از هرچیزی که روشن باشد و یاد آور ِاین تاریکی چنبره زده رویم،بیزارم.از سفیدی ِچشمان ِکسی درخاطره ای دور.از پنجره ی ِروبه آسمان ِاتاقم.از روزنه های ِبازی که وصلم کرده به تن دادن به روز مره گی.از جای ِکبودِکتک های ِاین "مثلا"زندگی.از این روزهای ِمکرر ِمردگی و سیکل بی سر وته ِدرجا زدن و تا خرخره توی ِ گه فرو رفتن.ازاین ادبیات پست مدرن و پستی ِمدرنیته ها و هزار چرند ِبی معنی ِدیگر.بیزارم و یادت یله شده بر آسمان و کسی نیست صدای ِاین لعنتی را خفه کند.در سرم،میان ِدست هایم،درتنم،لخت و بیگانه ،قطارهای ِبی مقصدی در سفرند.قطارهای ِسبز ِرگ ِدستانم بی مقصد و سریع می دوند.ریل به ریل.خط به خط.زنیکه می گوید رسیدی و پیاده می شوم.تهوع ِعجیبی افتاده به جانم.باهیچ انگشت ِوسط ِفرو رفته در حلق،تمام نمی شود وقتی عمیقانه پوچم.وقتی عمیقانه نیستم دیگر.یک نفرصدای ِاین لعنتی راخفه نمی کند و از دور،بین ِجمعیت لولیده در خیابان،گم می شوم ،نه، باز درجا می زنم.درجامی زنم و زندگی،در تاریکی یک انگشت ِوسط ،حواله ام می کند..
+تمام شد.این بار برای همیشه...
اومدم ی چیز جدیدی که فهمیدم روبگم..
سالها پیش وقتی برگشتم سمت کسی که بسیار بسیار منو آزار داده بود،و یا حتی وقتی توی رابطه ای دست و پا میزدم که میدونستم سمی هست موندم و اشتباهات اینچنینی رو تکرار میکردم،خیلی غمگین میبودم..
همیشه میدونستم متفاوت..من یه آدم متفاوتِ آسیب دیده بودم.
که سالها برای ترمیم خودم سعی کردم..تلاش کردم.جونکندم..
ولی این بهبودی آنچنان پایدار نبود...
هیولای آبی من همه چی رو خراب کرد...منِ زخم خورده رو زخم زد...
همیشه دوس داشتم بدونم چرا.چرا ب سمت آسیب هام برمیگردم...
امشب مهزیار،همون پسر اراکی قد بلند که از همصحبتی باهاش بسیار لذت میبرم گفت شهلا بله تومتفاوتی ...
بله من داشتم غر میزدم که تنهام...که هیچکس نیست این تفاوت های منو درک کنه...هیچکس منو با تفاوت هامدوست نداشت
یه لحظه یادم اومد به هیولای آبی...اون هیچوقت منو متفاوت ندید..منو قضاوت نکردم.منرها بودم و در بند خودش...
شاید برای همین بود ک برمیگشتمسمتش...
هیولای آبی منو قضاوت نمیکرد...منو عادی میدید
هیولای آبی من یه چیزی حدود یک ماه و چند روزه که رفت و من تنها تر شدم...غریب تر و غمگین تر ...و بیدار شد بالاخره بعد منطقی من...از اون حالت ضعیف وسکوت یکم بیرون اومدم...
با تنی پر از زخم و قلبی با زخم های جدید و کهنه از این رابطه اومدم بیرون...به اجبار...
سبحان پدر شده.
اسم پسرش رو آیهان گذاشته...ی پسر پاییزی...
مهر ماهی...
فکر کنم پسرای مهر ماهی مهربونم باشن...حس میکنم پسرش کوچولو و سفید و یکم زشته😂 نمیدونم چرا.
خیلی دوست دارم عکسش رو یا حتی خودش رو ببینم..
اینجا نیومدم ک اینا رو بگم..
یه بار یکی گفت : شهلا میتونه از زندگیش داستان های عجیب و باور نکردنی بنویسه....
مریم بارها بهم گفت :چرا نمینویسی؟ تو استعدادش رو داری...
یادمه علی میگفت:تو خوب بلدی بنویسی..خوب حرف میزنی.
چند روز پیش سبحان گفت : تو از کلمات خوبی برای حرف زدن،نوشتن استفاده میکنی،خوب حرف میزنی و مینویسی...
نمیدونم چقدر درسته..ولی حس خوبیه شنیدن همه ی اینا...
ولی میدونی هیچ وقت هیچکس بهم نگفت: شهلا تو چقدر زیبایی...یا حتی نگفتن: شهلا تو زیبایی..
برعکس همه گفتن : تو زشت نیستی..
حتی میدونم یبار اون مردآبی گفته بود: شهلا زشته...
وحتی به خودم گفت من به چهره ات عادت کرده بودم دیگه و برام مهم نبود..
کلمات..
کلمات آدم میکشن...کلمات قلب ها رو تسخیر میکنن.
و کلمات من رو از این رو به اون رو میکنن.
دلم میخواد یه روز بیام و اینجا از یه اتفاق خوب بنویسم..
مثلا بگم : باورم نمیشه فلان اتفاق افتاد..
یا بگم:وای چقدر امروز خوشحالم..
نه ،خیلی ساله که دیگه این کلمات توی زندگی من غریب شدن...
برعکس...هرروز اتفاقات عجیب و پر درد رو دارم تجربه میکنم...بعد از اینکه از شیراز اومدم یزد فکر میکردم دیگه هیچ اتفاقی منو سورایز نمیکنه و هیچی نمیتونه بیش از این ناراحتم کنه..
اشتباه میکردم.
مثلا همون قضیه ی سه ماه پیش ..هنوز از شک ماجرا بیرون نیومدم.
یا مثلا همین یکی دو هفته پیش که سبحان زنگ زد و رفتم خونه اش..
آره خونه اش..
خونه ی سبحان و همسرش،سارا.
سارا یک سال از سبحان بزرگتره...متولد اولی ماه بهاره...
خوش سلیقه و کدبانوعه...
از یه خانواده شیرازی با یه خونواده تقریبا خلوت(فک کنم 2تا برادر و یه خواهر و شاید فقط دوتا برادر)
خوش خط...خوش فکر و احساس میکنم خوش اخلاق..
حدس میزنم قدش خیلی بلند و کشیده نیست..
از رو لباساش میتونم بفهمم هیکل ساعت شنی ای نداره و احتمالا مستطیلیه...
موهاش بلنده و خیلی وقته بلوندش نکرده..
اولین ازدواجش هست ...
اونا سعی کردن بچه دار بشن اما هنوز موفق نشدن..
خدای من..بچه ی سبحان.. از یه زن دیگه ..
من اونجا چیکار میکردم.
سبحان در اتاق خوابشون رو قفل کرده بود.حدس زدم عکسی از عقد یا عروسی اشون اونجا باشه ولی نبود..
بعد از مدت ها شراب شیراز رو چشیدم...
باید نمیفهمیدم کجام...
سکوت کرده بودم...سبحان یه کلمه هم راجع همسرش حرف نزد...
همه ی اینا رو از روی نگاه کردن به خونه اش فهمیمدم..
جهیزیه ی به شدت معمولی ای داشت...زیادی معمولی..
داشتن برای مهاجرت تلاش میکردن...
