از نوشتن وضعیت مامان به شدت دوری میکنم..طاقتش رو ندارم.
گفته بودم مدت هاست پنیک قبل از سفر گرفته ام ؟؟؟
2سال و اندی است رنگ خانه ی پدر را ندیده ام.. به جز مراسم ختم پسرعمه ام این جاده رو بیش از دو سال شاید هم بیشتر است که طی نکرده ام
قراره آخر هفته برم خونه بابا....یه سفر کوتاه دو سه روزه برای انجام یه سری کار اداری بانکی- از همین الان نفس تنگی هام شروع شده..
مامان میگه اونجا هوا سرده..لازمه لباس گرم بپوشم... چشم هام رو که میبندم سوز سرمای کلیل را حس میکنم..
هنوز قراموش نکرده ام این سوز را..
شاید به قبر نادعلی سر بزنم.. من مدیونم به امامزاده و نذر ادا نکرده دارم..
دلم میخواهد خیابان را قدم بزنم... نمیدانم برگ ها زرد شده اند یا نه... کلیل چقدر عوض شده؟
آدم هایش چه؟؟ عوض شده اند؟ اصلا میشناسم کسی را اگر ببینم یا نه؟
دلم برای صورت نفیسه تنگ شده..برای صدای لبخندش از نزدیک نه پشت گوشی...
دلم برای هیچ جای دیگر تنگ نشده فکر کنم...
خلاصه که سفری در پیش است...
ته دلم میترسیدم همیشه.. میترسیدم یه روز برم خونه بابا و دیگه نخوام که برگردم...برای همین این همه سال نرفتم..
حالا مجبورم...
....
| ϰ-†нêmê§ |