آذر که میشد از همیشه مهربون تر میشد..
من دوباره دلتتنگ این آدم شدم.. من دلم داره میترکه این روزا... میدونم نیست میدونم ندارمش..
من نیاز دارم سرمو بزارم رو شونه هاشو بلند بلند گریه کنم.
مثه همون دفعه که با جارو دستی کوچیک افتادم به جون فرشای تو خونه اش و با حرص و محکم میکشیدم روشون...
انقدر روی زانو هام نشسته بودم و اینکارو انجام داده بودم که زانوهام قرمز شده بود..
اومد بغلم کرد .. دستامو محکم گرفت و با بیشترین فشاری که میتونست منو به به خودش فشار داد و گفت : اشکال نداره ،گریه کن.
بغض من ترکید و من با بلندترین صدایی که از ته گلوم میومد بیرون زدم زیر گریه..
تمام مدتی که توی بغلش بودم یه ذره هم فشار دستاش کم نشد...
ساکت که شدم گفت : میدونم دلت تنگه...
کنارش بودم.. توی خونه اش.. توی بغلش،خونه ام...ولی دلم براش تنگ بود.
من همیشه از نبودنش میترسیدم... همون اوایل هم تا خود صبح بیدار میموندم و بهش نگاه میکردم و با خودم فک میکردم وقتی رفت چیکار کنم.
خیلی زیاد خسته شدم.
خیلی زیاد دلتنگم..
و من توی یه هاله ی عجیبی گیر کردم.. یه هاله ی رنگانگ.. اون زیر پر از رنگای تیره است.. و روش پر از رنگای روش.. پر نه. خیلی کم.
چند روز دیگه تولدمه..
امسال دلم رنگ صورتی میخاست برای همه چیز..
دلم میخواست موهامو مکزیکی صورتی ببافم.
دلم میخواست ناخنامو بلند و صورتی بزنم .
دلم میخواست برم سفر.. یه جایی که دریا باشه..
ولی پول ندارم..
هیچ کاری نمیتونم بکنم.
هیچ کاری.
شاید برای همینه که دارم دق میکنم..
ماه بعد باید قرارداد خونه روتمدید کنیم .. و من هیچ پولی ندارم.
من ترسیدم.. من از آینده ترسیدم.
خیلی زیاد..
به کمک نیاز دارم..
به دست هایی نیاز دارم که عاشق من باشن..
یکی باید باشه منو بلند کنه. من پاهام دیگه جون نداره..
| ϰ-†нêmê§ |