ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻭﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﮐــــﯽ ﺑودی؟ومن اسم کســـــی رو بگـــــم که..پدرش نیســــت....
by : x-themes

ترسیده ام ...در سیاهی فرو رفته ام..

دوباره شب ها خواب ندارم...درد جسم بر من غلبه کردهو ناتوان شده ام...

روحم از جسمم هم نشات گرفته و درد دارد..

قلبم.... قلبی دیگر برایم نمانده... 3 روز صبر کردم تا جواب پیامم را بدهد آن یار دور من.. خودخوری کردم و نخوردم و نیاشامیدم نخابیدم و نخندیدم و منتظر ماندم...چشمم به گوشی خشک شدو خبری از او نشد... از ده تا پیام چند صفحه ای که نوشته بودم خجالت میکشیدم.

آخر تصمیم گرفتم به او پیام دهم... هرچند نامزدی را از بهم زده بودم.اما به او چیزی نگفتم..دروغ چرا اایمان داشتم که جواب باب دلم را بمن نخواهد داد .انگار میدانستم و میدانم که ... نمخواهد یا نمیتواند... بگذار بگویم نمیخواهد که اگر کسی کسی را بخواهد بی شک بهم میرسند.

برایش اینطور نوشتم : عزیز جونم،کاش حداقل سکوت نمیکردی مثل وقتی رفتی،میگفتی نه و تمامش میکردی،نه اینجوری من رو تمام کنی.سکوت هیچوقت چاره ساز هیچ مساله ای نبوده و نخواهد بود.هرجا،با هرکی و هرطور هستی امیدوارم دلت شاد باشه قشنگ من.

دوستت دارم تا همیشه، خداحافظ(قلب سفید+قلب بنفش)

....

میدانی؛اینبار سلام نکردم.عزیزجونم خطابش کردم که واقعا هست. پراز غم و دلخوری بودم وقتی تایپ میکردم.حتی آرزوی آخر پیامم هم از روی دلم نبود بیشتر از روی ادب بود .برایش نوشتم تا همیشه ..امیدوارم بداند و درک کند این کلمه چقدر از من بعید بود اما برای او بکارش بردم چون حقیقت این بود و هست.. از او خداحافظی کردم ..من از هیچکس خداحافظی نمیکنم.. اصلا از این کلمه متنفرم. اما نوشتم که ب خودم هم بگویم تمام شده. قلب سفید من و قلب بنفش نماد اوست... خاستم یادش بماند.... نمیدانم او هم همینقدر به این چیزها دقت میکند یا نه.. نمیدانم میداند تمام کلماتم با دقت و وسواس برایش انتخاب میشود یا نه....

خیلی منتظر جوابش نبودم.. یعنی چشم به گوشی ندوخته بودم.. 5 دقیقه بعد جوابم را داد.

*سلام قربون چشمای خوشگلت برم(خط بعد)

سکوت من دلیل بر بی محلی و نامهربونی نیست (خط بعد)

از روزی که پیام دادی فکر و خیال ولم نمیکنه احتیاج داشتم فکر کنم(خط بعد)

جدایی از اینکه ازت دور هستم فعلا(منظورش از دور این بود که تهران است ویزد نیست)(خط بعد)

عذرمیخوام نمیخواستم بی احترامی کنم *

همین...

نه گفت برو گورت را گم کن تو را نمیخواهم .. نه گفت بمان که میخواهم برگردم و دستت را محکم بگیرم..

بعد از هر جمله به خط بعد رفته این کاری نیست که تا حالا انجام داده باشد. اما مشخص است برای همین چند خط فکر کرده.

میدانم برمیگردد یزد.. میدانم به من نه پیام میدهد و نه زنگ میزند. میدانم با خود فکر میکند صللاح من در این است که او را نبینم.

اما مثل همیشه اشتباه میکند.. و من توان توضیح دادن برایش را ندارم... اصلا میدانم توضبحی هم بدهم اضافه گویی است..

اصلا چرا نمیخواهم بپذیرم دوستم ندارد؟ چرا نمیخواهم قبول کنم که اشک و حرف هایش همه گذرا دروغ بوده ؟

چرا من آدم نمیشوم؟ چرا هیچکس توی گوشم نمیزند....

آخ امان از این حجم از حماقت من..

خسته ام.. دلم نمیخواهد ادامه دهم.

به مرگ فکر میکنم.. راهش را هم پیدا کرده ام.

جراتش مانده.. آن هم به سراغم خواهد آمد میدانم... میدانم یک روز تمام میشودتمام این افکار و درد ها ..

نمیدانم دنیای دیگری وجود دارد یا نه... اگر باشد چه بر سر من خواهد آمد.. احتمال میدهم در آن دنیا هم قرار نیست خوب خوشحال باشم..

خلاصه که روزهای تاریکی است این روزها.. بی هیچ امیدی.پر از ترس . اضطراب

دیگر به وجود خداهم شک دارم...اصلا باشد.. برای من که کاری نکرده.. پس بگذار او بیخیال من ومن بیخیال او باشم.

دوشنبه هفتم آذر ۱۴۰۱ 10:12 |- ✘Nafas -|

ϰ-†нêmê§