برای تولدش از دم در ورودی تا وسطای هال کاغذای کوچیک رنگی چسبونده بودم و روی هر کدوم یه دلیل نوشته بودم برای دوست داشتنش.
ته نوشته ها به اندازه سنش که 32 میشد نوشته بودم دوستت دارم.
یبار دیگه یه نوشتهزدم روی آینه،یادم نیست چی براش نوشته بودم ولی یادمه اخرش نوشته بودم خیلی خوشگلی..
یادمه یبار هم با رژ لب روی آینه براش نوشتم که دوسش دارم.
روی ظرف غذاش هم یه برچسب گذاشته بودم.. قورمه سبزی براش درست کرده بودم. یادمه نوشته بودم برام شیرین تر و خوشمزه تر از هر شیرینی دیگه ای هست.
اخرین بار که دیدمش بهم گفت : هنوز اون نوشته ها رو داره،گفت اصلا مگه میتونم بندازمشون دور..
حالا که فهمیدم ازدواج کرده...اونم بیش از یک سال ونیم..همش با خودم فکر میکنم چرا ... چرا بهم دروغ گفت؟ کجا نگهشون داشته؟
واقعا نگه داشته؟
غمگینم... خیلی زیاد
| ϰ-†нêmê§ |