نمیدونم تا دیدار بعدی امون یک هفته گذشت یا بیشتر..
هیچ حسی نداشتم... نه خوشحال بودم نه غمگین..نه حتی بخاطر کاری که داشتم میکردم عذاب وجدان داشتم.
17 بهمن 1398 من و سبحان شروع شدیم...
17بهمن1399 اولین دعوامون رو داشتیم و از اونجا دعواهای ما شروع شد.
اسفند1400 رسما از هم جدا شدیم..
بهمن 1401 التماسش کردم برگرده و نزاره با یکی غیر از اون ازدواج کنم....برنگشت
اردیبهشت1402 سبحان سرو کله اش پیدا شد.و بعد از یکسال دیدمش
آذر1402 فهمیدم ازدواج کرده...فکر میکردم چند ماهه ازدواج کرده.
1 آبان 1403 فهمیدم سبحان یکسال بهم دروغ گفته ...دوسال ازم همه چیزو پنهان کرده.
سبحان 23 بهمن 1399 نامزدی کرده.
18 اسفند1401 عقد کرده.
و بعد از فهمیدن همه ی این ها من سکوت کردم.
نشستم توی ماشینش و ازش خواستم دیگ هیچوقت بهم زنگ نزنه..پیام نده.
بهش گفتم دوسش دارم و بودنش آزارم میده.. گفتم وقتی هست من امیدوار میشم به عشق و این درست نیست.
سبحان نفهمید که من همه چیز رو فهمیدم...
کلی حرف زد و تهش گفت اگر این چیزیه که من میخوام و برام مناسبه.. پس برای همیشه میره..
و رفت.
8 مهر ماه 1403
ساعت 18:23
سبحان زنگ زد.
از شب قبلش مطمین بودم که زنگ میزنه ، به دلم افتاده بود... بعد از اون استوری که گذاشته بودم ه دلم براش یه ذره شده و اون میدونست که من با اونم...
خونه خودم نبودم... پر از غم بودم وداشتم از کسی پرستاری میکردم که بی محبت ترین حرف هاش رو نثارم کرده بود ولی من بغلش کرده بودم و گفته بودم با من بمون(همون ضعف احمقانه ای که از تنهایی میترسم)... داشتم با خودم فکر میکردم اگه زنگ بزنه حتما به خط ایرانسلم زنگ میزنه و اینجا آنتن ندارم...
ازم پرسید : داری به چی فکر میکنی؟؟ 24 ساعت خواب و بیدار بود و مریض...لبخند زدم و گفتم به هیچی..گفت : از چی کلافه ای؟
گفتم : من خوبم نگران نباش.. خوابش برد دوباره..
داشتم فکر میکردم اگ زنگ بزنه و اسمش رو روی گوشم ببینه چه توضیحی بدم؟؟؟
سرمو تکون دادم و پاشدم ظرفا رو شستم. غذا براش درست کردم.. دنبال بهونه بودم که از خونه بزنم بیرون..
بهونه جور شد.
18:21دقیقه اسنپ رو نگه داشته بودم ه هزینه اش رو آنلاین حساب کنم...که سبحان زنگ زد.
قطع کرمدم که بتونم اسنپ رو حساب کنم...
پیاده شدم و 18:23 بهش زنگ زدم.
دقیقا21:00 دقیقه باهاش حرف زدم...راستش اگر میخواستم ادامه بدم میتونستم تا صبح باهاش حرف بزنم..
آخ صداش...
آخ حرفاش..
کاش میتونستم تک تک جمله هاشو بنویسم.. کاش میتونستم لحن حرف زدنش رو توصیف کنم.
اصلا فکر میکنم این مامان بابام نبودن که منو لوس کردن.برعکس این سبحان بود که منو انقدر پرتوقع از عشق و لوس بار آورده...
کی؟؟؟ کی مثل اون میتونه منو دوس داشته باشه؟؟؟
بهم گفت : من هنوزم با همه وجودم دوست دارم...
من 8 مهر1403 ساعت18:23 زنده شدم.
گاهی فکر میکنم وقتی تموم بشه چطوری قراره به گوششون برسه...واکنششون چیه..
چه حسی خواهند داشت آدم هایی که منو به این مرحله رسوندن...
سبحان جان!
دیشب که احساس خلاء عجیبی سمت چپ سینه ام حس کردم به تو فکر کردم.. به اینکه آیا باید تورو مقصر بدونم برای این حال؟ این وضعیتم؟؟
باید دلتنگت باشم؟؟؟ هستم...خیلی زیاد دلتنگ تمام لحظاتی هستم که دوستم داشتی ...به چند دقیقه نمیکشه که به یاد میارم تمام لحظاتی که بی رحم بودی... همون لحظه ای که با بی رحمی تمام بدون هیچ توضیح و خداحافظی ول کردی رفتی...
همون لحظه ای که دستم رو توی راهرو خونه ام ول کردی و گفتی من خسته ات کردم...
اون ظهر گرمی که روی نیمکت جلوی کوچمون نشستم و تو پشت تلفن گفتی هیچکس تا حالا هیچ احساس تنهایی رو توی من پر نکرده و من بغض کرد..
من همه ی اون لحظه ها و حرف ها رو یادمه و بابتشون سالهاست دارم اشک میریزم..
من احساس میکردم میتونم از این پل غمگین گذر کنم ولی نه ... نمیتونم.
دوست دارم یه نفر رو این وسط مقصر جلوه بدم و باهاش دعوا کنم..ولی ته دلم میدونم که اون یه نفر فقط خودمم...
لحظه هایی که خودم رو سرزنش میکنم لحظه های قشنگی نیست
گاهی وقتا حتی گریه هم نمیتونم بکنم...
فقط قلبم تندتر میزنه ....اونقدر تند که نفس هام نمیتونن به پاش برسن و کم میارن...
کم میارم و دلم میخواد بمیرم.
و ای کاش یکی از این شب ها تموم میشد..
همه چیز..
من.
احسان -مرضیه توی همی حدود سن های من بودن که خو د کشی کردن... همیشه حس میکردم سن سی سالگی رو قرار نیست ببینم..
فکرمیکردم تابستونی که 29 ساله ام قطعا خودم رو خلاص میکنم ازاین زندگی..
من زندگی رو دوست دارم. من دست و پا زدن برای بدست آوردن هرچیزی ،شغلی،اعتباری ،عشقی دوست دارم.....
من روزهایی که پر از غم و تا خرخره تو بدهی ام رو هم دوست دارم چون میدونم این یعنی دارم تلاش میکنم دارم بدست میارم....
تنها جایی که نمیتونم قوی باشم توی احساساتمه...توی روابطم...من در طول تمام زندگی ام قوی بودم و جنگیدم... توی رابطه ام ولی دوس دارم دختر کوچولویی باشم که برام میجنگن..مراقبم هستن...دوستم دارن..
من به کسی نیاز دارم که دوسم داشته باشه..
و نیست.
ازاین احساس ضعف متنفرم...
من به این آسونی به اینجای زندگی نرسیدم ولی دلم میخاد همین جا همه چیو رها کنم و برم.
دیگه نمیخوام ادامه بدم.....
و این ضعیف بودن باعث شد من از خودم متنفر بشم...متنفر تر....
