ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻭﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﮐــــﯽ ﺑودی؟ومن اسم کســـــی رو بگـــــم که..پدرش نیســــت....
by : x-themes

چند شب بعد از اون قرار بهم گفت: می‌خوام همون طوری که مراقب ماهیتابه تفلون بودم مراقبت باشم.

پرسیدم: مگه میتونی؟

گفت: این چیزیه که سرش ادعا دارم...

گفتم: اینجوری که عاشقت میشم.

گفت : این مگه بده؟!

گفتم : آره..

گفت : چه چیزِ بدِ خوبی...

اینجوری بود که خودم رو بهش سپردم

یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵ 16:4 |- ✘Nafas -|

یادمه اونشب توی مغازه اش ازم پرسید :از رنگ آبی خوشت میاد؟! گفتم :نه... گفت: آخه موهات، کیفت ،شالت آبیه ... گفتم: فقط چون ست موهام بود پوشیدمشون...

بهم گفت آماده شو صبح میام دنبالت میریم بیرون .

ازش پرسیدم کجا؟ گفت سوپرایزِ...

اون اوایل نمی‌تونستم فکرش رو بخونم...بازم همون لباسِ بلند مشکی رو پوشیدم... طبق معمول با تاخیر اومد. داشتم صبحانه میخورم.

حلوای خونگیِ مامان پز...بهش پیام دادم.دارم حلوا میخورم میخوای برای تو هم بیارم؟

گفت: آره بیارم..

براش بردم.

تو راه براش لقمه می‌گرفتم...

تو مسیر کلی از گذشته ام براش گفتم.نمیدونم چرا...نمی‌دونم چی شد که تونستم همه ی ریز و درشت زندگی ام رو برای یه آدم غریبه که نمی‌شناسمش بگم..

از شهر خارج شدیم.

یه ماهیتابه تفلون که توش غذای مامان پزش ( برنج و مرغ) بود هم گذاشته بود.

همین یکی از تفاوت هاش بود.نمیدونم خوب بود یا بد.نمیدونم خسیس بود یا چی؟ برای من جالب بود...

رفتیم دهشون..

چشم باز کردم دیدم نزدیک یک ساعت و خورده ای حرف زدم از خودم گذشته ی پر از غم و اشتباهم و اون فقط شنیده و سکوت کرده‌...

چه فکری راجعم میکرد ؟! چی تو سرش میگذشت؟!

هنوز برام آدم مهمی نشده بود که بخوام از قضاوتش بترسم...

بهار بود. درخت ها شکوفه کرده بودن.هوا فوق العاده بود.

رفتیم رو ایوون خونه اشون فرش پهن کردیم .

با یه فاصله ای دراز کشیدیم

پیراهنش رو در آورد .گفت عاشق آفتاب گرفتنِ..

شاید این اولین وجه اشتراک هردومون بود. علاقه امون به آفتاب..

لش کردم تو آفتاب.

یه لحظه به چشم دیگه ای بهش نگاه کردم...

بدن سبزه و برنز و فیت فوق العاده ای که زیر آفتاب داشت می‌درخشید...

قد بلندش.انگشت های کشیده اش.چشم های سیاهش.

موهای خوش حالتش. مژه های بلندش..

دماغ خوش فرم.لباش..

سعی کرد ببوستم . مقاومت در برابرش همون قدر که می‌توانست آسون باشه میتونست سخت هم باشه ...

هیچ دو راهی ای نبود.. من نمی‌خواستم کاری کنم .پس نباید تسلیم خواسته اون میشدم و نشدم.

ولی کشمکش جذابی که بینمون بود اونو عزیزتر میکرد..

انگار که داشتم با یه پسربچه کشتی می‌گرفتم که زورش از من بیشتره فقط،پسر بچه ای که ته دلم میخواد که بهش ببازم ولی عقلم هنوز داره تصمیم میگیره نه دلم...

خیلی راحت بلندم کرد و گذاشتم رو اپن آشپزخونه . قدرت بدنی اش خیره کننده نبود اتفاقا ،حتی میتونم بگم کم هم بود ولی با مزه بود

باهم توی ماهیتابه تفلون غذا خوردیم .چندبار تاکید کرد که حواسم باشه قاشق رو ته ماهیتابه نکشم که خراب نشه..زیادی حواسش به ماهیتابه بود..

سیگارو‌ از کیفم درآوردم که بکشم( اون موقع سیگار نمی کشیدم ،فقط تو کیفم بود ) از دستم گرفت و گفت : مگه سیگار میکشی؟!

