توی سی و اندی سالگی هیچوقت خودم رو اینجایی که هستم نمیدیدم.
خودم رو دختری ضعیف،ناامید،درخیال خودکشی و غمگین که روزی یه پاکت سیگار رو دود میکنه نمیدیدم...
دنیا پر از سیاهی و جنگ،آدم ها در از تاریکی و بی قلب و من خسته از تلاش ...
دست کشیدم از تلاش کردن ... بلاهای طبیعی و غیرطبیعی یکی یکی اومدن و هنوز نرفتن ..هنوز هستن.
آبان ۴۰۴ شروعش شاید بود ... پایانِ خوشبختیِ من! پایانِ خوشحالیِ من!
۳۱ سال زنده بودم و فقط چهار ماه بود که انگار زندگی کرده بودم!!
از روزِ تولدش تا روزِ شنیدنِ اون خبرِ کذایی...
«خانواده» ...
آخ امان از خانواده که گاه سپری است در مقابل طوفان و گاه خودش طوفانِ...
و هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه مثل خانواده این طور منو از پا در بیاره ...
| ϰ-†нêmê§ |