1 تیر ماه.
وارد تابستون شدیم. اسمش تابستونه وگرنه اینجا یزد دوماهه هوا تابستونی و جهنمی شده فکر کن قراره از این به بعد چی بشه.
هوا؟ داریم راجع هوا صحبت میکنیم؟؟ همیشه تصورم این بود آدم ها وقتی هیچ حرفی برای گفتن بهم ندارند شروع میکنن از هواگفتن.. ولی من که حرف دارم برای گفتن.. اصلا من از اون آدم ها هستم که همممییییشههه برای گفتن حرف دارم.
یک ماه و نیمه شغل جدید پیدا کردم.. اینجا توی این شرکت به نام حسابداری من کارشناس آموزش هستم..
وجهه شغلی خوبی داره با رییس روسا،اساتید انجمن های مهم و بزرگی در ارتباطم اما بواسطه ایین شغل ،این کار،و این مجموعه..
برنامه های کلاس رو یه جوری گذاشتم که تقریبا 4 روز در هفته تا ساعت 9 شب سر کارم...
9 و نیم میرسم خونه ورزشمو میکنم.دوشم رو میگیرم و بیهوش میشم روی تخت صورتی ام..
خسته میشم ؟ خیلی زیاد.. ناراحتم ؟ نه اصلا...
اینجوری کمتر فکر میکنم. کمتر دلتنگ میشم.
مامان یک هفته اومد و موند پیشمون.من خیلی کم دیدمش ولی خب دلتنگ هم نبودم...
از اینک توی خونه ام استقلال خودم رو نداشته باشم بدم میاد برای همین ترجیحم به تنها بودنم هست..
دوماهی میشه ورزش رو خیلی جدی شروع کردم..
بدنم خیلی تغییر کرده و بیشتر از قبل عاشق خودم شدم...
4 روز در هفته توی خونه ورزش میکنم.. تحمل آدم ها رو نداشتم که نرفتم باشگاه..
مربی ام خیلی پیگیره و همین باعث میشه برنامه ام رو عقب نندازم... یکماه رژیم غذایی رو شروع کردم ولی نتونشتم خیل دقیق بهش عمل کنم ولی خب..
دیگه نوشابه نمیخورم...غذای فست فود نمیخورم. روغن و چربی و شیرینی به شدت کم شده.. به جاش شیر میخورم..باورت میشه؟؟
من ؟؟ شیر؟؟؟
خودم به سختی باورم میشد.. عدسی و لوبیا و ماست ایسلندی.. چیزایی که اصلا نمیخوردم...کره بادوم زمینی...![]()
چمیدونم چرا این تصمیم رو گرفتم... دارم پیر میشم باید یکم ب سلامت بدنم توی آینده توجه کنم...
محیط کارم رو خیلی دوست دارم. تنها شرکتیه که تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم.برعکس شغل های قبلی ام محیط زنونه تره اینجا.. بچه ها خوبن..
دوس ندارم اینجا رو ازدست بدم ولی.. هنوز اوضاع مالی ام روبراه نشده.. حقوق نمیدن.. بد حسابن و این زیادی بده...
من آدم رفتن نیستم...من آدم موندنم. آدم سازش.. متاسفانه یا خوشبحتانه...![]()
از اینا بگذریم...
قلبم خالی است....یه روز بعد از آخرین تماسم با روانشناس مهربونم نشستم و فکر کردم.. فکر کردم...گریه کردم.. خودم رو عذاب دادم اما..
تصمیم گرفتم.. میدونم تصمیم درستی گرفتم ولی .. ای کاش تصمیم درست این نبود.
تمام راه های ارتباطی ام با آدم های سمی ای که امکان برگشتشون بود رو بستم....از هر جایی که فکر کنی...
تا رسیدم به کپل..
نمیتونستم بدون هیچ حرف و خداحافظی ای برم..
پس بهش پیام دادم و توضیح دادم که باید این آخرین راه رو برای همیشه ببندم.. باید شماره ات رو پاک کنم و دیگه بهت فکر نکنم. دیگه منتظر استوری هات نباشم..
مثل همیشه ترسیده بود. اصرار داشت که صبر کنم. صبر کنم برگرده یزد و ببینمش و بعد تمومش کنم.
بهش گفتم باشه.
ولی ..منتظر نبودم.امید نداشتم که بیاد.. کی بهتر از من اونو میشناسه ؟
نیومد...
نه من شماره رو حذف کردم نه اون به حرفش عمل کرد..
اصلا به درک.. دوس داشتن که زوری نمیشه..
3 هفته پیش به پیشنهاد دوستی با یه مرد آشنا شدم..
تا دلت بخواد حرف دارم راجعش بزنم..
بدون هیچ احساسی وارد این رابطه شدم..
شاید یه روز نشستم با جزئیات بیشتری راجعش حرف زدم.
ولی..
چند روز پیش توی چشمام زل زد و گفت : " تو جون منی؟؟ " ....
شکه بودم.. این جمله مخصوص کپل بود. .. فقط اون از ته قلبش من رو اینطور صدا میکرد.
خندیدم... دوباره تکرار کرد..
زبونم قفل شده بود..
دوباره پرسید.. گفتم : هستم ؟؟ ...
گفت : معلومه که هستی..
خدای بزرگ حتی وقتی میخام فراموشش کنم هم نمیزاری..
یه وقتایی صدام میکنه " دلبر .." ..
دیشب دوباره پرسید : " تو جون منی؟.."
غرق گذشته شدم و ناخواسته صداش کردم : کپل من.جون من!
فک کنم فهمید که با اون نبودم...به روی خودش نیاورد..
چیه این عشق؟
که اینجوری من رو میکشه،من رو زنده میکنه..چیه...
| ϰ-†нêmê§ |