گفتم: آره... گفت : تو خیلی کوچولویی که بخوایی سیگار بکشی..

دیگه نکش..

یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵ 16:1 |- ✘Nafas -|

بعد از اون قرار یکی دوبار دیگه ازم خواست که بریم بیرون،ساعت هایی که می‌رفتیم بیرون عجیب بود،مثل قرار های عادی نبود.

مثه کاسب های پنجاه ساله کار میکرد وساعت کارش ک‌تموم میشد میومد دنبالم.

می‌گفت میخواد باهام باشه،نمیگفت برای چی.نمیگفت چی تو ذهنشه.

حرف کشیدن از زیر زبون این بشر سخت ترین‌کار زندگیم بوده واقعا..

تو همون قرار سوم بهش گفتم هفت سال ازش بزرگترم.همشون تعجب کرده بودن.

پشت فرمون بود وقتی گفتم سی سالمه ... می‌گفت داری دروغ میگی.باورش نمیشد.سکوت کرد.

ولی اصرارش برای موندن بیشتر شدانگار...

کنجکاوی رو توی چشماش می‌دیدم. پسر بچه بودنش رو میدیدم..

بی تجربه بودن توی رابطه ،توی زندگی.

اون آدم نیمه موفقی بود اما فقط توی کسب و کارش . اما توی زندگی اش چی؟

توی نقش های دیگه یه زندگی اش هم موفق بود ؟!

داشتم پا میزاشتم رو تمام خط قرمز های زندگیم..

چندماه از آخرین رابطه و ضربه ی سختی که از هیولای آبی خورده بودم میگذشت؟؟

میخواستم چیکار کنم؟ نمیدونم؟! این پسربچه ی جذابِ شیطون که سرش پر از کلمه و حرف های قلمبه سلمبه است رو کجای دلم بزارم؟!

افکارش ،زندگی اش توی این سن ،کارش،متفاوت بود و‌من این تفاوت ها رو دوست داشتم .

ازش خواستم بعنوان یه دوست کنارم بمونه..ولی نمیخواست اینو.

تغییر شغل داده بودم.قمار بزرگی سر زندگی ام کرده بودم.

تنها بودم...پر از اضطراب و بی اعتمادی و غم‌بودم ... تنم پر از زخم بود و به زور خودمو سر پا نگه داشته بودم.

اما پر از امید بودم ... امید داشتم که بیدار میشم از این خواب افسردگی... امید داشتم این زخم بسته میشه و بلند میشم و ادامه میدم...نرم نرمک داشتم حرکت می‌کردم.

خوب و‌بد داشتم‌میگذروندم.حواس پرتی های زیادی از اطراف داشتم... همه دندون تیز کرده بودن که بعد از مدت ها من تنها شدم ..

هرکس از راه می‌رسید کسی رو پیشنهاد میداد.در خونه ام دعوا شد.اتفاقات عجیب و غریبی افتاد ...

بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن و جنگیدن با همه و‌پا گذاشتن رو هزارویک خط قرمزم پذیرفتم که با این پسر بچه ی که اصلا شبیه پسر بچه ها نبود برم تو رابطه...

چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ 17:22 |- ✘Nafas -|

اولین بار که دیدنش پنج فروردین ۴۰۴ بود.

یه دامن فوتر سیمانی رنگ تا دو انگشت بالای قوزک پام پوشیده بودم،با کفش های پاشنه بلندِ نگینی ام،با پاشنه های پهن.بافت خاکستری که بالاتنه اش مهره های برجسته داشت و روش کت جین.

موهام تا سر شونه ام بود و رنگِ آبی... دستمال سرآبی امو بالا بسته بودم و عینک زده بودم . یه کیف کوچیک آبی هم دستم بود.

با دوستم بودیم که دیدیمشون ... ساکت بود. کل مسیر بیشتر از یکی دو جمله نگفت. فهمیدم عاشقِ آهنگ های ابی هست و باشگاه.همین.

آخر کار هم وانمود کردم شمارشو دارم تو گوشی میزنم و پیاده شدم.

یکی دوبار از سر اجبار یا دوستش احوالمو از دوستم پرسیده بود.

گفتم :بگو شماره رو اشتباه زده... چیزی طول نکشید شماره درست رو برام فرستاد گفت میگه این شمارشه.

به اجبار،ساعت ۱۱شب بهش پیام دادم:سلام.

فورا نوشت :سلام.