توی این 6ماه اتفاقات عجیب و زیادی افتاد و از گفتنشون بسیار غمگین میشم../
من بارها و بارها خیانت دیدم... بارها و بارها تحقیر شدم ودقیقا زمانی که احساس میکردم در نرمال ترین حالت ممکن زندگیم داره پیش میره همه چی خراب شد..
مهمتر از هر چیزی تصورات و اعتماد من به آدمی خراب شد که عاشقش نبودم ولی بهش اعتماد داشتم و به بودنش نیاز...
6 ماه پرچالشی رو پشت سر گذاشتم ...
یک بار-دوبار-سه بار تصمیم درست رو گرفتم و جدا شدم.
از آدمی-از رابطه ای-از جمعی....
ولی باز هم برگشتم... برگشتم به آغوش حقارت و خیانت....
و این مهر تایید محکمی پای ضعیف بودن و ترسو بودن من هست...
اینکه هنوز دلتنگ آدمی میشم که سالهاست منو رها کرده و رفته خودش نشونه ی بارزی از احمق بودن منه..
من بارها وبارها در انتخاب آدم زندگی ام اشتباه کرده ام و احساساتم نقطه ای تاریک زندگی منه که هیچوقت ازش درس نمیگیرم و این تنها نقطه ای هست که داره به من ضربه میزنه...
50 درصد از امسال گذشت...
و این اولین نوشته ی منه...بعد از یه چیزی حدود نصفه یکسال....
نوشتن همیشه درمان بوده برای من.... همونقدر با ثبات منو نگه میداره که ورزش..که دارو های عجیب غریب.
30 سال... تا چند ماه دیگه سی ساله میشم... و سومین رابطه ی جدی و عمیقم به طرز وجشتناکتری رو به شکسته...
یه چیزی حدود 12 ساله که مستقل شدم... بار ها اشتاه کردم و بارها زمین خوردم... ولی هربار بلند شدم وقوی تر ادامه دادم و به جرات میتونم بگم هیچ اشتباهی رو توی این مسیر دوبار تکرار نکردم..
من اونجایی شکست خوردم که احساسم رو به میون کشیدم...
یه چیزی حدود دوماه پیش با یه چیزایی روبرو شدم که توان هضمش رو نداشتم...
هیچوقت انقدر عمیق نمیخواستم که بمیرم..
ساعت طرفای 3 نیمه شب بود که بیدارش کردم و گفتم: من دلم میخواد خودم رو بکشم...
این دومین بار بود که خیلی واقعی میخواستم مرگ رو لمس کنم...هیچ راهی برای نجات خودم نمیدیدم.. روحم مرد... قلبم نمیدونست باید بتپه یا نه...
چند روز توی سکوت گذشت باید فکر میکردم..
باید همه چیز رو برای خودم روشن و روشن روشن تر میکردم...
و نهایتا من شکست رو پذیرفتم.
قوی نبودم.
ذلت رو پذیرفتم...هوشمندانه ترین تصمیم بود؟؟؟ قطعا که نه... مجبر بودم؟؟؟؟ قطعا که نه..
من ضعیف بودم....
50 درصد از امسال گذشت...
و این اولین نوشته ی منه...بعد از یه چیزی حدود نصفه یکسال....
نوشتن همیشه درمان بوده برای من.... همونقدر با ثبات منو نگه میداره که ورزش..که دارو های عجیب غریب.
30 سال... تا چند ماه دیگه سی ساله میشم... و سومین رابطه ی جدی و عمیقم به طرز وجشتناکتری رو به شکسته...
یه چیزی حدود 12 ساله که مستقل شدم... بار ها اشتاه کردم و بارها زمین خوردم... ولی هربار بلند شدم وقوی تر ادامه دادم و به جرات میتونم بگم هیچ اشتباهی رو توی این مسیر دوبار تکرار نکردم..
من اونجایی شکست خوردم که احساسم رو به میون کشیدم...
یه چیزی حدود دوماه پیش با یه چیزایی روبرو شدم که توان هضمش رو نداشتم...
هیچوقت انقدر عمیق نمیخواستم که بمیرم..
ساعت طرفای 3 نیمه شب بود که بیدارش کردم و گفتم: من دلم میخواد خودم رو بکشم...
این دومین بار بود که خیلی واقعی میخواستم مرگ رو لمس کنم...هیچ راهی برای نجات خودم نمیدیدم.. روحم مرد... قلبم نمیدونست باید بتپه یا نه...
چند روز توی سکوت گذشت باید فکر میکردم..
باید همه چیز رو برای خودم روشن و روشن روشن تر میکردم...
و نهایتا من شکست رو پذیرفتم.
قوی نبودم.
ذلت رو پذیرفتم...هوشمندانه ترین تصمیم بود؟؟؟ قطعا که نه... مجبر بودم؟؟؟؟ قطعا که نه..
من ضعیف بودم....
عزیز زیبای من
چه کسی میتواند جای تورا در قلب من بگیرد؟ ؟؟ چه کسی میتواند به من نگاه کند آنطور که تو نگاه میکردی...
دلم برایت پر میکشد..برای صدایت.. برای لمس دست های سفید کشیده ات... ناخن های نازکن..
دلم لبخندت را میخواهد..ذره ذره جانم تورا صدا میزند ونیتی..
چقدر قشنگ دوست داشتی مرا .. چقدر قشنگ عشق را برایم معنا کردی..
حتی تا مغز جانم را سوزاندی و این اگر عشق نبود اینهمه درد نداشت که..
من ،این من خسته هنوز هم دلش برای تو پر میکشد...
یه چیزایی این وسط داره تغییر میکنه..
کروکوندیل آبی من ! انگار قلبش نرم شده.. انگار تازه داره به من عادت میکنه و .. شاید داره عاشقم میشه .. نمیدونم..
شبا توی خواب دنبالم میگرده.. براش مهمه که حتما توی آغوشش باشم و بخوابه...
بدون دلیل برام هدیه میخره...میشینه ساعت ها باهام راجع دنیای آدم ها حرف میزنه..مشکلات من رو توی اولویتش قرارداده و ...
دیروز بهم گقت انگار روز به روز داری برام جذاب تر میشی...
قرارمون این نبود.. قرارمون این نبود که عاشق هم بشیم...
قراربود فقط باهم باشیم که تنها نباشیم...
نمیخوام عاشق بشم... نمیخوام غمش برام مهم بشه.. نمیخوام پی خوشحالی من بگرده ..
میخوام بتونم تعادل این رابطه رو حفظ کنم.. نمیخوام یه بار دیگه قلبم بشکنه..
دیگه توانشو ندارم..
سنگین ترین دلتنگی ای که میتونستم حس کنم رو این روزا دارم حس میکنم... عجیبه...اینکه دلتنگ باشی ولی خودت نخوای پیام بدی،صداشو بشنوی این عجیبه...
از خودم متنفرم که دلتنگش میشم.. اصلا هنوز به یاد دارمش..یه پیامی نوشته بود که : نمیدانم،شاید تا ابد به یادت ماندم...
آره.. همیشه فکر میکنم اگر تا ابد فکرت از سرم نرفت چی؟ اگ تا ابد دلتنگت موندم..
فراموش میشی؟؟
قراره چه اتفاقی برام بیوفته تا تو از سرم بری؟
کاش نفسم بند میومد... دیگه حوصله ی نفس کشیدن ندارم.
دیگه حوصله ی زندگی کردن ندارم..
