکنم..قسم میخورم در این دو ماه یکبارهم نه به صورتش ونه به چشم هایش نتوانستم زل بزنم... نتوانستم چون احساس گناه میکردم ..
من هنوز خودم را به تو متعهد میدانم...من قلبم ازآن توست.
چندماه دیگر میشود یکسال که رهایم کرده ای ... یکسال میشود که نیستی اما چقدر عمیق در من رخنه کرده ای...بعد از قریب به یکسال صدایت را شنیدم.
چقدر دوست داشتم صدایت را ضبط میکردم... بخصوص آنجایی که مرا *جون من* صدا میکردی... یا آنجایی که گفتی همه آرزوی داشتن تو را دارنداما تو مال منی...
من مال توام... من مال تو ام...
بگو .. بازهم این جمله را برایم تکرار کن..صدایت نلرزد.. بلند تر فریاد بزن.. بگذار رسوا شویم اصلا.. این عشق به رسوا شدنش می ارزد.
عزیز جانم!
همه نشسته اند و برای مراسم عقد و عروسی و این مزخرفاتم برنامه ها میریزند من اما در رویای خود سر میکنم...من خودم را عروس تو میدانم.
همش فکر میکنم من و تو اگر بهم برسیم خانواده ات از ما هیچ حمایتی نمیکنند.پس ما تنهاییم اما چه تنهایی قشنگی.. تنهایی دونفره مان را دوست دارم.
من کار میکنم توکار میکنی خانه ای نقلی نه خیلی لوکس در یک منطقه متوسط داریم...ولی من میخندم.. من لباس کوتاه پوشیده و پشت در منتظر تو ایستاده ام..خستگی از سرو ورویت میبارد ولی لبخندت پهن و پهن تر میشود.. دست هایت رو حلقه شده دور کمرم حس میکنم...
شیرین من!چقدر بودن با تو زیبا بود.. چقدر رویا و حقیقتت دلنشین است..
چقدر قلبم طاقت ندارد که تو نباشی..
اگر.. اگر کار از کار بگذرد و بروم چه؟
اگر نیایی چه؟
اگر مال تو نباشم چه..... ای وای ... وای بر من ! وای بر این تلخی سرنوشت و قسمت و حکمت و هزار کوفت و زهرمار دیگر...
تهی ام... از تو خالی... انگار که هر چه در من بوده جمع شده و به مغزم هجوم آورده ... مغزم پر از افکار تند و وحشی ...همه ی این ها دارند از داخل مرا از هم میپاشند...در ظاهر اما چهارستونم مرا سفت نگه داشته اند.انگار که زنی قوی ، بالغ و آرام حتی شاید شاد دارد راه میرود.. حتی گاهی بلند تر از قبل میخندم... میرقصم..میدوم...
زندگی من پر از مراحلی بودند که آمدند رفتند اما به پیش نرفته ام... من ایستاده ام و دفاع کرده ام فقط... جنگیده ام تمام این سالها.. برای چه؟ براستی ک برای چه...
برای زنده ماندن گمان کنم... برای ایستادن.. سالها در آشوب بدنبال آرامش بوده ام. نیافتم که نیافتم. هر زمان هم که ته استکانی آرامش نوشیدم بدتر از زهرماری از جانم بیرون کشیده شده...
خلاصه که اینبار فرق میکند.. این بارسر دوراهی ایستادم...
دوراهی ای که هیچ راهش را دوست ندارم.. و هردو چیزی جز پذیرش اجبار نیست...
غمگینم چون دیگر به خودم ایمان ندارم.غمگینم چون دیگر قوی نیستم...دیگر نمیجنگم...توان جنگیدن ندارم..
محبوب دور من! این روزها عشق کهنه ی تو بسیار مرا آزار میدهد.. برای من این تصمیم دو سر باخت است بخاطر تو...
تو اگر از اول نیامده بودی اگر به من رسم عاشقی و دوست داشته شدن نمیدادی حالا من محکم می ایستادم و برای دوست داشتن کسی قدم بر میداشتم
اما.. نمیتوانم...نمیتوانم قدم از قدم بردارم..نمیتوانم دست های ظریفت را قلب آرامت را فراموش کنم.
این انصاف نیست خدایا... این همه درد برای من انصاف نیست.
نمیدونم چون عاشق ساختمون سازی بودم رفتم رشته معماری یا چون رفتم معماری عاشق ساختمون سازی شدم...
از دیدن آجر هایی که روی هم گذاشته میشه تا یه چهاردیواری رو بسازه لذت میبرم..
