بعد از اون قرار یکی دوبار دیگه ازم خواست که بریم بیرون،ساعت هایی که میرفتیم بیرون عجیب بود،مثل قرار های عادی نبود.
مثه کاسب های پنجاه ساله کار میکرد وساعت کارش کتموم میشد میومد دنبالم.
میگفت میخواد باهام باشه،نمیگفت برای چی.نمیگفت چی تو ذهنشه.
حرف کشیدن از زیر زبون این بشر سخت ترینکار زندگیم بوده واقعا..
تو همون قرار سوم بهش گفتم هفت سال ازش بزرگترم.همشون تعجب کرده بودن.
پشت فرمون بود وقتی گفتم سی سالمه ... میگفت داری دروغ میگی.باورش نمیشد.سکوت کرد.
ولی اصرارش برای موندن بیشتر شدانگار...
کنجکاوی رو توی چشماش میدیدم. پسر بچه بودنش رو میدیدم..
بی تجربه بودن توی رابطه ،توی زندگی.
اون آدم نیمه موفقی بود اما فقط توی کسب و کارش . اما توی زندگی اش چی؟
توی نقش های دیگه یه زندگی اش هم موفق بود ؟!
داشتم پا میزاشتم رو تمام خط قرمز های زندگیم..
چندماه از آخرین رابطه و ضربه ی سختی که از هیولای آبی خورده بودم میگذشت؟؟
میخواستم چیکار کنم؟ نمیدونم؟! این پسربچه ی جذابِ شیطون که سرش پر از کلمه و حرف های قلمبه سلمبه است رو کجای دلم بزارم؟!
افکارش ،زندگی اش توی این سن ،کارش،متفاوت بود ومن این تفاوت ها رو دوست داشتم .
ازش خواستم بعنوان یه دوست کنارم بمونه..ولی نمیخواست اینو.
تغییر شغل داده بودم.قمار بزرگی سر زندگی ام کرده بودم.
تنها بودم...پر از اضطراب و بی اعتمادی و غمبودم ... تنم پر از زخم بود و به زور خودمو سر پا نگه داشته بودم.
اما پر از امید بودم ... امید داشتم که بیدار میشم از این خواب افسردگی... امید داشتم این زخم بسته میشه و بلند میشم و ادامه میدم...نرم نرمک داشتم حرکت میکردم.
خوب وبد داشتممیگذروندم.حواس پرتی های زیادی از اطراف داشتم... همه دندون تیز کرده بودن که بعد از مدت ها من تنها شدم ..
هرکس از راه میرسید کسی رو پیشنهاد میداد.در خونه ام دعوا شد.اتفاقات عجیب و غریبی افتاد ...
بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن و جنگیدن با همه وپا گذاشتن رو هزارویک خط قرمزم پذیرفتم که با این پسر بچه ی که اصلا شبیه پسر بچه ها نبود برم تو رابطه...
| ϰ-†нêmê§ |