همون شب قرار گذاشتیم چهارتایی رفتیم بیرون. یه لباس بلندِ یه تیکه جذبِ مشکی پوشیدم .شال و کیف آبی...

ی قرار خیلی مزخرف.. شهر سوت و کور بود همه جا تعطیل.حرفی برای گفتن نداشتیم.

گفتیم بریم ی جایی چایی بخوریم.

رفتیم مغازه اش.

کوچیک بود و کثیف.

ی صندلی پیدا کردم نشستم روش.برامون چای ماسلا درست کرد.

یه لیوان داشت اندازه یک قابلمه😂خیلی بانمک بود.

همه‌ی خوراکی‌های توی مغازه اش سالم و رژیمی بودن.

اون پایین که رو یه پا نشسته بود و داشت چای درست میکرد و با خودم و دوستم داشتیم فکر میکردیم اینجا تو این مغازه یک کثیف چ‌غلطی میکنیم؟

ته ذهنم داشتم فکر میکردم: یه پسر به این سن و سال ،سبک زندگی سالم و قشنگ،بدن خوب و سالم،کسب و کار موفق که متعلق به خودشه و صاحب این مغازه و چندتا شاگردِ چقدر می‌تونه جالب باشه..

تو همین فکرا بودم که چشمم افتاد به دستاش،برای یه پسر ۲۳ـ۲۴ساله چقدر دست های زحمت کش و قشنگی داره.

چقدر از این بالا مژه هاش خوشگله ...ابروهایی که استخونش سایبون چشماش شدن .. چشمای سیاهی که سیاه چاله بودن و قلب منو میبلعید..

داشت به پاهام نگاه میکرد..

آدم جالبی به نظر می‌رسید.دوس داشتم این پسر بچه رو بیشتر بشناسم.

چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ 17:4 |- ✘Nafas -|

توی سی و اندی سالگی هیچوقت خودم رو اینجایی که هستم نمی‌دیدم.

خودم رو دختری ضعیف،ناامید،درخیال خودکشی و غمگین که روزی یه پاکت سیگار رو دود می‌کنه نمی‌دیدم...

دنیا پر از سیاهی و جنگ،آدم ها در از تاریکی و بی قلب و من خسته از تلاش ...

دست کشیدم از تلاش کردن ... بلاهای طبیعی و غیرطبیعی یکی یکی اومدن و هنوز نرفتن ..هنوز هستن.

آبان ۴۰۴ شروعش شاید بود ... پایانِ خوشبختیِ من! پایانِ خوشحالیِ من!

۳۱ سال زنده بودم و فقط چهار ماه بود که انگار زندگی کرده بودم!!

از روزِ تولدش تا روزِ شنیدنِ اون خبرِ کذایی...

«خانواده» ...

آخ امان از خانواده که گاه سپری است در مقابل طوفان و گاه خودش طوفانِ...

و هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه مثل خانواده این طور منو از پا در بیاره ...

چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ 16:45 |- ✘Nafas -|

نمی‌دونم چندم مردادِ ... آخر نوشته تاریخ زده میشه پس مهم نیست فکر کنم یا دنبالش بگردم ،خیلی وقته تاریخ و روز از دستم در رفته...

روی مبلِ سه نفره ، توی هالِ خونه ام دراز کشیدم،وسط تابستون یه پتو سبز مسافرتی کشیدم رو خودم،یه سیگار کاوالوو شرابی بین انگشتام ،که نمی‌دونم چندمین نخِ امروزِ ،لیوانِ خالی از قهوه کنار مبل ،رختخواب پهن شده وسط هال،زل زدم به گل های بالای کتابخونه...

هر گل برام یه خاطره داره...از همه بزرگتر و تو چشم تر دسته گل سبز رنگِ شب یلدامه..که حتی نمی‌دونم از سر اجبار گرفتمش یا عشق...

دوست دارم راجع تک تک شاخه ها و دسته ها و جعبه های که اون بالا هست بنویسم ...تک تک لحظه هایی که گرفتم و ذوق کردم .

حتی همین لحظه هایی که بهشون نگاه میکنم و غصه میخورم از نبودن آدم هایی که ازشون اینا رو گرفتم.

ولی ...

همه چی سخت شده..

حتی نوشتن...

زندگی کردن.عاشق شدن.فارغ شدن.دلتنگ شدن..

همه چی سخت تر شده🙂

سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ 17:35 |- ✘Nafas -|

ϰ-†нêmê§