احسان -مرضیه توی همی حدود سن های من بودن که خو د کشی کردن... همیشه حس میکردم سن سی سالگی رو قرار نیست ببینم..
فکرمیکردم تابستونی که 29 ساله ام قطعا خودم رو خلاص میکنم ازاین زندگی..
من زندگی رو دوست دارم. من دست و پا زدن برای بدست آوردن هرچیزی ،شغلی،اعتباری ،عشقی دوست دارم.....
من روزهایی که پر از غم و تا خرخره تو بدهی ام رو هم دوست دارم چون میدونم این یعنی دارم تلاش میکنم دارم بدست میارم....
تنها جایی که نمیتونم قوی باشم توی احساساتمه...توی روابطم...من در طول تمام زندگی ام قوی بودم و جنگیدم... توی رابطه ام ولی دوس دارم دختر کوچولویی باشم که برام میجنگن..مراقبم هستن...دوستم دارن..
من به کسی نیاز دارم که دوسم داشته باشه..
و نیست.
ازاین احساس ضعف متنفرم...
من به این آسونی به اینجای زندگی نرسیدم ولی دلم میخاد همین جا همه چیو رها کنم و برم.
دیگه نمیخوام ادامه بدم.....
| ϰ-†нêmê§ |