ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻭﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﮐــــﯽ ﺑودی؟ومن اسم کســـــی رو بگـــــم که..پدرش نیســــت....
by : x-themes

مهرنوش دیشب گفت : بیا گاز رو باز بزاریم و بخوابیم... نه تعجب کردم نه ترسیدم . فقط گفتم : بسیار موافقم..بسیار.

داشتم میرفتم بیرون که این را گفت..

تمام مدت داشتم فکر میکردم چه راه خوبی... چرا به فکر خودم نرسیده بود. به تمام جوانبش هم فکر کردم حتی..

به اینکه یک روز خانه را تمیز کنم. حمام روم. لباس صورتی کوتاهم را بپوشم . نامه ی کوتاهی بنویسم و بخوابم... و دیگر بیدار نشوم..

بدون مهرنوش.. او باید زنده بماند و خوب شود.قلبش باید بخندد روحش برقصد و خوشحال باشد.

راستش به این فکر کردم آن مرد دوری که مسبب دردهای عمبقم هست را هم به خانه ام دعوت کنم و باهم به این سفر برویم بدون اینکه به او چیزی بگویم.

بگذار سوپرابز باشد برایش...

به این فکر کردم دفترچه ای رو به رویش بگذارم و با او بازی کنم.مکالمه ی کوتاهی با اوداشته باشم و در سومین سطر از اوخواهم پرسید :هنوز دوستم داری؟

سوال بعدی را اینطور خواهم پرسید: بزرگترین پشیمانی ات در زندگی چیست؟ و سوال آخر را بنویسم : مرا در سفری طولانی همراهی خواهی کرد؟

دستم را رها نمیکنی؟

این اعترافات را روی میز پاتختی جلو چشم میگذارم..

فکر میکنم مهرنوش اولین نفری باشد که جسد بی جان ما را پیدا کند و دفترچه را.. میخواهم اینها را به زنی نشان دهند که جای مرا گرفت..

بعد از آن به محبوب دورم فکر کردم.. به اینکه وقتی بشنود چه خواهد کرد؟ چه احساسی خواهد داشت ؟

میدانم اشک میریزد و خود را سرزنش میکند..

تصمیم دارم شب قبل از خواب به او زنگ بزنم و به او بگویم : جون من! عزیز دورم. برایم شبی آرام آرزو کن شاید اینبار آرزویت برآورده شد..

بعد از آن به مردی فکرکردم که قرار بود همسرم باشد.شک ندارم اشکی نخواهد ریخت . برای چند ثانیه افسوس خواهد خورد و مرا فراموش میکند.

به دوستان دور و نزدیکم فکر کردم.. چه کسی به آنها خبر خواهد داد؟ دنیل چطور باخبر میشود که من دیگر نفس نمیکشم؟او هم اشکی برایم نمیریزد اما میدانم قلبش خواهد لرزید.. منا بیشتر از همه برایم گریه خواهد کرد. زهرا و نفیسه هم..و در آخر ام البنین.. دوست دیگری دارم؟؟ به یاد نمی آورمشان.

به اقوام فکر کردم که بعید میدانم هیچکدامشان واقعی گریه کنند مگر مهسا ومریم شاید خاله هایم..

خانواده ام..

علیرضا ،دردانه ی من ،میدانم بسیار سردرگم و غمگین خواهد شد.میدانم دریغ نمیکند از غصه خوردن برایم.. میدانم غذا نمیخورد و ....

مریم بسیار خود را عذاب میدهد میدانم... میدانم آنقدر بر سر و صورت خود میزند که از حال خواهد رفت.. بمیرم برای فرزندانش.

فاطمه سعی میکند کمی قوی تر از بقیه باشد.اما از درون میدانم که شکسته میدانم که در این مورد سخت میتواند روی پای خودش بایستد اما بازهم مدیریتش را برای مراسمم به کار می اندازد .. همسرش سنگ تمام میگذارد.. بمیرم برای یکتایم که در سکوت اشک میریزد.شاید از روی دامن مادرش یا مادرم بلند نخواهد شد.

فریبا نای راه رفتن نخواهد داشت.. بچه هایش مدام به او چسبیده و گریه میکنند از گریه ی مادرشان اما فریبا همچنان که نفسش کم آمده برایم فریاد میزند

مهرنوش ج سد مرا فراموش نخواهد کرد میدانم.چاره ای ندارم. چاره داشتم نمیخواستم او ما را پیدا کند.باید از این به بعد بیشتر و بیشتر مراقب این گل زیبا بود. مهرنوش شاید حتی در مراسمم شرکت هم نکند اما میدانم کنج اتاق مینشیند روزها و هفته ها و ماه ها گریه میکند

پدرم در اوج بی احساسی پر از احساس میشود و بلند بلند گریه میکند شاید اسمم را صدا کند ...

مادرم... نمیخواهم و نمیتوانم تصورم از مادر را بعد از این اتفاق بیان کنم.. او دیگر زنده نخواهد بود.. نفس میکشد راه می رود میخوابد اما زنده نیست

میدانم او نمیتواند در برابر این غم قوی بماند .. و ای کاش میتوانست

امید دارم بعد از من قوی بمانند.. امید دارم بخندند ... خوشحال باشند. عذاب وجدانی نداشته باشند.

به این فکر کنند این تصمیم من بود. مثل همیشه به تصمیمم احترام بگذارند.

شاید اینطور کمی دلشان آرام گیرد..

چه کسی میداند زندگی پس از مرگ چگونه است؟ چه کسی از آن دنیا آمده و حقیقت را میگوید؟ خدا را چ دیدی شاید هر چه در این دنیا درد کشیدم وگناه کردم در آن دنیا خوشی کردم و بخشیده شدم...

نمیدانم..

من به همه چیزش فکر کرده ام و نمیترسم.. منتظرم برای فرصت مناسب .. شاید هم برای نشانه ای از سمت کسی.. شاید خدا.

..............................................................................................................................................................................................................

پ.ن:

دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۱ 8:26 |- ✘Nafas -|

ϰ-†нêmê§