ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻭﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﮐــــﯽ ﺑودی؟ومن اسم کســـــی رو بگـــــم که..پدرش نیســــت....
by : x-themes

آذر...

قشنگترین ماه زندگی من..و ترسناکترین...

همیشه میترشیدم تولدم تنها باشم.. میترسیدم هیچ کس نباشه روز تولدم توی چشمام نگاه کنه و بگه : چقدر خوب که بدنیا اومدی..

همیشه دلم میخواست سوپرایز شم... و شااااید در طول عمرم دو یا سه بار سوپرایز شدم..

چقدر مگه گنگ و مبهم هستم که کسی نتونسته منو سوپرایز کنه..

سال 99 از اول آذر تا روز تولدم هرچند روز یکبار برام یه کیک کوچولو میگرفت.. و میگفت ماه توعه.. تولد توعه هرروز این ماه..

از گل خوشش نمیومد ولی برام گل خریده بود..

عاشق گلای سرخ بودم ولی اون برام گلای سفیدی که سر گلبرگاش صورتی بود خریده بود..

عاشق کاپ کیکایی بودم که برام گرفته بود.. تم یونیکورن... عاشق یونیکورن بودم..

صورتی.. همه چی صورتی بود.. روی دوتا از کاپ کیکا عکس خودمون که خیلی بانمک بود رو گذاشته بود..

میدونستم توی شرایط مالی خوبی نیست و همه این کارا رو به سختی تونسته جور کنه..

کاری ازم برنمیومد جز گریه کردن..

الان هم که مینویسم چه کاری ازم بر میاد جز گریه کردن...

چند روزه خیلی ترسیدم از آینده.. از اینکه از پس زندگیم برنیام.

اگه صابخونه بگه بلند شو چیکار کنم؟

صفر صفرم،هیچ پس اندازی ندارم. هیچ راهی ندارم...

توی این گیر و دار دلم میخواد با آدمی که باهاش تو رابطه ام کات کنم...

میدونی به چه نتیجه ای رسیدم ؟ به اینکه آدم توی مشکلات میخاد کسی که کنارش باشه که عاشقشه.. اگه توی این برهه سخت زندگی دلم نمیخاد این آدم آروم که هیچ آسیبی بهم نمیزنه کنارم باشه یعنی نتونسته قلب من رو تحت تاثیر قرار بوده.. صرفا باهاشم چون نمیخوام تنها باشم.. میخوام یکی باشه.همین

و ترسناکترین نتیجه برام این بود که فهمیدم ،اون روزایی که میگفت درگیر مشکلاتش هست و نمیخواد کسی کنارش باشه ،میخواد تنها باشه. این یعنی من هیچ نقشی توی قلبش نداشتم.. یعنی دوسم نداشت. با من بود که تنها نباشه..

اگراینطوره چرا؟ چرا وقتی نگام میکرد چشماش میخندید؟

چرا وقتی لمسم میکرد از سرانگشتاش زندگی حس میشد؟؟ چرا میگفت کنارم آرومه؟

چرا میگفت دوسم داره؟

دوشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۲ 11:38 |- ✘Nafas -|

آذر که میشد از همیشه مهربون تر میشد..

من دوباره دلتتنگ این آدم شدم.. من دلم داره میترکه این روزا... میدونم نیست میدونم ندارمش..

من نیاز دارم سرمو بزارم رو شونه هاشو بلند بلند گریه کنم.

مثه همون دفعه که با جارو دستی کوچیک افتادم به جون فرشای تو خونه اش و با حرص و محکم میکشیدم روشون...

انقدر روی زانو هام نشسته بودم و اینکارو انجام داده بودم که زانوهام قرمز شده بود..

اومد بغلم کرد .. دستامو محکم گرفت و با بیشترین فشاری که میتونست منو به به خودش فشار داد و گفت : اشکال نداره ،گریه کن.

بغض من ترکید و من با بلندترین صدایی که از ته گلوم میومد بیرون زدم زیر گریه..

تمام مدتی که توی بغلش بودم یه ذره هم فشار دستاش کم نشد...

ساکت که شدم گفت : میدونم دلت تنگه...

کنارش بودم.. توی خونه اش.. توی بغلش،خونه ام...ولی دلم براش تنگ بود.

من همیشه از نبودنش میترسیدم... همون اوایل هم تا خود صبح بیدار میموندم و بهش نگاه میکردم و با خودم فک میکردم وقتی رفت چیکار کنم.

خیلی زیاد خسته شدم.

خیلی زیاد دلتنگم..

و من توی یه هاله ی عجیبی گیر کردم.. یه هاله ی رنگانگ.. اون زیر پر از رنگای تیره است.. و روش پر از رنگای روش.. پر نه. خیلی کم.

چند روز دیگه تولدمه..

امسال دلم رنگ صورتی میخاست برای همه چیز..

دلم میخواست موهامو مکزیکی صورتی ببافم.

دلم میخواست ناخنامو بلند و صورتی بزنم .

دلم میخواست برم سفر.. یه جایی که دریا باشه..

ولی پول ندارم..

هیچ کاری نمیتونم بکنم.

هیچ کاری.

شاید برای همینه که دارم دق میکنم..

ماه بعد باید قرارداد خونه روتمدید کنیم .. و من هیچ پولی ندارم.

من ترسیدم.. من از آینده ترسیدم.

خیلی زیاد..

به کمک نیاز دارم..

به دست هایی نیاز دارم که عاشق من باشن..

یکی باید باشه منو بلند کنه. من پاهام دیگه جون نداره..

پنجشنبه نهم آذر ۱۴۰۲ 11:23 |- ✘Nafas -|

ϰ-†нêmê§