نمیدونم چون عاشق ساختمون سازی بودم رفتم رشته معماری یا چون رفتم معماری عاشق ساختمون سازی شدم...
از دیدن آجر هایی که روی هم گذاشته میشه تا یه چهاردیواری رو بسازه لذت میبرم..
یه فیلم دیدم به اسم پله ی آخر.. یه معمار بود که میگفت از هیچ خونه ای که نقشه اش رو کشیده راضی نبوده چون سلیقه ی مشتری رو میکشیده،نهایتا یه خونه اونطور که خودش دوست داره میسازه..انصافا همون مقدار کمی اش هم که توی فیلم دیده میشد مشخص بود قشنگه...
هرروز صبح توی مسیر سرویس یه خونه میبینم با نماب آجر های قذاقی... بالا پایین شدن نماش انقدر به دلم میشینه که خدا میدونه..
انگار ته دلم خودم رو متعلق به خونه سازی میبینم...انگار حق بوده معماری رفتنم...
من عاشق خونه داشتن هستم..خونه ای که برای خودم باشه..کوچیک و بزرگش مهم نیست..
روشن باشه و خوشبو.. خلوت باشه و عاشق...
مثل خونه ی پر از غم الانم...روز اول اینطور نبود.. پر از عشق و نور بود.
هوا داره سردتر میشه...من از رسیدن زمستون میترسم..نمیدونم چرا..فقط میترسم
| ϰ-†нêmê§ |