بدم میاد از این هوای دلگیر و سرد ..از اینهمه سردرگرمی متنفرم
مهتابی روی من
دست از سر مغزم،قلبم بردار
بزار زندگی کنم... بزار به آدم های دیگه ی زندگی ام برسم.. بزار بخندم.. عاشق بشم.
بزار فراموش کنم
عطر تلخ اونتوس سفیدت رو...
چشمای سیاه جاله ایت رو..
موهای نیمه بورت رو...
بزار انگشتای نرمت رو فراموش کنم...
بزار یادم بره اون انحنای گردنت رو...
بزار خط های روی بند بند انگشتت از سرم بیرون بره...
بزار کار کنم.. باید کار کنم تا زنده بمونم...
17 بهمن ..
سالروز مال تو شدن بود..
تمام روز رو سکوت کردم..با اینه دوست داشتم بنویسم..اما چه؟ چه بنویسم که حق مطلب رو ادا کنم؟
چه حرف وکلمه ای حالم رو توصیف میکنه؟؟
ولی تو اومدی...
دوس دارم بگم برای من و بخاطر من اومدی ولی خب خودمون میدونیم که اینطور نیست..
اینبار قبل از اینکه زنگ بزنی پیام داده بودی..
جواب ندادم..
مست و چت بودم که زنگ زدی.. ساعت ها بعد از پیامی که بیجواب گذاشته بودم..
دروغ چرا حس کرده بودم...
با فاصله از گوشیم نشسته بودم.. ولی صدای پیام که اومد احساس کردم باید خبری باشه و بود..دیر به گوشیم سر زدم..عمدا..میخاستم قلبم آروم تر بشه..
زنگ که زدی ولی جواب دادم..
ساعت 23:21 بود..
چقدر صدات همون صداست....چرا عوض نمیشی لعنتی؟؟
گفتی میخوای ببینیم ،همین موقع شب..گفتم که نمیتونم.. تولد دوستمم..
آخر جمله ام گفتم که : خوشحال شدم صداتو شنیدم.. 3بار پرسیدی چی؟؟ و من سه بار تکرار کردم..
دیشب..
دیشب دیدمت.
مشکی پوشیده بودی..
اینبار بهت دقیق نگاه نکردم.متوجه تغییراتت نشدم.. به قول خودت لاغر شده بودی..
خوشحال نبودی..
چاووشی پشت چاووشی پلی میشد..
بعضی وقتا فکر میکنم واقعا به این جزئیات دقت میکنی؟؟؟؟
برام مهم نیست حرفایی که زدی.. اصلا میخواستم که حرف نزنی..میخواستم فقط نفس بکشی و من سر بزارم توی گردنت و نفس بکشم تورو..بوی خودت رو نه اون اونتوس سفید رو..
خوش قول مثل همیشه..سر ساعت وایساده بودی سرقرار..
کاش ولی دست از سرم برداری...کاش هیچوقت نیای و نبینمت..
عشقی که بهت دارم خسته ام کرده..خیلی
کاش بری و دیگه برنگردی...
عزیز دور من !
روز های بهمن به دلتنگی بسیار برای من میگذرد..
هجو م تلخ خاطرات قلبم را و روحم را بسیار می آزارد...
یادمه یه روز از اواخر بهمن بود یا شاید اوایل اسفند،یزد خیلی سرد بود..خیلی ..
خونه ام هنوز وسیله نداشت و روزای سختی رو میگذروندم.. مریض بودم و داغون.
وقتی زنگ زدی بهم بغضم شکست و شروع کردم اشک ریختن....
هرچی حرف میزدی نمیتونستم جواب بدم.. فقط گفتم: میتونم بیام خونتون؟
شب وقتی رسیدم به خونه ات ،خونه ی کوچک و تاریکی که من عاشقش بودم.. پاهام رو روی زمین که گذاشتم بعد چند روز گرما رو حس کردم...
کف پام.. کف پام هم هربار گرم میشه یاد اون موقع میوفتم...
بهمن پرخاطره ترین روزای ساله برام..
هزارتا خاطرهخ از تو برام زنده میشه..
خیلی غمگینم.. خیلی زیاد دلتنگم..
دلم میخواد با یه نفر حرف بزنم.
ولی هیچ کس رو ندارم..
هزینه های سرسام آور مشاوره،نمیزاره با مشاوم صحبت کنم..
تا خرخره تو قرضم.. میخوام کارمو عوض کنم و نمیتونم
میخوام از اینجا برم..
چن روزه بدون هیچ دلیل و بهونه ای دنبال دعوا با آدمی هستم ک هیچ آسیبی بهم نمیزنه..
دلم میخواد جدا شم.. دلم میخواد بشینم یه دل سیر گریه کنم و از خدا گله کنم..
خیلی خسته شدم.
عزیز جان شهلا
چقدر حرف نگفته برات دارم... چقدر دارممیجنگم که دیگه دوست نداشته باشم و نمیتونم...
نمیفهمم چرا نمیتونم ازت دل بکنم..
فکر میکردم اگه وارد یه رابطه بشم فراموشت میکنم...
یه رابطه ی نرمال دارم ..اونقدر نرمال که باورم نمیشه.. هرلحظه منتظرم یه اتفاقی بیوفته و دعوامون بشه یا یه مشکلی پیش بیاد..
ولی تو... نمیتونم فراموشت کنم..
یه مدت طولانی با یه جمع فوق العاده میرفتم یه دوره هایی به اسم مایند فولنس..
تمام لحظاتم به تو فکر میکردم.. به دستات و سر انگشتات..وقتی روی بدنم میکشیدیش.. وقتی روی لبهام میکشیدیش..
به نگاهت فکرمیکردم... به چشم هات وقتی به گردنم نگاه میکردی.. خیلی زیاد خسته ام از نداشتنت..
سبحان جانم!
بالاخره اعتراف کردی که ازدواج کردی..
بهت گفته بودم ترسناکترین مساله برای من *ازدواج تو* هست..حتی حرف زدن راجعش هم عذابم میده..
ازم پرسیدی چرا؟ گفتم نمیدونم... میتونم بدون دلیل رها شدنم رو هضم کنم.. میتونم بی جواب گذاشتن همه سوال هام رو هضم کنم.. میتونم برگشتنت بعد یکسال ونیم رو هضم کنم.حتی مهاجرتت رو میتونم قبول کنم.. ولی..ازداوج نه... نمیتونم...
عصبانی ام.خیلی زیاد و نمیدونم با این حجم عصبانیت و غصه باید چیکار کنم..
دلم برای صدات،حرفات خیلی تنگ شده.. خیلی زیاد
من عمیقا به نوشتن نیاز دارم ... به نوشتن اینجا..
انقدر حرف برای گفتن دارم که نمیدونماز کجا و چطور بگم..
خیلی خستمه.مثل همیشه آره..
ولی همیشه میدونستم باید چیکار کنم... الان نمیدونم .امیدی هم که ندارم.. موندم چطوری زندگی ام رو جمع کنم.
دارم از پا درمیام..
و سکوت کردم.. توی یه سکوتعجیبی فرو رفتم و در نمیام.. چیکار باید کنم؟
نمیتونم حرفایی که توذهنمه رو بگم..
آذر...
قشنگترین ماه زندگی من..و ترسناکترین...
