مرداد..
مرداد هم رسید...این ماه لعنتی که از روز اولش خاطره دارد تا روز نحس آخرش...
مرداد امسال ولی انگار جور دیگری میگذرد..
شبیه به سال قبل امسال مرداد هم کرونا گرفته ام..سختتر از سال قبل البته...
بیش از یکماه و کمتر از چهل روز شده که داغ جوان دیده ایم و من هنوز در سوگ او اشک میریزم...چقدر مرگ بما، ب م نزدیک شده..
چقدر عوض شده ام...خدا را کمتر و خودم را کمتر تر قبول دارم....
امیدی ندارم به خندیدن لب هایم.
دروغ چرا...آرزوی خواب دارم...بسیار بی خواب شده ام درست از شهریور کذایی 97 تا الان هیچ شبی با خاطرآسوده نخوابیده ام.
ابن رو زها یزد زیبا را سیل دست خوش ناملایمت هایی قرار داده و شاید اولین بار است که احساس کردم باید با یزد کمی مهربان تر باشم.
نمیدانم دوست پخته تر از قبل من کجاست..او چ میکند..آیا او شب ها با خاطری آسوده میخوابد؟
| ϰ-†нêmê§ |