یه فیلم دیدم به اسم پله ی آخر.. یه معمار بود که میگفت از هیچ خونه ای که نقشه اش رو کشیده راضی نبوده چون سلیقه ی مشتری رو میکشیده،نهایتا یه خونه اونطور که خودش دوست داره میسازه..انصافا همون مقدار کمی اش هم که توی فیلم دیده میشد مشخص بود قشنگه...
هرروز صبح توی مسیر سرویس یه خونه میبینم با نماب آجر های قذاقی... بالا پایین شدن نماش انقدر به دلم میشینه که خدا میدونه..
انگار ته دلم خودم رو متعلق به خونه سازی میبینم...انگار حق بوده معماری رفتنم...
من عاشق خونه داشتن هستم..خونه ای که برای خودم باشه..کوچیک و بزرگش مهم نیست..
روشن باشه و خوشبو.. خلوت باشه و عاشق...
مثل خونه ی پر از غم الانم...روز اول اینطور نبود.. پر از عشق و نور بود.
هوا داره سردتر میشه...من از رسیدن زمستون میترسم..نمیدونم چرا..فقط میترسم
قهوه ی دیروز تلخ تر از هرروز بود اما دلم را گرم کرد...
برای جبران تلخی اش عصر خودم را به یک فنجان هات چاکلت از بستنی کوروش دعوت کردم...
با هر قلپ فلبم آرام تر و روال تر تپید... دیروز روز شلوغ اما دوست داشتنی ای بود.
پاییز یزد انگار نه از زمینش بلکه از آسمانش شروع شده برعکس کلیل..
آسمان گاهی صورتی گاهی نارنجی میشود... یزد یکی از قشنگترین آسمان ها را دارد...
این روزها با طلوع آفتاب به سوی کارخانه حرکت میکنم و با غروب آفتاب بر میگردم...
از دوران کرمان به بعد هرچفدر که از طلوع آفتاب بیزار بودم حالا اینجا در یزد عمییقا عاشق غروب آفتابم ... زیبایی خورشید در کنار نرمی ابرها بسیار دلنشین است.
امروز تولد پناه ترین پناه من است ومن درمانده ترینم در مقابلش.
من هیچوفت نتونستم با هیچ آدم متولد آبانی خو بگیرم... آبانی ها حسود-خودخواهن.عاشق نمیشوند.
گاهی احساس میکنم خواهرم آّبانی نیست...آخه ماه تر از خواهرم وجود نداره و این با آّبانی بودنش کاملا متناقضه
.....
....
پ .ن : عاشق آبانی تولد تو هم مبارک.
دوست دارم فقط از زیبایی شهری بگم که خاکش خاک من نیست اما هواش هوای نفس های مادرمه ...هوای نفس های جگر گوشه های منه..
درخت ها زیبا بودند بسیار زیبا .. پاییز واقعی بود . تا دلت بخواد برگ بود برای خش خش.
سبز و نارنجی درختا یه جوری روحت رو جلا میدادن که فقط خدا میدونه...
10 سال-10 سال میگذره از اون تصمیم..
یک دهه گذشت تا دلم تنگ بشه. برای اولین بار خواستم که برگردم. حتی سپردم که کاری اگر پیدا کردند بدون شک بر میگردم..
خونه مامان خیلی قشنگ بود.. دو تا پنجره ی بزرگ داشت که نور آفتاب هرروز بهمون سلام میکرد.
بابا کمتر از قبل حرف میزد. علی مهربون تر شده بود شاید چون از دوسدختر محبوبش جدا شده بود و دلتنگ بود.
مامان از بودنم کنارش خوشحال بود و فرشته های خواهرهام بیشتر از همه خوشحال بودن..
خانواده داشتن شیرینه.. خیلی شیرین.
پنیک سفرم خیلی بهتر شده بود. نفس تنگی هام کمتر بود. و راستش دلم نمیخواست برگردم..
اما امان از اجبار. ...
تصمیمم را قطعی تر کردم.
من بر میگردم.
شاید به کلیل زیبا و شاید به جان و جهانم شیراز..
فقط میدونم سال 1402 رو توی هوای غم انگیز یزد نمیخوام بمونم.
باید خوشحال باشم اما چرا نیستم ؟
شاید ته دلم میدونم چرا ،نمیخوام به روی خودم بیارم فقط..
مامان رو به بهبوده اما نه اون بهبودی که باید باشه ..