همیشه میترشیدم تولدم تنها باشم.. میترسیدم هیچ کس نباشه روز تولدم توی چشمام نگاه کنه و بگه : چقدر خوب که بدنیا اومدی..
همیشه دلم میخواست سوپرایز شم... و شااااید در طول عمرم دو یا سه بار سوپرایز شدم..
چقدر مگه گنگ و مبهم هستم که کسی نتونسته منو سوپرایز کنه..
سال 99 از اول آذر تا روز تولدم هرچند روز یکبار برام یه کیک کوچولو میگرفت.. و میگفت ماه توعه.. تولد توعه هرروز این ماه..
از گل خوشش نمیومد ولی برام گل خریده بود..
عاشق گلای سرخ بودم ولی اون برام گلای سفیدی که سر گلبرگاش صورتی بود خریده بود..
عاشق کاپ کیکایی بودم که برام گرفته بود.. تم یونیکورن... عاشق یونیکورن بودم..
صورتی.. همه چی صورتی بود.. روی دوتا از کاپ کیکا عکس خودمون که خیلی بانمک بود رو گذاشته بود..
میدونستم توی شرایط مالی خوبی نیست و همه این کارا رو به سختی تونسته جور کنه..
کاری ازم برنمیومد جز گریه کردن..
الان هم که مینویسم چه کاری ازم بر میاد جز گریه کردن...
چند روزه خیلی ترسیدم از آینده.. از اینکه از پس زندگیم برنیام.
اگه صابخونه بگه بلند شو چیکار کنم؟
صفر صفرم،هیچ پس اندازی ندارم. هیچ راهی ندارم...
توی این گیر و دار دلم میخواد با آدمی که باهاش تو رابطه ام کات کنم...
میدونی به چه نتیجه ای رسیدم ؟ به اینکه آدم توی مشکلات میخاد کسی که کنارش باشه که عاشقشه.. اگه توی این برهه سخت زندگی دلم نمیخاد این آدم آروم که هیچ آسیبی بهم نمیزنه کنارم باشه یعنی نتونسته قلب من رو تحت تاثیر قرار بوده.. صرفا باهاشم چون نمیخوام تنها باشم.. میخوام یکی باشه.همین
و ترسناکترین نتیجه برام این بود که فهمیدم ،اون روزایی که میگفت درگیر مشکلاتش هست و نمیخواد کسی کنارش باشه ،میخواد تنها باشه. این یعنی من هیچ نقشی توی قلبش نداشتم.. یعنی دوسم نداشت. با من بود که تنها نباشه..
اگراینطوره چرا؟ چرا وقتی نگام میکرد چشماش میخندید؟
چرا وقتی لمسم میکرد از سرانگشتاش زندگی حس میشد؟؟ چرا میگفت کنارم آرومه؟
چرا میگفت دوسم داره؟
آذر که میشد از همیشه مهربون تر میشد..
من دوباره دلتتنگ این آدم شدم.. من دلم داره میترکه این روزا... میدونم نیست میدونم ندارمش..
من نیاز دارم سرمو بزارم رو شونه هاشو بلند بلند گریه کنم.
مثه همون دفعه که با جارو دستی کوچیک افتادم به جون فرشای تو خونه اش و با حرص و محکم میکشیدم روشون...
انقدر روی زانو هام نشسته بودم و اینکارو انجام داده بودم که زانوهام قرمز شده بود..
اومد بغلم کرد .. دستامو محکم گرفت و با بیشترین فشاری که میتونست منو به به خودش فشار داد و گفت : اشکال نداره ،گریه کن.
بغض من ترکید و من با بلندترین صدایی که از ته گلوم میومد بیرون زدم زیر گریه..
تمام مدتی که توی بغلش بودم یه ذره هم فشار دستاش کم نشد...
ساکت که شدم گفت : میدونم دلت تنگه...
کنارش بودم.. توی خونه اش.. توی بغلش،خونه ام...ولی دلم براش تنگ بود.
من همیشه از نبودنش میترسیدم... همون اوایل هم تا خود صبح بیدار میموندم و بهش نگاه میکردم و با خودم فک میکردم وقتی رفت چیکار کنم.
خیلی زیاد خسته شدم.
خیلی زیاد دلتنگم..
و من توی یه هاله ی عجیبی گیر کردم.. یه هاله ی رنگانگ.. اون زیر پر از رنگای تیره است.. و روش پر از رنگای روش.. پر نه. خیلی کم.
چند روز دیگه تولدمه..
امسال دلم رنگ صورتی میخاست برای همه چیز..
دلم میخواست موهامو مکزیکی صورتی ببافم.
دلم میخواست ناخنامو بلند و صورتی بزنم .
دلم میخواست برم سفر.. یه جایی که دریا باشه..
ولی پول ندارم..
هیچ کاری نمیتونم بکنم.
هیچ کاری.
شاید برای همینه که دارم دق میکنم..
ماه بعد باید قرارداد خونه روتمدید کنیم .. و من هیچ پولی ندارم.
من ترسیدم.. من از آینده ترسیدم.
خیلی زیاد..
به کمک نیاز دارم..
به دست هایی نیاز دارم که عاشق من باشن..
یکی باید باشه منو بلند کنه. من پاهام دیگه جون نداره..
برای تولدش از دم در ورودی تا وسطای هال کاغذای کوچیک رنگی چسبونده بودم و روی هر کدوم یه دلیل نوشته بودم برای دوست داشتنش.
ته نوشته ها به اندازه سنش که 32 میشد نوشته بودم دوستت دارم.
یبار دیگه یه نوشتهزدم روی آینه،یادم نیست چی براش نوشته بودم ولی یادمه اخرش نوشته بودم خیلی خوشگلی..
یادمه یبار هم با رژ لب روی آینه براش نوشتم که دوسش دارم.
روی ظرف غذاش هم یه برچسب گذاشته بودم.. قورمه سبزی براش درست کرده بودم. یادمه نوشته بودم برام شیرین تر و خوشمزه تر از هر شیرینی دیگه ای هست.
اخرین بار که دیدمش بهم گفت : هنوز اون نوشته ها رو داره،گفت اصلا مگه میتونم بندازمشون دور..
حالا که فهمیدم ازدواج کرده...اونم بیش از یک سال ونیم..همش با خودم فکر میکنم چرا ... چرا بهم دروغ گفت؟ کجا نگهشون داشته؟
واقعا نگه داشته؟
غمگینم... خیلی زیاد
فکر کنم ازدواج کرده.. از فکر کمی بیشتر... یعنی احتمال میدم... با درصد بالا هم احتمال میدم..
اسم زنش فکر کنم سارا هست..سارا ذولفقاری
دیروز رفتن ترکیه.. احتمالا برای انگشت نگاری.. که بعد باهم برن استرالیا.
برای همیشه..
بهش گفته بودم خط قرمزم ازدواجه.. ازدواجش
دارم خفه میشم
گفتم اگه ازایران بری ناراحت نمیشم که هیچ خیلی هم برات خوشحال میشم
خوشحال میشم که به چیزایی که رویاش رو داشتی داری میرسی
دارم خفه میشم
نمیتونم کنارهیچکس دیگه ای تصورش کنم
عزیز من..
عزیز جانم
فراموش کردم که برایت ساعت ها حرف توی ذهنم آماده کرده بودم..فراموش کرده بودم کهمیخواهم در آغوش بگیرمت..
