ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻭﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﮐــــﯽ ﺑودی؟ومن اسم کســـــی رو بگـــــم که..پدرش نیســــت....
by : x-themes

باید خوشحال باشم اما چرا نیستم ؟

شاید ته دلم میدونم چرا ،نمیخوام به روی خودم بیارم فقط..

مامان رو به بهبوده اما نه اون بهبودی که باید باشه ..

چند روزیه فسقلی خواهرم رو برای چند ساعت نگه میدارم .. چقدر بچه ها شیرین هستن .. فکر میکنم علاقه ام به بچه ها به این خاطره که احساس میکنم تنها عشق خالصی که توی این دنیای تاریک وجود داره عشق فرزند به مادرشه و من تشنه ی این عشق هستم...

چند روز پیش خیلی احساس ترس و تنهایی داشتم که بیشتر مربوط به مادرم بود. بعد از مدت ها استوری گذاشتم که با این مضمون که باید کسی را داشته باشیم...

راستش انقدر از برگشتن آن محبوب دور ناامید هستم که نه ته دلم نه هیچ جای دیگر دلم اورا نمیخواست که هیچ مخاطب استوری ام هم او نبود.

اما او... بعد از مدت ها دست به استوری شده..

برایم استوری عاشقانه ای گذاشته بود در کپشن مثل همیشه سکوت کرده بود فقط یک استیکر گذاشته بود. اینبار استیکر یک یونیکورن ...

همیشه میگفت من شبیه تک شاخ هستم. برای همین برایم دو لباس با همین طرح یونیکورن-برگه یادداشت با همین طرح- کیف پول جیبی - حتی پارسال تولدم یک خودکار بسیار زیبا با همین طرح یونیکورن و هزاران هزار یونیکورن دیگر بمن هدیه داده بود...

اولین سال باهم بودنمان کیک تولدم را هم با یک عروسک فوندانتی یونیکورن که بالای کیک نشسته و پاها ش را از هم باز کرده ، مزین کرده بود.

کاپ کیک هایم هم تم یونیکورن داشت..

میبینی همین یک استیکر کوچک چطور مرا دگرگون و خاطراتم را زیرو رو میکند؟

میبینی به چه ذلتی افتاده ام..

میبنیی چه خوار شده ام بعد از رفتنت... راستش همان پیام ترسناکی که روز آخر به تو دادم .. همان پیام را زندگی میکنم.

همانکه با خواندنش عصبانی شدی شاید حتی اشک ریختی و قطعا پایت را روی گاز بیشتر فشار دادی تا زودتر از من دور شوی...

از همان محتوایی که میترسید ،حالا من در همان محتوای ترسناک زندگی میکنم.

دروغ چرا... احساسم به تو انقدر کمرنگ شده که دیگر دلتنگت نمیشوم.

دیگه تصورت نمیکنم. حتی سمت میز جلو آینه که میروم ادکلن تو را بر نمیدارم و تا عمق جان نفسش نمیکشم...

دیشب چشم هایم را بستم و اسم زیبایت را صدا زدم اما احساسی نداشتم.... احساست نکردم..

کجای مرحله ی فراموشی ایستاده ام نمیدانم... فقط میدانم دارم تمام میشوم ...و هیچ جلوی این تمام شدن را نمیگیرم.

پس عزیز جانم!

آمدی قدم بر تخم چشمانم... نیامدی هم فدای سرم.

سه شنبه سوم آبان ۱۴۰۱ 9:25 |- ✘Nafas -|

ϰ-†нêmê§