چند روزیه فسقلی خواهرم رو برای چند ساعت نگه میدارم .. چقدر بچه ها شیرین هستن .. فکر میکنم علاقه ام به بچه ها به این خاطره که احساس میکنم تنها عشق خالصی که توی این دنیای تاریک وجود داره عشق فرزند به مادرشه و من تشنه ی این عشق هستم...
چند روز پیش خیلی احساس ترس و تنهایی داشتم که بیشتر مربوط به مادرم بود. بعد از مدت ها استوری گذاشتم که با این مضمون که باید کسی را داشته باشیم...
راستش انقدر از برگشتن آن محبوب دور ناامید هستم که نه ته دلم نه هیچ جای دیگر دلم اورا نمیخواست که هیچ مخاطب استوری ام هم او نبود.
اما او... بعد از مدت ها دست به استوری شده..
برایم استوری عاشقانه ای گذاشته بود در کپشن مثل همیشه سکوت کرده بود فقط یک استیکر گذاشته بود. اینبار استیکر یک یونیکورن ...
همیشه میگفت من شبیه تک شاخ هستم. برای همین برایم دو لباس با همین طرح یونیکورن-برگه یادداشت با همین طرح- کیف پول جیبی - حتی پارسال تولدم یک خودکار بسیار زیبا با همین طرح یونیکورن و هزاران هزار یونیکورن دیگر بمن هدیه داده بود...
اولین سال باهم بودنمان کیک تولدم را هم با یک عروسک فوندانتی یونیکورن که بالای کیک نشسته و پاها ش را از هم باز کرده ، مزین کرده بود.
کاپ کیک هایم هم تم یونیکورن داشت..
میبینی همین یک استیکر کوچک چطور مرا دگرگون و خاطراتم را زیرو رو میکند؟
میبینی به چه ذلتی افتاده ام..
میبنیی چه خوار شده ام بعد از رفتنت... راستش همان پیام ترسناکی که روز آخر به تو دادم .. همان پیام را زندگی میکنم.
همانکه با خواندنش عصبانی شدی شاید حتی اشک ریختی و قطعا پایت را روی گاز بیشتر فشار دادی تا زودتر از من دور شوی...
از همان محتوایی که میترسید ،حالا من در همان محتوای ترسناک زندگی میکنم.
دروغ چرا... احساسم به تو انقدر کمرنگ شده که دیگر دلتنگت نمیشوم.
دیگه تصورت نمیکنم. حتی سمت میز جلو آینه که میروم ادکلن تو را بر نمیدارم و تا عمق جان نفسش نمیکشم...
دیشب چشم هایم را بستم و اسم زیبایت را صدا زدم اما احساسی نداشتم.... احساست نکردم..
کجای مرحله ی فراموشی ایستاده ام نمیدانم... فقط میدانم دارم تمام میشوم ...و هیچ جلوی این تمام شدن را نمیگیرم.
پس عزیز جانم!
آمدی قدم بر تخم چشمانم... نیامدی هم فدای سرم.
از نوشتن وضعیت مامان به شدت دوری میکنم..طاقتش رو ندارم.
گفته بودم مدت هاست پنیک قبل از سفر گرفته ام ؟؟؟
2سال و اندی است رنگ خانه ی پدر را ندیده ام.. به جز مراسم ختم پسرعمه ام این جاده رو بیش از دو سال شاید هم بیشتر است که طی نکرده ام
قراره آخر هفته برم خونه بابا....یه سفر کوتاه دو سه روزه برای انجام یه سری کار اداری بانکی- از همین الان نفس تنگی هام شروع شده..
مامان میگه اونجا هوا سرده..لازمه لباس گرم بپوشم... چشم هام رو که میبندم سوز سرمای کلیل را حس میکنم..
هنوز قراموش نکرده ام این سوز را..
شاید به قبر نادعلی سر بزنم.. من مدیونم به امامزاده و نذر ادا نکرده دارم..
دلم میخواهد خیابان را قدم بزنم... نمیدانم برگ ها زرد شده اند یا نه... کلیل چقدر عوض شده؟
آدم هایش چه؟؟ عوض شده اند؟ اصلا میشناسم کسی را اگر ببینم یا نه؟
دلم برای صورت نفیسه تنگ شده..برای صدای لبخندش از نزدیک نه پشت گوشی...
دلم برای هیچ جای دیگر تنگ نشده فکر کنم...
خلاصه که سفری در پیش است...
ته دلم میترسیدم همیشه.. میترسیدم یه روز برم خونه بابا و دیگه نخوام که برگردم...برای همین این همه سال نرفتم..
حالا مجبورم...
....
| ϰ-†нêmê§ |