هول شدم.. یادم رفت بغلت کنم..
یادم رفت دستت رو بگیرم..
یادم رفت دستم رو روی صورتت بکشم.
یادم رفتم کنار گردنت عمیق نفس بکشم..
من از رفتن میترسم.. از رفتن تو میترسم..
از نبودنت بیشتر از بیشتر میترسم.
ندارمت ولی از نداشتنت میترسم...
یادم رفت برایت تعریف کنم رفتم کنسرت علیرضا قربانی.. نگفتم از اول کنسرت که شروع کردم به گریه کردن تا آخرش..نگفتم توی تک تک بیت هاش تورو دیدم.
دلتنگت شدم و اشک ریختم.. لعنت به نبودنت ماه من..
یادم رفت برات تعریف کن چند وقت پیش یه نفر ازم پرسید : اگه برگرده چی؟
چند ثانیه سکوت کردم و گفتم.. بهش فکر نکردم.. باور نکرد.
گفتم اگه برگرده هیچی درست نمیشه..
من میدونم تو برنمیگردی.. انقدر مصمم رفتی و نموندی که هیچ جای فکری برای برگشتت توی ذهن من برام نزاشتی..
عزیز شهلا!
هر بار از برنامه هات حرف زدی انقدر بااطمینان از نبودن من نگفتی که فهمیدم هیچ وقت نباید منتظر برگشتن تو باشم..
تو رفتی که برنگردی.. گاهی اوقات فکر میکنم اصلا وقتی بودی، بودی؟؟؟؟؟؟
یادمه وقتی میخواستی از رویاهات بگی از یه سفر بی فکرو دغدغه به ترکیه میگفتی. از راه رفتن کنار ساحل و دریا..اما من کنارت نبودم..
یه بار توی آشپزخونه خونه ات ازت پرسیدم پس من کجای رویای تو هستم؟
گفتی منظورم سفر دو نفره اس..
ولی دروغ گفتی. تو توی رویاهات هم به بودن من فکر نکردی..
گله ای ندارم.. مگر عشق همین نیست ؟؟؟ که تو هر چه باشی.. هر چه بگویی من هنوز عاشق تو باشم؟
بودم.. هستم.. و نمیدانم شاید خواهم بود...
عشق تو در من عجیب گیر کرده..
دیشب خوابت رو دیدم..ترسیده بودی .. ترسیده بودی از اینکه کنار من خوابیدی .. پراز استرس بودی.
احساس میکنم مدت های زیادیه که آدمی توی زنئگیته که میترسی من بفهمم..ولی هنوز نتونستی من رو هم فراموش کنی و من دوست داشتم دلیل این رو بدونم ولی الان که بهش فکر میکنم میبینم : نه اونقدرا هم مهم نیست واقعا..
دیگه نیست.و.
برو کپل جانم...
برو و بزار رها بشم ازا ین بندگی ای که به تو و عشقت دارم..
بدون هیچ مقدمه ای پیام داد بود که یزده و میخواد شام مهمونم کنه..
بدون هیچ مقاومتی قبول کردم..
اصلا حال وحصله نداشتم..یکی از برنامه هامو که خیلی هم دوس داشتم برم رو گنسل کردم..
قرارمون ساعت 08:00 بود.. تا 07:45 رو تخت دراز کشیده بودم.. نمیتونستم بلند شم.. دلم میخواست بخوابم تا فردا..
ب زور یه دوش گرفتم و آماده شدم..
22 دقیقه منتظرم وایبساده بود..
ضبط رو روی آلبوم چاووشی گذاشته بود.. پلی نکرده بود تابشینم تو ماشین.
اون آهنگش که میگفت : کاش میشد برگردی..
تو سرم جنگ بود..
شب. توی جاده.. آهنگ چاووشی.. اون..
من از خدا دیگه چی میخواستم؟؟
کاش جاده تموم نشه.. کاش شب تموم نشه.. کاش همیشه باشه.
سکوت سکوت..
گفت داره از ایران میره..
اینباراز ایران..
ایران./
داره میره استرالیا.
و من توی سکوت بیشتری فرو رفتم..دیگه دلم نمیخاست حرف بزنم.
یه دامن طرح جین نازک پوشیدم. ی تاپ قدیمی نارنجی ساده.
شال مشکی .. کفش بدون پاشنه مشکی..
بدون پاشنه پوشیدم چون میدونستم حس خوبی از کفشای پاشنه بلند من نمبگیره..
عمدا این دامن و تاپ رو پوشیدم .. میخاستم یقه ام از همیشه بازتر باشه.. میخاستم حرصش رو در بیارم..
لبام تبخال زدهوو هم بالا هم پایین..یه رژ لب مزخرف زدم روش..
موهامو نشستم. دو تا تیکه کوچیکشو گذاشتم دو طرف صورتم بیوفته..
انقد زشت و مزخرف بودم که خودمو تو آینه نگاه نکردم حتی..
ولی رفتم..
رفتم که ببینمش.
که ای کاش نمیرفتم.
اصلا لعنت بمن..
همین امروز بلاکش میکنم
من ک دیگ حرفی برای گفتن بهش ندارم.
چی دارم که بگم؟
باز هم من و عطش نوشتن..
نوشتن برای آرومشدن.. برای خالی کردن مغزم از اینهمه فکر وخیال..
+ برام چند دقیقه حرف میزنی تا خوابم ببره؟
- آره حتما.. چراکه نه..
میدونی،دوست دارم باهم بریم سفر.. یک هفته.. به دوراز فکر وخیال کار و مشکلات.. دوس دارم بریم جنوب.. کنار دریا.. رو شن های ساحل راه بریم..آب بازی کنیم...
بقیه اش رو یادم نمیاد چی میگفت.. گوش نمیکردم اصلا.. میدونستم داره الکی میگه..میدونستم داره از تکنیکای مزخرف روانشناسی استفاده میکنه که دیگه روی من تاثیری نداره..
بیشترین درد و سوگ من برای از دست دادن اون سفر بود و تو حتی یه پیام هم به من ندادی..بعد الان برای من از رویای سفری میگی که هیچ وقت قرار نیست اتفاق بیوفته..
خدای من چقدر از خودم و این حقارت متنفرم...
چقدر دلم میخاد این وضعیت برای من تموم بشه....
بعد از سال های طولانی که هیچ هدف و رویایی نداشتم الان دلم میخاد هدف داشته باشم دلم میخاد بیش از این مستقل باشم بیش از این توی جامعه حرکت کنم..
ولی امان از بی حمایتی.. امان از تنهایی
و بی پولی..
شاید همین هم ی مدت دیگه از سرم افتاد..
صبح وقتی میخوام شروع بکار کنم احساس میکنم باید از اینجا شروع کنم.. باید بنویسم.. باید کمی روحم رو تغذیه کنم. باید دلتنگی ام روفریاد بزنم.
من آدمی هستم که آفریده شدم برای عاشق شدن.. برای عاشق بودن...عاشق ماندن.
برای محبت.. نمیتونم مغزم رو خاموش کنم قلبم رو هم... اصلا انگار باید بوی عشق توی زندگی من باشه تا بتونم با ثبات به جلو پیش برم..
من نمیدونم از این وضعیت خوشحالم یا نه..نمیدونم این خوبه یا بد..
