نمیدونم چندم مردادِ ... آخر نوشته تاریخ زده میشه پس مهم نیست فکر کنم یا دنبالش بگردم ،خیلی وقته تاریخ و روز از دستم در رفته...
روی مبلِ سه نفره ، توی هالِ خونه ام دراز کشیدم،وسط تابستون یه پتو سبز مسافرتی کشیدم رو خودم،یه سیگار کاوالوو شرابی بین انگشتام ،که نمیدونم چندمین نخِ امروزِ ،لیوانِ خالی از قهوه کنار مبل ،رختخواب پهن شده وسط هال،زل زدم به گل های بالای کتابخونه...
هر گل برام یه خاطره داره...از همه بزرگتر و تو چشم تر دسته گل سبز رنگِ شب یلدامه..که حتی نمیدونم از سر اجبار گرفتمش یا عشق...
دوست دارم راجع تک تک شاخه ها و دسته ها و جعبه های که اون بالا هست بنویسم ...تک تک لحظه هایی که گرفتم و ذوق کردم .
حتی همین لحظه هایی که بهشون نگاه میکنم و غصه میخورم از نبودن آدم هایی که ازشون اینا رو گرفتم.
ولی ...
همه چی سخت شده..
حتی نوشتن...
زندگی کردن.عاشق شدن.فارغ شدن.دلتنگ شدن..
همه چی سخت تر شده🙂
| ϰ-†нêmê§ |