یادمه اونشب توی مغازه اش ازم پرسید :از رنگ آبی خوشت میاد؟! گفتم :نه... گفت: آخه موهات، کیفت ،شالت آبیه ... گفتم: فقط چون ست موهام بود پوشیدمشون...
بهم گفت آماده شو صبح میام دنبالت میریم بیرون .
ازش پرسیدم کجا؟ گفت سوپرایزِ...
اون اوایل نمیتونستم فکرش رو بخونم...بازم همون لباسِ بلند مشکی رو پوشیدم... طبق معمول با تاخیر اومد. داشتم صبحانه میخورم.
حلوای خونگیِ مامان پز...بهش پیام دادم.دارم حلوا میخورم میخوای برای تو هم بیارم؟
گفت: آره بیارم..
براش بردم.
تو راه براش لقمه میگرفتم...
تو مسیر کلی از گذشته ام براش گفتم.نمیدونم چرا...نمیدونم چی شد که تونستم همه ی ریز و درشت زندگی ام رو برای یه آدم غریبه که نمیشناسمش بگم..
از شهر خارج شدیم.
یه ماهیتابه تفلون که توش غذای مامان پزش ( برنج و مرغ) بود هم گذاشته بود.
همین یکی از تفاوت هاش بود.نمیدونم خوب بود یا بد.نمیدونم خسیس بود یا چی؟ برای من جالب بود...
رفتیم دهشون..
چشم باز کردم دیدم نزدیک یک ساعت و خورده ای حرف زدم از خودم گذشته ی پر از غم و اشتباهم و اون فقط شنیده و سکوت کرده...
چه فکری راجعم میکرد ؟! چی تو سرش میگذشت؟!
هنوز برام آدم مهمی نشده بود که بخوام از قضاوتش بترسم...
بهار بود. درخت ها شکوفه کرده بودن.هوا فوق العاده بود.
رفتیم رو ایوون خونه اشون فرش پهن کردیم .
با یه فاصله ای دراز کشیدیم
پیراهنش رو در آورد .گفت عاشق آفتاب گرفتنِ..
شاید این اولین وجه اشتراک هردومون بود. علاقه امون به آفتاب..
لش کردم تو آفتاب.
یه لحظه به چشم دیگه ای بهش نگاه کردم...
بدن سبزه و برنز و فیت فوق العاده ای که زیر آفتاب داشت میدرخشید...
قد بلندش.انگشت های کشیده اش.چشم های سیاهش.
موهای خوش حالتش. مژه های بلندش..
دماغ خوش فرم.لباش..
سعی کرد ببوستم . مقاومت در برابرش همون قدر که میتوانست آسون باشه میتونست سخت هم باشه ...
هیچ دو راهی ای نبود.. من نمیخواستم کاری کنم .پس نباید تسلیم خواسته اون میشدم و نشدم.
ولی کشمکش جذابی که بینمون بود اونو عزیزتر میکرد..
انگار که داشتم با یه پسربچه کشتی میگرفتم که زورش از من بیشتره فقط،پسر بچه ای که ته دلم میخواد که بهش ببازم ولی عقلم هنوز داره تصمیم میگیره نه دلم...
خیلی راحت بلندم کرد و گذاشتم رو اپن آشپزخونه . قدرت بدنی اش خیره کننده نبود اتفاقا ،حتی میتونم بگم کم هم بود ولی با مزه بود
باهم توی ماهیتابه تفلون غذا خوردیم .چندبار تاکید کرد که حواسم باشه قاشق رو ته ماهیتابه نکشم که خراب نشه..زیادی حواسش به ماهیتابه بود..
سیگارو از کیفم درآوردم که بکشم( اون موقع سیگار نمی کشیدم ،فقط تو کیفم بود ) از دستم گرفت و گفت : مگه سیگار میکشی؟!
گفتم: آره... گفت : تو خیلی کوچولویی که بخوایی سیگار بکشی..
دیگه نکش..
| ϰ-†нêmê§ |