دیشب خودم رو به یه ایونت دعوت کردم... تجربه ی بسیار جالبی بود..
یه فیلم رو انتخاب میکردن ومیخواستن که بشینیم دور هم و راجع مسائل روانشناختی اون فیلم صحبت کنیم...
حقیقتا میترسیدم وارد جمع که بشم کامل ساکت باشم ولی تونستم چند جمله ای صحبت کنم با اینکه فیلم رو ندیده بودم.. البته که اشتلباه از من بود..
یعنی من فکر میکردم اکران فیلم هست.و بعدش بحث ها ادامه داره.. برای همین بدون آمادگی رفتخ بودم...
ولی فوق العاده بود.. فوق العاده .. همینک تونستم حرف بزنم رو دوست داشتم.
برای چند ساعتی خوشحال بودم..
اما خب میدونی غول افسردگی من رو همراهی میکرد.. من رو تا دم در کافه همراهی کرد. دستش رو روی شونم زد و گفت برو بیرون منتظرت میمونم تا برگردی..
شاید پیشرفت خوبی باشه نمیدونم..
برای یکشنبه جلسه ی تراپی دارم..و دلم میخواد وقتی زنگ زدم فقط گریه کنم.
شاید هم از قبل یه چیزایی رو آماده کنم و برای تراپیست مهربونم بفرستم و بخوام فقط اون صحبت کنه..
توان توضیح ندارم... نه که ندارم.. نمیدونم.شاید هم دارم فقط نمیخوام که داشته باشم..
از جدایی ام فک کنم دو هفته میگذره ومن هنوز دلتنگم..
نمیدونم برای اونادم یا برای رابطه یا اون جو .. نمیدونم.
شاید هم ترسیدم.شاید نگرانم .
من ترس از دست دادن دارم..ترس از تنهایی.. انگار غول زندگی من تنهایی هست و این غول سالهاست با من داره معاشرت میکنه..
راستی باید یه چیی رو بگم.
من بالاخره شماره کپل رو حذف کردم..مرحله آخر جدایی..
چند وقت شد ؟ بهمن بود که تصمیم قطعی جدایی اش رو شنیدم. اسفند بود که جدا شدیم. ولی بهمن چه سالی؟
1401؟ یا 1400؟
اصلا کی آشنا شدیم؟
چند وقت شد؟
کپل چقدر محتاجانه عاشق من بود..
نمیدونم قبلا گفتم یا نه..نوشتم یا نه...ولی دوست دارم بنویسم..
اولین شبی که منو در آغوش کشید.. سرانگشت های نرمش رو روی لبم کشید و من نفسم رو حبس کردم..
هنوز انگشتش رو حس میکنم.
از پشت بغلم کرده بود. دستاش دور کمرم رو یادمه..
وقتی بهم نگاه کرد و گفت : میشه آروم باشی؟ میشه گریه نکنی؟
هنوز صداش تو گوشمه..
چند هفته بعدش وقتی توی سرمای بهمن از خونه ی سردم بهش زنگ زدم و گفتم میشه بیام اونجا؟
کف پاهام که گرمای خونه اش رو حس کرد رو یادمه.. اون احساس امنیت که داشتم توصیف نشدنی ترین حس دنیاست.
اون اوایل وقتی شب رو پیشش میموندم تا صبح خوابم نمیبرد.. بهش نگاه میکردم.. موهاش.. چشماش.. استخون زیرچشمش..
مژه هاش..
آروم نفس میکشیدم که بیدار نشه..
صبا که میخواست بره سرکار بیدار میشدم تا دم در همراهیش میکردم...دیدنش توی اون پله یکی از قشنگترین صحنه های زندگیم بود..
یبار دم عید وقتی رفته بود موهاش رو اصلاح کنه و برگشت عاشق موهاش شدم... با یه لبخند گشاد فقط نگاش کردم..
اولین هدیه ای که برام گرفت یه گلدون متوسط نارنجی با گلای بنفش بود..
آخ فقط خدا میدونه چقدررررر خوشحال شدم اونروز...من عاشق اون بوسه یواشکی توی راهرو خونه ام بودم که روی گونه ام زدو بعدش گونه اش رو آورد جلو که و من خیلی آروم وبا خجالت بوسیدمش...
اولین بار که میخواست از زیبایی ام تعریف کنه منو به " قو " تشبیه کرد.. بهم گفت: الهی قربون گردن قو شکلت برم..
و منی که چند دقیقه توی سکوت فرو و رفتم و بعدش گفتم: داری مسخره ام میکنی؟
اون نمیدونست ولی من میدونستم چمه...
اشک توی چشماش روز تولدش وقتی اون همه کاغذای رنگی چسبیده به دیوار رو دید..
وای از اون آهنگ ما...
"نشود فاش کسی آنچه میان من و توست...."
آخ از اون آهنگی که وقتی میرفتم توی حموم برام میذاشت...سوگند میخوند: یادته گل رز قرمز به تو دادم؟
و هر بار منی که داد میزدم تو هنوز به من هیچ گلی ندادی..اینو برای کی گذاشتی؟
ولی اونجاش که داد میزد : "تو شدی دلیل این که فراموش میکنم دردامو"
....
یبار قبل از اینکه باهم دوست شیم.. یه تاپ سفید پوشیده بودم که پشتش تور بود..موهای بلند و بلوندی داشتم. ساعت 5 صبح رسیده بودم و میخواست بره سر کار.. انقئدر خسته بودم که خدا میدونه.. رفتم ولو شدم رو تخت ..
فکر میکرد خوابم.. ولی سنگینی نگاهش رو حس کردم...
بعدا برام گفت که پیش خودش فکر میکرده: این دختر باید مال من میشد..
همه میگفتن ما خیلی بهم میایم.. آره دوس داشتم بهش بیام..
برای همین هیچوقت کفش پاشنه بلند نمیپوشیدم که حس نکنه قدم داره به نوک سرش نزدیک میشه..
اون اوایل تو خیابون دستمو ول نمیکرد...
یبار که رفته بودیم پیاده روی بهم گفت : ببخشید ماشین ندارم و مجبوری اینجوری پیاده بریم .. گفتم : دیوونه شدی؟ من عاشق پیاده روی ام.
یبار یکی از دوستاش رو دیدیم.. از همون روزایی بود که بخاطر باباش مجبور بودمنو پنهان کنه،منو به دوستش با این عنوان معرفی کرد: شهلا خانم هستن، همه ی زندگی ام..
من غرق عشق بودم.. من خوشبخت ترین بودم..
من اون روزها زنده بودم..
ولی شبی که پشت تلفن گفت: خسته ام کردی شهلا..
یا اون روزی که بهم گفت : احساس تنهایی هیچ وقت یقه امو ول نکرده..
من اون روزها مردم.. و دیگه زنده نشدم..
بماند که بارها و بارها توضیح داد که این حرفا هیچکدوم اصل مطلب نبوده و سوتفاهمه ولی..
قلب من شکسته بود و هیچ وقت دیگه خوب نشد..
آخرین هدیه ای که بهم داد همین یکی دوماه پیش ،یه ادکلن خوش بو_حیاتی-
ی شام فوق العاده دعوتم کرد..خوشتیپ تر از همیشه..
ولی من بی احساس تر از همیشه بودم..
احساس میکنم کپل برای من تموم شد..
دیگه هیچ " جون من" ی قلب من رو نمیلرزونه انگار..
