نرفتم شیراز... انگار از روزی که با اون حال از شیراز و خونه ام خداحافظی کردم شیراز طلسم شده ... انگار یکی جلوم رو میگیره و نمیزاره برم. چرا؟؟ نمیدونم...
برگشتم یزد... برگشتم به تخت بزرگ و نرمم. تشک و پتوی صورتی ام... و آخ که به جرات میتونم بگم هیچ جا خونه خود آدم نمیشه...
امروز داشتم با مشاورم صحبت میکردم. و چقدر صحبت با این بشر خوبدو آرامش بخشه.. چقد من رو خوب شناخته و چقدر واقعی من رو میبینه...
حتی وقتی داره از اشتباهاتم یا نقص هام میگه هم لذت میبرم.
و بیشتر لذت میبرم وقتی از نقاط قوتم میگه..
وقتی بهم میگه که چ تصمیمات درستی توی زندگیم گرفتم، وقتی میگه که قدرتمند و باهوشم، وقتی من رو ستایش میکنه چقدر لذت میبرم...
گاهی فکر میکنم چطور، آدم های گذشته ی من این همه خوبی رو ندیدن!
یا دیدن و به روی من نیاوردن... یادمه روز اخیر که توی خونه ی صورتی ام بودم به اون مردی که روبروم نشسته بود نگاه کردم و گفتم : خانواده، آبرو، سلامتی، سرمایه وکار و همه چی ام رو ازم گرفتی، اشکال نداره. ولی نمیبخشمت که اعتمادبنفس و عزت نفسم رو ازم گرفتی...
بهم گفت: میترسیدم یه روزی بفهمی چقدر میتونی قوی و خوب باشی و بفهمی لیاقتت رو ندارم و ترکم کنی...
میدونی، اون لحظه حس کردم دیگه برای هیچوقت نمیتونم نفس بکشم. چند سال خودم رو وقف کسی کرده بودم ک داشت منو فلج میکرد ک بمونم..
خدایا شکرت برای قدرتی که بمن دادی ک از پس همه اون روزا بگذرم...
دوماهه حالم بهتره... دوماهه دارم نفس میکشم..
کاش این حال پایدار باشه.
راستی چهارشنبه سوری مست نکردم و کل شهرو نگشتم..
تو خونه موندم و غذا خوردم و خوابیدم... همین
تصمیم گرفتم دیگه مشروب نخورم.. نمیدونم چرا. ولی خب شاید این طوری خیلی هم بد نباشه..
چند روزه دیگه عیده... برعکس چند سال اخیر ک دوست نداشتم سفره پهن کنم امسال خیلی دوس دارم.
ولی میترسم.. من از سالهایی ک با عشق و شور و شوق سفره پهن کردم هیچ خیری ندیدم...برای همین بیخیال شدم.
خلاصه که اینطوری.
داشتم فک میکردم چقد دلم میخاد اینجا کسی بود که باهم حرف میزدیم. مثلا همین دوست مهربونی ک نوشته های منو میخونه..
و گه گاهی برام کامنت میزاره.. تو هم چیزی بگو. حالا که حالم خوبه بزار یکم کنجکاوی کنم... 😂
| ϰ-†нêmê§ |