24 مرداد-یزد
احساس نیاز به نوشتن همیشه در من بوده-هست- و خواهد بود.اما در گوشه کنار این احساس قشنگ ترس هم بوده همیشه.
ترس از دیدن درون من توسط آنهایی که میخوانند.
اینکه بخوانند و کاری نکنند برای لبخندت بسیار غم انگیز است.یسیار زیاد.
عزیز جان! همدم ...
وبلاگ پیر من ، 27 و اندی سال از خدا عمر گرفته ام وتازه 24 ساعت است فهمیده ام که چرا این همه سال غمگین بوده ام.
بگذار اینطور بگویم.بعد از سالها بالاخره تصمیم گرفتم برای بهبود حال روحم با مشاوره ای دانا صحبت کنم ..ن از این مشاوره های مزخرف و الکی ای که چندسال قبل پولم را برایشان هدر دادم...اینبار لایق ترین و بهترین مرکز را پیدا کردم و ماه هاست تحت مشاوره ی پر بارشان هستم.
و دیروز بعد از مدت هامتوجه شدم تمام این دلتنگی ها،دردها و زجه هایی که میزدم ازکجا می آمده...
فهمیدم و چقدر از دانستنش غمگینم..غمگینم..
ماه ها،شاید هم نزدیک به دوسال بود که خود را دور کرده بودم از مادرم...از شهر وخانواده ام...
حالا اما انگار گفته اند درمان همان درد است و من سرسختانه دارم میجنگم
با خودم...با همه .
پر از غم واندوهم...پر از تنهایی و دلتنگی ام..
کاش عشقی سراغم آِید و مرا سخت در آغوش کشد.
میخواهم سرم را روی سینه اش بگذارم و عمیق نفس بکشم...
میخواهم غلت بزنم روی ملحفه ی سفید پهن شده روی تخت...
و شاید باید همانجا بمیرم...باید کمی خوشبختی را بچشم و تمامش کنم این مثلا زندگی را...
شاید....
مرداد..
مرداد هم رسید...این ماه لعنتی که از روز اولش خاطره دارد تا روز نحس آخرش...
مرداد امسال ولی انگار جور دیگری میگذرد..
شبیه به سال قبل امسال مرداد هم کرونا گرفته ام..سختتر از سال قبل البته...
بیش از یکماه و کمتر از چهل روز شده که داغ جوان دیده ایم و من هنوز در سوگ او اشک میریزم...چقدر مرگ بما، ب م نزدیک شده..
چقدر عوض شده ام...خدا را کمتر و خودم را کمتر تر قبول دارم....
امیدی ندارم به خندیدن لب هایم.
دروغ چرا...آرزوی خواب دارم...بسیار بی خواب شده ام درست از شهریور کذایی 97 تا الان هیچ شبی با خاطرآسوده نخوابیده ام.
ابن رو زها یزد زیبا را سیل دست خوش ناملایمت هایی قرار داده و شاید اولین بار است که احساس کردم باید با یزد کمی مهربان تر باشم.
نمیدانم دوست پخته تر از قبل من کجاست..او چ میکند..آیا او شب ها با خاطری آسوده میخوابد؟
| ϰ-†нêmê§ |