...........................................................................................................................................................
حالا هم که دلتنگم..دلتنگ آدمی شاید نباشم.. من دلتنگ خودم در حالت شاد و آروم هستم..
من منطقم بیش از قلبم برام تصمیم میگیره..
منطق من و عقلم تصمیم گرفتن که از این رابطه برون بیام چون ارزش من داشت پایین میومد.. احساس میکردم با بی توجهی و بی احساسی که بهم میشه داره بمن بی احترامی میشه..
بااینکه همه چیزای دیگه خوب و قشنگ بود...ولی من عشق احترام و توجه میخوام....پس کار درست رو انجام دادم حتی اگر من رو دلتنگ میکنه
امیدوارم روزهای دلتنگی تموم بشه...امیدوارم به آرامش برسم
سعی میکنم حواسم رو جمع کنم،تمرکز کنم حداقل سرکار..
ولی یهو وسط کار قلبم خالی میشه..
فک کنم دلتنگی همینه...
غصه ام میشه که الان با کی داره میخنده.. الان یاد منم هست؟
فک میکنم احتمالا الان مهلا هم اومده.. دور هم جمع میشن.. میگن. میخندن.حتی شاید سفر برن..ولی من تنها توی خونه ام..
من احساس میکنم دلتنگ میمیرم.. خیلی دلتنگ.
خیلی زیاداز خودم متنفر میشم.و بیشتر از اون
این روزام رو دوست ندارم مثل همه ی روزای دیگه ای که دوست نداشتم..
امروز 20 شهریوره..
20شهریور 1397 برای من بسیار عجیب بود.
نزدیک به 16 روز بود که رفته بودم. از خونه ای که با خون دل ساخته بودم.. 16روز بود جز روزی یه نسکافه هیچی نخورده بودم..
انقدر ناتوان بودم که به زور تا سرویس بهداشتی میرفتم..
حتی گریه هم نمیکردم..
عجیبه که حالم از حال این روزهام بهتر بود..
تازه فهمیده بودم دانشگاه یزد قبول شدم..
تو همین روزا بود که خودمو جم و جور کرده بودم و رفته بودم محل کارم.. یادمه انقدر اغراق آمیز آرایش کرده بودذم که فقط خدامیدونه..
رژلب بنفش عجیبی زده بودم... چشمامو دورتا دور خط چشم پهنی کشیده بودم.. موهام رنگش روشن تر شده بود.
فکر کنم مانتو کوتاهی پوشیده بودم..
تلاش داشتم حال بد و نزارم رو زیر این رنگ و بو قایم کنم.
محکم راه میرفتم و حرف میزدم...
تمام قدرتم رو جمع کرده بودم که نشون بدم ضعیف نیستم..که تصمیم درست رو گرفتم.
آخ .. امان از قلبی که توی من میتپید..
امان از اون صدا..
هنوز صدای قلبش قشنگترین صدای دنیاست...
امروز که 5سال تمام از آن روزها میگذرد من بسیار غمگین ترم از آن روزها.. بسیار ناامیدتر و خسته تر...
هیچ،هیچ قلبی در من نمیتپد.. حتی قلب خودم.. قب خودم برای خودم هم ننمیتپد چه برسد برای کس دیگری..
به اونجایی از زندگی رسیدم که هیچ چیز خوشحالم نمیکنه..
هیچ چیز.. حتی پول.. حتی عشق.
انقدر ترسیده ام که خدا میداند..
خدااااا.... اصلا کو خدا.. همیشه نالیدم که خدایی نیست...نبوده.. نخواهد بود...
دل من کی قراره خوشحال بشه و بخنده؟
دارم 30 ساله میشم.. چیزی نمونده...
برای خودم بسیار متاسف و غمگینم..
بیش از یک هفته است که ورزش نمیکنم.. رژیم غذای ام رو رعایتنمیکنم..
احساس میکنم فرم بدنماز حالتی که عاشقش بودم عوض شده..
میل شدیدی به گریه کردن دارم این روزها و دوبارهمکانیزم لعنتی خواب من فعال شده...
دلم میخواد همش بخوابم... وقتی میخوابم نیازی نیست فکر کنم... نیازی نیست غذا بخورم..
اما لعنتی تا جایی که جا داره توی خواب کابوس میبینم و دلتنگ میشم..
خیلی دلم میخاد این روزها تموم بشه
من از گفتن درد خسته شدم.
من از اینکه سالهاست خوشحال نبودم بسیار غمگینم..
سالها...
اصلا کی خوشحال بودم؟
کی احساس کردم که خوشبختم و نترسیدم این خوشبختی پایدار بمونه یا نه؟
من غمگیییینم.. کاش،کاش کسی کمک کند از این حال بیرون بیایم
امروز یکم مرداد 1402...
تولدشه...
دلش طاقت نیوورده بود استوری گذاشته بود. نمیدونم /اهنگ از کی بود ولی میخوند:
برای روز میلاد تن من نمیخوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی
برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی
من با خود ببر تا اوج خواستن
بگو با من که با من زنده هستی...
بگو با من که با من زنده هستی...
....................................................................................................
چی بگم؟ احساس میکنم امسال تولدش نیومده خونه... احساس میکنم هم خوشحاله هم ترسیده...
از بزرگ شدن و نرسیدن به اون چیزهایی که میخواسته .. و ای کاش میتونستم بهش بگم و بفهمونم که عزیز جونم از همین چیزهایی که داری ،از همین لحظه هات لذت ببر...
زیر استوری اش نوشته بود : سی و پنجمین بهار زندگی ام مبارک..
کوچولوی من ، تو 35 سالت شده... و من هزار ساله.. این سومین تولدیه که نیستم کنارت... نمیخوای که باشم...
ما فقط یه تولد رو باهم بودیم...و آخ ..آخ از همون یه تولد .. چقدر دلم برای اون مهره های ولو شده روی زمین تنگ شده.. برای نگاهت وقتی داشتی از پله ها میومدی پایین...
وقتی تک تک کاغذای روی دیوار رو میخوندی..
کجاست الان اون کاغذا؟؟ شده بشینی و بخونی اشون؟ دلت تنگ بشه برای اون روزا؟ برای من؟...
صبح بیدار شدم و بهش پیام دادم: سلام.تولدت مبارک پسر کوچولوی دور(استیکر بوسه با قلب-استیکر قلب بنفش)
6 دقیقه زمان برد تا جواب بده...
شاید باورت نشه ولی یادم رفته بود که باید منتظر جوابش باشم...
نوشته بود : سلام روح من
ممنونم ازت که به یادم بودی
من دور هستم ولی تو نزدیکی به من
استیکر قلقب قرمز-قلب بنفش-قلب سفید.
دو دقیقه بعد جواب دادم : استکیر قلب بنفش-قلب سفید
.................................................................................................................................
نوشته بود : روح من! من رو روح خودش صدا کرده بود...آخ کپل... کپل جانم! خدا لعنت کند تورا و عشق تو را..
خدا قلب مرا خالی کند از عشق تو ... چه میکنی با من؟ چه کردی با من ؟ اصلا چرا تو؟ تو که هیچ مهری به من روا نداشتی... الان ،همین الان تولدت رو با کی جشن گرفتی؟ من اگر روح تو هستم تو کجایی؟
| ϰ-†нêmê§ |